رمان سرگرمی نیست و تنها بازنماییِ واقعیت نیز نیست. رمان، فرمِ امکانِ اندیشیدن در جهانِ مدرن و در برابرِ بحرانهای آن است. آنچه بقای انسان را ممکن میکند، تنها غریزه و ابزارهای مادی نیست؛ فرمهای اندیشیدن و صورتهای فرهنگی نیز ابزارهای بقای انساناند. علم، اسطوره، دین، عرفان و رمان، هرکدام در شرایط تاریخی و فرهنگی معینی امکان ظهور و حضور یافتهاند و هرکدام کوشیدهاند بهگونهای جهان را فهمپذیر، قابل زیستن و قابل تحمّل کنند.
از این منظر، رمان محصول جهانی است که قطعیتهای پیشین در آن ترک برداشتهاند؛ جهانی آکنده از عدم قطعیت، بحران اقتدار و فقدان ضمانت نهایی معنا. رمان مدرن، برخلاف روایتهایی که حقیقت و معنا را ازپیش تثبیتشده میانگارند، معنا را در فرایند روایت و خوانش به پرسش میگیرد. فرم رمان، خود، عرصه این پرسش و تردید است.
اما روایت، پیش از رمان نیز یکی از بنیادیترین ابزارهای بقا بوده است. در «هزار و یک شب»، شهرزاد با روایتکردن، زندهگی را از مرگ نجات میدهد. هر قصه، مرگ را یک شب به تأخیر میاندازد و امکان ادامه زندهگی را فراهم میکند. اینجا قصه صرفاً سرگرمی نیست؛ روایت، صورت مقاومت در برابر مرگ است. انسان با روایت، برای خود زمان میخرد و از نابودی نجات پیدا میکند.
با این مقدمه، مساله دیگری نیز رخ مینماید: ذهن تنبل و سادهساز به خلاصهکردن عادت دارد. این فشردن، خلاصهسازی و فروکاستن «مؤلف» به یک کتاب و یک متن روایی، از عادتهای بهمرگمانده ما شده است؛ بهویژه در این روزگارانِ خلع ادب و فرهنگ و اندیشه از ما.
از نویسندهگان مطرح جهان تا قلمرو فرهنگی، زبانی و ادبیات، ما نیز اغلب نویسنده را در یک اثر خلاصه میکنیم؛ هدایت را در «بوف کور»، دولتآبادی را در «جای خالی سلوچ»، احمد محمود را در «همسایهها»، عباس معروفی را در «سمفونی مردهگان»، هوشنگ گلشیری را در «شازده احتجاب» و رضا قاسمی را در «همنوایی شبانه ارکستر چوبها».
در شماری از موارد، اینگونه داوریها به سوءتفاهم در معرفی و مطرحکردن نویسنده میانجامد؛ زیرا یک اثر، هرقدر هم برجسته و ماندگار باشد، نمیتواند تمام کارنامه، جهان فکری و تجربه روایی یک نویسنده را نمایندهگی کند.
یکی از این موارد، محدودکردن کار روایی رهنورد زریاب به «گلنار و آینه» است. «گلنار و آینه» بیتردید جایگاهی مهم در کارنامه زریاب دارد؛ اما فروکاستن جهان داستانی او به همین اثر، همان خطای تقلیلگرایانهای را تکرار میکند که نویسندهگان دیگر را نیز در یکی از آثار مشهورشان خلاصه میکند.
با دریغ، «گلنار و آینه» بیش از آنکه یک رمان به معنای دقیق کلمه باشد، پیشارمانی در آستانه رمان است؛ متنی میان طرح و تحقّق، میان روایت و رمان، میان جهان بسته و امکان گشودهگی. شاید همین کیفیت برزخی با حالوهوا و جهان برزخی ما سازگار باشد. از همین رو، این متن با جهان معلّق، ناتمام و گاه سرگردانش، میان واقعیت و خیال، خاطره و افسانه، و رمان و پیشارمان در رفتوآمد است.
متن میان اسطوره، عرفان، دین، جهان بسته و تجربه زیسته دستوپا میزند و پیوسته از یکی به دیگری رفتوآمد میکند. نه بهتمامی در قلمرو اسطوره میایستد، نه از عرفان و دین فاصله میگیرد و نه خود را یکسره به جهان تجربه و واقعیت میسپارد. همین وضعیت، به متن کیفیتی برزخی میدهد؛ کیفیتی که هم میتواند از ویژهگیهای جذاب اثر باشد و هم یکی از مسایل اساسی آن در سطح فرم. از همینجا پرسش اصلی پیش میآید: آیا در رمانبودن این متن نباید تردید کرد؟
به باور من، باید در این عنوانگذاری و طبقهبندی ادبی مکث کرد. «گلنار و آینه» بیشتر یک پیشارمان است؛ متنی که نشانههایی از رمان را در خود دارد، اما هنوز به تمام ظرفیتهای فرمی و معرفتی رمان دست نیافته است. مساله صرفاً ضعف یا کمبود در پیرنگ و شخصیتپردازی نیست؛ مساله در سطحی عمیقتر به فرم و امکان اندیشیدن در فرم مربوط میشود.
