سیام سپتامبر هر سال، سالروز تولد مولانا جلالالدین محمد بلخی است؛ مردی که بیش از هفتصد و پنجاه سال پیش در بلخ زاده شد و در قونیه آرام گرفت، اما صدایش هنوز از دل مثنوی معنوی و دیوان شمس تبریزی بلند است. در روزگاری که جهان با بحرانهای عمیق و چندلایه محیط زیستی دستوپنجه نرم میکند — از تغییر اقلیم و بیابانزایی گرفته تا نابودی جنگلها، آلودهگی هوا، انقراض گونهها، کمبود آب و فرسایش خاک — بازگشت به اندیشههای مولانا نه یک نوستالژی ادبی و فرهنگی، بلکه ضرورتی معنوی، اخلاقی و حتا عملی است.
مولانا هرگز واژه مدرن «محیط زیست» را به کار نبرد، زیرا این مفهوم محصول قرن بیستم و آگاهی علمی جدید بشر نسبت به پیامدهای تخریب طبیعت است. با این حال، جهانبینی عرفانی او چنان با عناصر طبیعت آمیخته و چنان عمیق و زنده است که بسیاری از پژوهشگران معاصر او را یکی از مهمترین متفکران «سبز» و الهامبخش در سنت فرهنگی ایرانی-اسلامی و حتا جهانی میدانند. در نگاه مولانا، طبیعت نه مادهای بیجان و منفعل برای بهرهبرداری بیپایان انسان است و نه صحنهای صرفاً تزئینی برای شاعرانهگی. طبیعت زنده است، آگاه است، تسبیح میگوید، رنج میکشد، شادی میکند و با انسان در وحدتی عمیق و ناگسستنی پیوند خورده است.
این نگاه تنها در شعر مولانا دیده نمیشود. در نثر تعلیمی او، بهویژه در «فیه ما فیه» نیز زمین، آب، دانه، نبات، درخت، حیوان و فصلهای سال، بخشی از یک جهان زنده و بههمپیوستهاند. مولانا در آنها از زمین سخن میگوید که «دانهها را میپذیرد و بر میدهد»، از نباتی که زمین را «زنده میگرداند»، از آب که در دشتهای تشنه روان میشود، از درختانی که در زمستان در ظاهر خاموشاند اما «دایماً بر کارند»، و از خاکی که آب را میپذیرد و دانه را میپرورد. این سخنان نشان میدهد که طبیعت در اندیشه او تنها مجموعهای از اشیای خام نیست، بلکه عرصهای از پذیرش، پرورش، تبدیل و حیات است.
این نوشته تلاش میکند نشان دهد چگونه اشعار، تمثیلها و اندیشههای مولانا میتوانند الهامبخش رویکردی تازه و عمیق به حفاظت از محیط زیست باشند؛ رویکردی که نهتنها بر دادههای علمی، قوانین و فناوری، بلکه بر عشق، احترام، تواضع و درک وحدت هستی استوار است. از پرندهگان و ماه و خورشید گرفته تا آب، خاک، باد، درخت و چهار عنصر، مولانا روایتی از طبیعت ارائه میدهد که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیازمندیم. این روایت میتواند مکمل علم محیط زیست مدرن باشد و انگیزهای درونی برای تغییر رفتار انسان فراهم آورد.
در جهانبینی مولانا، همه موجودات — از انسان و حیوان گرفته تا گیاه و جماد — از یک منبع واحد سرچشمه گرفتهاند. این نگاه وحدت وجودی، پایه احترام عمیق او به طبیعت است. او در مثنوی معنوی میگوید: «ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم / با شما نامحرمان ما خامشیم». این بیت معروف، که به زبان جمادات، نباتات و حیوانات سخن میگوید، نشان میدهد که مولانا طبیعت را نه شیء بیجان، بلکه موجودی زنده، شنوا، بینا و آگاه میدانست. درختان، پرندهگان، آب، باد و حتا سنگها همهگی در حال گفتوگو با خالق خود هستند. انسان تنها وقتی میتواند به این گفتوگوی کیهانی گوش دهد که از خودمحوری و غفلت بیرون آید و «نامحرم» نباشد.
