هشتم مارچ در بسیاری از کشورهای جهان روز جشن، بزرگداشت دستآوردها و یادآوری مبارزات تاریخی زنان برای برابری و حقوق انسانی است. در این روز در شهرهای مختلف جهان گردهماییها برگزار میشود، دستاوردهای زنان مرور میشود و شعارهایی در حمایت از عدالت جنسیتی سر داده میشود. اما برای زن افغانستان، هشتم مارچ کمتر رنگ جشن دارد و بیشتر یادآور تاریخی طولانی از حذف، نادیدهگرفتهشدن و مبارزهای فرساینده برای ابتداییترین حقوق انسانی است؛ مبارزهای که هنوز نیز پایان نیافته است.
در بخش بزرگی از تاریخ اجتماعی افغانستان، زن نه بهعنوان فردی با هویت مستقل، بلکه در نسبت با مردان تعریف شده است. در زبان روزمره و فرهنگ عمومی، زن اغلب با عنوانهایی شناخته میشد که هویت مستقل او را نادیده میگرفت؛ «سیاهسر»، «عیال» یا «خانهوالا». پیش از ازدواج «دختر فلانی» بود، پس از ازدواج «زن فلانی» و در سالخوردگی «مادر فلانی». در چنین ساختاری، نام زن به ندرت بهعنوان نشانهای از هویت فردی به رسمیت شناخته میشد. در بسیاری از موارد حتا نام او در کارتهای عروسی نوشته نمیشد و گاهی بر سنگ قبرش نیز دیده نمیشد. هویت زن در سایه نام مردان شکل میگرفت و این وضعیت برای نسلهای متوالی به امری عادی تبدیل شده بود.
از زمان اصلاحات دوره امانالله خان به بعد، وضعیت زنان افغانستان وارد مرحلهای تازه شد؛ مرحلهای که در آن بدن و زندهگی زنان به بخشی از میدان رقابتهای سیاسی و ایدیولوژیک تبدیل شد. در یک دوره فرمان کشف حجاب صادر شد و در دورهای دیگر دستور بازگشت زنان به خانه داده شد. در هر دو حالت، تصمیمها نه از دل انتخاب آزاد زنان، بلکه از منازعات قدرت میان دولتها و جریانهای سیاسی سرچشمه میگرفت. بدن زن به صحنهای برای نمایش قدرت سیاسی تبدیل شد؛ گاه با شعار مدرنسازی و گاه با شعار حفاظت از سنت. در این میان، آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفت، حق انتخاب و آزادی واقعی زنان بود.
در دوره حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز زنان اغلب در صحنههای رسمی و تبلیغاتی حضور داشتند. تصویر زن تحصیلکرده و فعال در پوسترها، مراسم دولتی و برنامههای رسمی بهعنوان نمادی از پیشرفت اجتماعی ارائه میشد. با این حال، بسیاری از این نمایشها بیشتر جنبه نمادین داشت و تغییرات عمیق اجتماعی به کندی پیش میرفت. در سالهای جمهوریت نیز مساله زنان به یکی از محورهای مهم گفتمان سیاسی و دیپلماتیک تبدیل شد. حمایت از حقوق زنان در سخنرانیهای رسمی، نشستهای بینالمللی و برنامههای توسعهای جایگاه برجستهای داشت. با این حال، در عمل بخش قابل توجهی از این توجهها در قالب پروژههای کوتاهمدت نهادهای غیردولتی، گزارشهای رسمی و نشستهایی در هتلهای مجلل باقی ماند؛ در حالی که زندهگی روزمره بسیاری از زنان در مناطق مختلف کشور همچنان با محدودیتهای جدی روبهرو بود.
با بازگشت طالبان، این واقعیت به شکلی عریانتر و دردناکتر آشکار شد. میلیونها زن از حق آموزش، کار و حضور در عرصههای اجتماعی محروم شدند. مکاتب دخترانه بسته شد و بسیاری از دختران جوان که رویای تحصیل داشتند، ناگهان با درهای بسته مواجه شدند. زنان بسیاری شغل خود را از دست دادند و حضور آنان در فضای عمومی به شدت محدود شد. در برخی مناطق، ازدواجهای اجباری و زیر سن افزایش یافت و بار دیگر زن افغانستان از جایگاه شهروند به موقعیت «موجود تحت کنترل» فروکاسته شد؛ موجودی که زندهگی و آیندهاش توسط ساختارهای قدرت تعیین میشود.
در خارج از افغانستان نیز نام «زن افغان» همچنان در کنفرانسها، نشستها و برنامههای بینالمللی تکرار میشود. این موضوع به یکی از محورهای ثابت گفتوگوهای حقوق بشری تبدیل شده است. با این حال فاصله میان این صحنهها و واقعیت زندهگی زنان در داخل افغانستان گاه آنقدر عمیق است که با چند سخنرانی یا صدور چند بیانیه پر نمیشود. بسیاری از زنانی که در روستاها و شهرهای افغانستان زندهگی میکنند، نه صدایی در این نشستها دارند و نه امکان رساندن تجربههای واقعی خود به این تریبونها.