رمان زمانی به معنای جدی کلمه رمان میشود که بحران جهان را به بحران فرم تبدیل کند؛ یعنی بحران انسان مدرن، بحران معنا، بحران اقتدار و بحران شناخت، در ساختمان خود اثر حضور پیدا کند. در چنین رمانی، معنا ازپیش تضمین نشده است؛ روایت مرکز اقتدار واحدی ندارد و خواننده با جهانی مواجه میشود که در آن معناها میتوانند متعدّد، متناقض، ناپایدار و حتا غیرقابل پیشبینی باشند.
«گلنار و آینه» هنوز به تمام معنا وارد این قلمرو نشده است. جهان متن، با همه رفتوآمدهایش میان اسطوره، عرفان، دین، خیال و واقعیت، همچنان در جستوجوی نوعی مرکز معنایی است. تکثّر موجود در متن هنوز الزاماً به تکثّر رادیکال معنا تبدیل نمیشود و عدم قطعیت آن نیز هنوز به اصل بنیادین ساختار و زیباییشناسی اثر بدل نشده است.
در همین زمینه، تکرار واژهها، جملهها و موقعیتهای روایی در «گلنار و آینه» اهمیت پیدا میکند. این تکرار را نمیتوان صرفاً یک شگرد زبانی یا تمهید روایی دانست؛ زیرا در سطحی عمیقتر، با منطق کلی جهان اثر پیوند مییابد. بازگشت مداوم به واژهها، جملهها و موقعیتهای مشابه، نوعی دور بسته روایی میسازد؛ دوری که در آن حرکت به پیش، گاه به بازگشت به همان نقطه آغاز میانجامد.
این دور تکرار، به یک جهان ازپیش رقمخورده اشاره دارد؛ جهانی که در آن سرنوشت، معنا و حقیقت، تا اندازهای پیشاپیش تعیین شدهاند. از همین رو، تکرارهای متن را میتوان با آن دسته از فرمهای دینی، عرفانی و جهان پیشامدرن مرتبط دانست که در آنها جهان در یک نظم معنایی ازپیش موجود قرار دارد و انسان بیشتر در مقام کشف، بازگویی یا تفسیر آن نظم ظاهر میشود تا آفرینش معنایی تازه و نامتعیّن.
در چنین جهانی، بازگشت معنا به جای گشودهگی معنا مینشیند. روایت به جای آنکه مسیرهای تازهای برای اندیشیدن ایجاد کند، بار دیگر به مرکز خود بازمیگردد. به همین دلیل، تکرار در «گلنار و آینه» فقط یک تکرار لفظی نیست؛ تکرار یک وضعیت معرفتی و هستیشناختی است.
از این منظر، فاصله اثر با رمان مدرن دقیقاً در همینجا آشکار میشود. رمان مدرن با جهانی مواجه است که مرکز آن از دست رفته، اقتدارهای پیشین در آن فروپاشیده و معنا دیگر ضمانت قطعی ندارد. اما در «گلنار و آینه»، جهان هنوز تا اندازهای در مدار یک نظم معنایی بسته حرکت میکند؛ نظمی که میان اسطوره، عرفان و دین، برای جهان توضیح و برای معنا ضمانت فراهم میکند.
بنابراین، مساله اصلی اثر را نباید صرفاً در پیرنگ، شخصیتپردازی یا زبان جستوجو کرد؛ بلکه باید آن را در نسبت میان فرم و امکان اندیشیدن جست. پرسش بنیادی این است: آیا فرم اثر توانسته است بحران جهان خود را به بحران فرم تبدیل کند؟ یا میان تجربه یک جهان برزخی و ساختن فرم مناسب برای بیان آن، هنوز فاصلهای وجود دارد؟
در همین فاصله است که مفهوم پیشارمان معنا پیدا میکند: متنی که میل به رمانشدن دارد، نشانههایی از رمان مدرن را حمل میکند، اما هنوز تمام ظرفیتهای فرمی و معرفتی آن را به فعلیت نرسانده است.
از این منظر، ارزش «گلنار و آینه» شاید بیش از آنکه در کاملبودن فرم رمان باشد، در وضعیت آستانهای آن نهفته باشد؛ در ایستادن میان سنّت و مدرنیته، میان اسطوره و واقعیت، میان یقین و تردید، و میان روایت دارای مرکز و متنی که هنوز در جستوجوی رهایی از مرکز است.
درست همین وضعیت آستانهای است که «گلنار و آینه» را شایسته خواندن و نقد میکند؛ نه بهعنوان رمانی بینقص، بلکه بهعنوان متنی که در مرز میان دو جهان ایستاده است؛ جهانی که هنوز از قطعیتهای پیشامدرن جدا نشده و جهانی که بهسوی عدم قطعیت، تکثّر معنا و بحران فرم حرکت میکند.