این نگاه، در برابر دیدگاه انسانمحور مدرن که طبیعت را صرفاً منبعی برای مصرف و بهرهبرداری میبیند، قرار میگیرد. مولانا طبیعت را «مهمانسرای الاهی» میداند که انسان باید در آن با ادب و احترام زندهگی کند، نه آنکه دیوارها و سقفش را فرو بریزد. او هشدار میدهد که هر عملی که به طبیعت آسیب بزند، در نهایت به خود انسان بازمیگردد: «این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا». این بیت، که امروز میتواند شعار جنبشهای محیط زیستی باشد، اصل بازتاب عمل و مسوولیت متقابل را بیان میکند: آنچه به طبیعت میکنیم، به خودمان بازخواهد گشت. در عصر انقراض ششم گونهها و فروپاشی اکوسیستمها، این هشدار مولانا بیش از هر زمان دیگری شنیدنی و کاربردی است.
در «فیه ما فیه» نیز همین پیوند میان انسان و جهان طبیعی با زبانی روشنتر و نثری تعلیمی دیده میشود. مولانا در فصل سوم، هنگام سخن گفتن از امانت، به تواناییهای شگفت طبیعت اشاره میکند و میگوید: «نبات زمین را در جوش میآرد و زنده میگرداند… زمین نیز دانهها را میپذیرد و بر میدهد و عیبها را میپوشاند… و جبال نیز همچنین معدنهای گوناگون میدهد.» در این تصویر، زمین فقط مادهای خام نیست؛ زمین میپذیرد، میپرورد و بازمیدهد، نبات زمین را زنده میکند و کوه نیز ظرفیتها و ذخایر خود را آشکار میسازد. این نگاه، طبیعت را همچون نظامی از قابلیتها و روابط متقابل نشان میدهد.
پرندهگان در اشعار مولانا جایگاهی بسیار ویژه و پربسامد دارند. بلبل، قمری، طوطی، هدهد، سیمرغ، لکلک، جغد و حتا گنجشک، همهگی حامل پیامهای معنوی، اخلاقی و کیهانیاند. بلبل عاشق گل است و آوازش ذکر عشق و جدایی؛ طوطی نماد جان مشتاق است که از قفس تن میخواهد رها شود و به سوی معشوق پرواز کند؛ هدهد راهنمای سلیمان است و نماد بصیرت و هدایت؛ سیمرغ نماد کمال و حقیقت مطلق است. مولانا پرندهگان را نه موجوداتی فرودست و بیارزش، بلکه همسفرانی در مسیر حقیقت و تسبیحگویان هستی میبیند. وقتی از لانه پرندهای سخن میگوید، یا از پرواز دستهجمعی آنها در بهار، در واقع از آزادی روح، پیوند با طبیعت و ضرورت حفظ زیستگاهها حرف میزند.
این جایگاه نمادین پرندهگان در میراث عرفانی و ادبی ما، در «منطقالطیر» عطار نیز به شکلی بینظیر گسترش یافته است. در داستان عطار، مرغان جهان گرد هم میآیند و چون از داشتن شاه محروماند، در جستوجوی پادشاهی برمیآیند. هدهد آنان را به سوی سیمرغ، که در پس کوه قاف است، راهنمایی میکند. مرغان با وجود دلبستهگیها و بهانههای گوناگون، سرانجام عزم سفر میکنند؛ بسیاری در راه میمانند و از میان جمع بیشمار آنان تنها سی مرغ به درگاه سیمرغ میرسند. در پایان، آنان درمییابند که حقیقتی که در جستوجوی آن بودهاند، با خود آنان پیوندی عمیق دارد.
اگر این تمثیل را از زاویهای محیط زیستی نیز بخوانیم، گرد آمدن پرندهگان، تصمیم جمعی آنان، حرکت مشترک و عبورشان از مسیرهای دشوار، یادآور این حقیقت است که حیات موجودات در انزوا معنا نمییابد و بقای آنان به روابط متقابل و همکاری وابسته است. «منطقالطیر» البته کتابی درباره محیط زیست نیست و هدف عطار بیان سیر عرفانی انسان است؛ اما تصویر اجتماع پرندهگان برای یافتن شاه، یکی از زیباترین تمثیلهای ادبی ما از یک جامعه زنده و جستوجوگر است؛ جامعهای که در آن موجودات برای یافتن مقصدی مشترک، از فردیتهای محدود خود عبور میکنند. این تصویر، در زمانهای که حفاظت از تنوع زیستی و زیستگاهها نیازمند همکاری جمعی است، معنای تازهای پیدا میکند.