در کنار همه این واقعیتها، جنبش دفاع از حقوق زنان افغانستان نیز با چالشهای جدی درونی روبهرو است؛ چالشهایی که گاه ناخواسته به تداوم وضعیت موجود کمک میکند. یکی از مهمترین این مشکلات، محدود شدن مطالبات زنان به خواستههای حداقلی است. بسیاری از کمپینها و بیانیهها تنها بر بازگشایی مکاتب دخترانه یا اجازه کار برای زنان تمرکز دارند. این مطالبات بیتردید بسیار مهماند، اما اگر مبارزه برای حقوق زنان تنها در همین سطح باقی بماند، ساختار نابرابر قدرت در جامعه دستنخورده باقی خواهد ماند. مساله اساسی، برابری کامل حقوقی و قانونی زنان با مردان است؛ موضوعی که هنوز بهطور جدی و فراگیر در گفتمان عمومی مطرح نشده است.
مشکل دیگر، تلاش برای طرح مطالبات در چارچوبی است که از نظر جامعه مردسالار «قابل قبول» باشد. برخی فعالان حقوق زنان، آگاهانه یا ناخودآگاه، خواستههای خود را به گونهای بیان میکنند که کمترین واکنش منفی را در پی داشته باشد. در نتیجه، بسیاری از مطالبات بنیادی مانند استقلال فردی، آزادی انتخاب و مشارکت برابر در قدرت سیاسی کمتر بهعنوان مطالباتی صریح و جدی مطرح میشوند. این احتیاط اگرچه در کوتاهمدت میتواند از تنشهای اجتماعی بکاهد، اما در بلندمدت ممکن است دامنه تغییرات واقعی را محدود کند.
فضای خصمانه در شبکههای اجتماعی نیز به مانعی جدی تبدیل شده است. زنانی که صدای بلندتری دارند یا دیدگاههای انتقادیتری مطرح میکنند، اغلب با موجی از توهین، تهدید و تخریب شخصیت روبهرو میشوند. چنین فضایی بسیاری از فعالان را به سمت خودسانسوری سوق داده است. برخی ترجیح میدهند سکوت کنند یا مطالبات خود را تعدیل کنند تا از حملات گسترده در امان بمانند. این وضعیت به تدریج دامنه گفتوگوی عمومی درباره حقوق زنان را محدود میکند.
در سالهای اخیر، شکافهای قومی نیز به عرصه فعالیتهای زنان راه یافته است. شبکهها و گروههایی که در حوزه حقوق زنان فعالیت میکنند، گاه تحت تاثیر رقابتهای قومی قرار میگیرند. در برخی موارد، به جای تقویت همبستهگی میان زنان، فضای فعالیتها به میدان رقابتهای هویتی تبدیل میشود. چنین روندی میتواند همبستهگی واقعی زنان را تضعیف کند و توان جمعی آنان را برای پیگیری مطالبات مشترک کاهش دهد.
در کنار این مسایل، فاصله میان تصویر رسانهای از فعالان زن و واقعیت زندهگی زنان داخل افغانستان نیز قابل توجه است. در حالی که میلیونها زن در داخل کشور حتا از ابتداییترین حقوق محروماند، بخشی از فعالیتهای رسانهای در خارج از کشور به نمایشهای نمادین، تصاویر پرزرقوبرق و روایتهایی محدود شده است که لزوماً بازتابدهنده زندهگی واقعی زنان در افغانستان نیست. این فاصله میتواند باعث شود تجربههای واقعی زنان کمتر شنیده شود.
با وجود همه این دشواریها، واقعیت زن افغانستان تنها در روایت محرومیت خلاصه نمیشود. در پس این محدودیتها، اشکال مختلفی از مقاومت و پایداری نیز جریان دارد. زنانی که با وجود همه ممنوعیتها تلاش میکنند آموزش ببینند، زنانی که در خانههای خود صنفهای مخفیانه برگزار میکنند، مادرانی که با کمترین امکانات تلاش میکنند آینده بهتری برای فرزندانشان بسازند و دخترانی که رویای تحصیل و استقلال را هنوز در دل زنده نگه داشتهاند، بخشی از چهره واقعی جامعه افغانستان هستند.
چهره واقعی زن افغانستان نه در سالنهای کنفرانس و نه در تصاویر پرزرقوبرق رسانهای خلاصه نمیشود. این چهره را باید در زندهگی روزمره میلیونها زنی دید که با وجود همه فشارها برای بقا، آگاهی و کرامت انسانی تلاش میکنند. زنانی که بسیاری از آنان حتا امکان بلند کردن صدای خود را ندارند، اما زندهگی و مقاومت خاموششان بخشی از تاریخ معاصر افغانستان را شکل میدهد.
برای این زنان، هشتم مارچ هنوز روز جشن نیست. این روز بیشتر یادآور مبارزهای ناتمام برای هویت، کرامت و برابری انسانی است؛ مبارزهای که سرنوشت آن هنوز نوشته نشده و آینده آن به تغییرات عمیق در ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی وابسته است.