در «فیه ما فیه» نیز این توجه به جایگاه طبیعی موجودات به شکلی ساده و روشن دیده میشود. در پایان کتاب میخوانیم: «لکلّ فرسٍ طویلهٌ و لکلّ دابّهٍ اصطبلٌ و لکلّ طیرٍ وکرٌ»؛ یعنی برای هر اسبی جایگاهی است، برای هر چارپایی اصطبلی و برای هر پرندهای لانهای. این عبارت، گرچه در اصل در چارچوب تمثیلی عرفانی آمده است، اما در عین حال تصویری روشن از این اصل طبیعی به دست میدهد که هر موجودی جایگاه و محیط متناسب با خویش دارد.
امروز که میلیونها پرنده به دلیل نابودی زیستگاهها، آلودهگی پلاستیکی، تغییرات اقلیمی، شکار بیرویه و برخورد با سازههای انسانی در خطر انقراضاند، کلام مولانا یادآور این حقیقت تلخ است که خاموش شدن آواز پرندهگان، خاموش شدن بخشی از تسبیح هستی و زیبایی جهان است. حفاظت از پرندهگان و زیستگاههای آنها، نهتنها حفظ تنوع زیستی، بلکه حفظ معنا، زیبایی و معنویت جهان است. مولانا به ما میآموزد که گوش دادن به آواز پرندهگان، نوعی عبادت و بیداری معنوی است.
آفتاب در شعر مولانا نماد معشوق، بخشندهگی بیمنت، زندهگیبخشی و ذوبکنندهی تاریکیهاست. او بارها خورشید را با صفاتی چون «جانافزا»، «نور مطلق»، «ذوبکننده برفها» و «رویاننده گلها» توصیف میکند. یک نگاه خورشید کافی است تا جهانی پر از برف را آب کند و زندهگی را بازگرداند. این تصویر، درس بخشندگی بیمنت و گشادهدستی است: خورشید نور میدهد، بدون آنکه انتظار پاداش یا تشکر داشته باشد. مهتاب نیز نماد لطافت، صبر، پوشاندن عیبها و زیبایی آرام شب است. مولانا ماه را به معشوق تشبیه میکند که آرام و بیسر و صدا میتابد و شب را روشن میکند. صبر ماه برای کامل شدن، درس شکیبایی در برابر سختیها و فرآیندهای طبیعی است.
این تصویر خورشید و زندهگیبخشی طبیعت در «فیه ما فیه» نیز بسیار روشن آمده است. مولانا میگوید: «این آفتاب را میبینی که در نور او میرویم و میبینیم و نیک را از بد تمیز میکنیم و درو گرم میشویم و درختان و باغها مثمر میشوند و میوههای خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین میگردد؛ معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر میشوند.» او در ادامه توضیح میدهد که اگر همین آفتاب بیش از اندازه به انسان نزدیک شود، بهجای سود، همهچیز را میسوزاند. در این تصویر، خورشید هم منشأ زندهگی و باروری است و هم نمونهای از این اصل که حتا یک عنصر سودمند، در صورت خروج از اندازه و تعادل، میتواند به عامل نابودی تبدیل شود.
در عصر تغییرات اقلیمی، که تابش خورشید گاه به جای برکت، به خشکسالی شدید، موجهای گرما و آتشسوزیهای گسترده تبدیل شده و نور مصنوعی شهرها مهتاب و ستارهگان را از دید ما پنهان کرده، این تصاویر مولانا ما را به بازاندیشی دعوت میکنند. چگونه میتوانیم مثل خورشید بخشنده و زندهگیبخش باشیم و مثل ماه، عیبهای طبیعت را نپوشانیم، بلکه آن را ترمیم کنیم و تعادل را بازگردانیم؟
آب در مثنوی و دیوان شمس یکی از پربسامدترین و مقدسترین عناصر است. مولانا آب را مایهی حیات، پاککننده، زندهکننده و نماد رحمت الاهی میداند. شاخه خشک با آب سبز میشود و خار با آب حیات گل میگردد. او بارها از دریا، جویبار، باران و چشمهها سخن میگوید و آنها را نشانهی فیض و رحمت خداوند میبیند. خاک نیز نماد تواضع، پذیرش و باروری است: زمین همه را روی خود نگه میدارد، مردهگان را در آغوش میگیرد و چیزی طلب نمیکند. باد نماد حرکت، تغییر و روح است. گیاهان و درختان در نگاه مولانا زنده، رقصان و تسبیحگو هستند. آنها با باد موج میزنند، با باران شاد میشوند و در بهار رستاخیز میکنند.
این نگاه به همکاری و پیوند عناصر طبیعت، پیش از مولانا در ادبیات فارسی نیز با زبانی زیبا بیان شده است. سعدی در دیباچهی گلستان میگوید: «ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری / همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار / شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری». در این تصویر، ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در یک زنجیرهی هماهنگ برای فراهم شدن روزی انسان در کارند. سعدی از این تصویر، مسوولیت و حقشناسی انسان را نتیجه میگیرد؛ اما برای خوانندهی امروز، این ابیات تصویری روشن از وابستهگی زندهگی انسان به مجموعهای از نیروها و عناصر طبیعت نیز به دست میدهد.
در «فیه ما فیه» این تصویر آب و زمین صورت عینیتر و ملموستری پیدا میکند. مولانا میگوید: «سخن ما همچون آبیست که میراب آن را روان میکند. آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است؟ در خیارزاری یا کلمزاری یا در پیاززاری، در گلستانی…» سپس به تفاوت زمینهای تشنه و مقدار آب اشاره میکند. این تعبیر، در کنار معنای عرفانی آن، تصویری از جریان آب، آبیاری و وابستهگی کشت و زمین به آب به دست میدهد.
مولانا در «فیه ما فیه» جایگاه آب را تنها بهعنوان یک عنصر طبیعی بررسی نمیکند، بلکه به کیفیت متفاوت محیطها نیز توجه دارد. در فصل بیستوهشتم، سرزمینی را با «ماء مالح» در برابر جایی قرار میدهد که «ماؤها عذب و نباتها حلو و اهلها اصحّاء»؛ یعنی آبش شیرین، نباتش گوارا و مردمش سالماند. هرچند مولانا این مثال را برای استدلالی عرفانی و اخلاقی به کار میبرد، پیوندی که میان آب، نبات و سلامت انسان ترسیم میکند، برای خوانندهی امروز نیز بسیار معنادار است: کیفیت محیط طبیعی با کیفیت زندهگی انسان بیارتباط نیست.
یکی از عمیقترین ابعاد نگاه مولانا به طبیعت، دیدن آن بهعنوان تجلی خداوند و آیینهی اسماء و صفات الاهی است. او میگوید پیش چشم پیامبر و عارفان، جهان غرق در تسبیح، عشق و داد است، در حالی که دیگران آن را مرده و جماد میبینند. این تفاوت نگاه، کلید حفاظت واقعی از محیط زیست است: وقتی طبیعت را زنده، مقدس و تجلی حق ببینیم، آسیب زدن به آن نهتنها غیرعقلانی، بلکه گناه و بیادبی نسبت به خالق میشود. مولانا انسان را میوهی نیمرس درخت جهان میداند. اگر شاخه را بشکنیم، خودمان هم خواهیم افتاد. این تصویر زیبا، وابستهگی متقابل انسان و طبیعت و اصل اکولوژیکی «همهچیز به هم پیوسته است» را به زبانی شاعرانه بیان میکند.
در «فیه ما فیه» مفهوم همین پیوستهگی، در سخنی دیگر از مولانا بسیار زیبا دیده میشود. او در فصل شصتودوم دربارهی خاک میگوید: «خاک نیز به آن جمادی از آنچ خدا او را دادهاست باخبر است که اگر بیخبر بودی آب را کی پذیرا شدی؟ و هر دانهای را به حسب آن، دایگی کی کردی و پروردی؟» این تعبیر، خاک را موجودی کاملاً منفعل و بیخاصیت نشان نمیدهد؛ خاک آب را میپذیرد، دانه را پرورش میدهد و در فرآیند حیات نقش دارد.
در ادامه همان سخن، مولانا از رابطه انسان و خاک نیز یاد میکند و نشان میدهد که انسان میتواند خاک را دگرگون کند و از آن خانه، کاسه و کوزه بسازد. این یادآوری از یک سو قدرت انسان در بهرهبرداری از طبیعت را نشان میدهد و از سوی دیگر، وابستهگی بنیادی انسان به مادهای را که خود از آن پدید آمده است. انسان بر خاک تصرف میکند، اما بیرون از جهان خاکی نیست. همین دوگانگی، امروز در قلب بحران محیط زیست قرار دارد: همان انسانی که توانایی دگرگون کردن طبیعت را به دست آورده، بیش از هر موجود دیگری مسوول پیامدهای آن است.
مولانا درخت را گاه نماد انسان کامل میداند (مانند نی که از خود تهی شده و آواز حق را مینوازد) و گاه نماد علم، معرفت و رشد معنوی. اگرچه مولانا مستقیماً به «درختکاری» به معنای امروزی و سازمانیافتهی آن نپرداخته، اما احترام عمیق و عاشقانهی او به درخت و گیاه، الهامبخش چنین عملی است. کاشتن درخت در امتداد نگاه او، کاشتن عشق، زندهگی و مسوولیت است. هر برگی که سبز میشود، شهادت میدهد که آنچه کاشتهایم، همان را درو خواهیم کرد.
«فیه ما فیه» در این زمینه نیز تصویری زیبا دارد. مولانا میگوید: «در زمستان اگر درختها برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند، ایشان دایماً بر کارند. زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج.» و در جای دیگری از همان کتاب، درباره زمستان میگوید که نبات «بیبرگ و بر» میماند و «رختها را در باطن برده و پنهان کرده» تا آسیب سرما به آن نرسد؛ سپس با آمدن بهار «جمله سر برون کنند». این تعبیر، تصویری زیبا از حیات پنهان، استراحت و باززایی طبیعت است: سکوت زمستانی به معنای مرگ نیست و آنچه در ظاهر خشک و خاموش است، ممکن است در باطن در حال آماده شدن برای رویش دوباره باشد.
یکی از جالبترین ابعاد نگاه مولانا به حیات، توجه او به مراتب مختلف وجود است. در «فیه ما فیه» میگوید: «اول خاک بودی، جماد بودی، تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی.» مولانا این سخن را در چارچوب سیر معنوی و مراتب وجود بیان میکند و نباید آن را با نظریهی تکامل زیستی مدرن یکی دانست؛ اما این زنجیره نشان میدهد که در تصور او، میان خاک، نبات، حیوان و انسان یک پیوستهگی در مراتب هستی وجود دارد و انسان خود را بیرون و بیگانه از طبیعت نمیتواند تصور کند.
از سوی دیگر، مولانا به ویژهگیهای خاص موجودات نیز توجه دارد. در «فیه ما فیه» دربارهی حیوانی که زیر زمین زندهگی میکند، توضیح میدهد که چون در آن محیط به چشم و گوش نیاز ندارد، چشم و گوش ندارد؛ و در فصل بیستوهشتم نیز از سگ شکاری و باز و تغییر زندهگی و رفتار آنها با آموزش سخن میگوید. این نمونهها نشان میدهد که موجودات زنده در جهان مولانا دارای ویژهگیهای متناسب با نیازها و شرایط زندهگی خود هستند. این نگاه، هرچند زبان علمی بومشناسی امروز را ندارد، با اصل سازگاری موجودات با محیط زندهگیشان بیگانه نیست.
اندیشههای مولانا میتوانند مکمل قدرتمند علم محیط زیست مدرن باشند. علم به ما میگوید چه اتفاقی در حال رخ دادن است، چرا رخ میدهد و چه باید کرد؛ مولانا به ما میگوید چرا باید اهمیت بدهیم، چگونه باید احساس کنیم و از کجا انگیزه درونی برای تغییر رفتار بگیریم. عشق به طبیعت، که مولانا آن را میآموزد، انگیزهای قویتر، پایدارتر و عمیقتر از قانون، جریمه و ترس از عواقب است. در افغانستان، ایران، آسیای میانه و بسیاری از کشورهای منطقهی ما که با خشکسالیهای طولانی، بیابانزایی گسترده، آلودهگی شدید هوا (بهویژه در شهرهایی مانند کابل و تهران)، نابودی جنگلها و مراتع، فرسایش خاک و کمبود آب روبهرو هستند، بازگشت به این میراث فرهنگی و عرفانی میتواند الهامبخش جنبشهای محلی، آموزش محیط زیستی و تغییر سبک زندهگی باشد.
درختکاری گسترده، صرفهجویی واقعی در آب، احترام به پرندهگان و حیوانات وحشی، کاهش مصرفگرایی، پرهیز از اسراف و درک وحدت با طبیعت، همهگی در امتداد نگاه مولانا قرار میگیرند. پژوهشهای جدید در حوزهی عرفان بومشناختی نشان میدهد که اندیشههای مولانا میتوانند پایههای اخلاقی و معنوی محکمی برای اخلاق محیط زیستی فراهم کنند. مفاهیمی چون خلیفهگری مسوولانه، امانت، اعتدال و رحمت به همه مخلوقات، مستقیماً از دل عرفان اسلامی و آثار مولانا قابل استخراجاند.
«فیه ما فیه» در اینجا یک نکته مهم دیگر نیز به ما یادآوری میکند: طبیعت تنها چیزی نیست که انسان از آن بهره میبرد؛ طبیعت مدرسهای است که انسان از آن معنا میآموزد. از آفتاب، گرمابخشی و باروری؛ از زمین، پذیرش و پرورش؛ از آب، جاری شدن و رساندن حیات؛ از درخت، صبر و ثمر دادن؛ از پرنده، حرکت و آزادی؛ و از زمستان، حیات پنهانی که در انتظار بهار است. وقتی طبیعت چنین جایگاهی پیدا کند، حفاظت از آن دیگر تنها یک برنامه اداری یا اقتصادی نیست، بلکه بخشی از اخلاق و تربیت انسان میشود.
جمعبندی
مولانا جلالالدین بلخی بیش از هفتصد و پنجاه سال پیش درگذشت، اما پیام سبز، زنده و وحدتگرای او هنوز با قدرت تمام زنده است. او به ما آموخت که طبیعت زنده است، تسبیح میگوید و با ما در وحدتی عمیق پیوند دارد. پرندهگان آواز عشق و آزادی سر میدهند، خورشید بیمنت میتابد و زندهگی میبخشد، ماه با صبر کامل میشود و عیبها را میپوشاند، آب حیات میبخشد و پاک میکند، خاک متواضعانه همه را نگه میدارد و درختان رقصان تسبیحگو هستند.
در «فیه ما فیه» نیز زمین دانه را میپذیرد و بر میدهد، نبات زمین را زنده میکند، ابر و باران با زمین و رویش پیوند دارند، آب به سوی دشتهای تشنه روان میشود، درخت حتا در زمستان از کار بازنمیایستد، خاک آب را میپذیرد و دانه را میپرورد و هر موجودی جایگاه و ویژهگی خاص خود را دارد. این مجموعه سخنان، در کنار شعرهای مولانا، تصویری از جهانی به دست میدهد که در آن حیات، طبیعت و انسان از یکدیگر جدا نیستند.
در کنار مولانا، سعدی و عطار نیز هر یک به زبان خود تصویری از این جهان بههمپیوسته ارائه کردهاند: سعدی در «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» از همکاری نیروهای طبیعت برای فراهم شدن روزی انسان سخن میگوید و عطار در «منطقالطیر» مرغان را در جستوجوی پادشاهی واحد گرد هم میآورد. این سه نگاه، هرچند در ساختار و مقصد با یکدیگر متفاوتاند، در یک نکته به هم نزدیک میشوند: انسان و جهان پیرامون او را نمیتوان از زنجیره بزرگ هستی جدا تصور کرد.
در سالروز تولد او، شاید بهترین و صادقانهترین هدیه به مولانا این باشد که نگاهش را به طبیعت در زندهگی روزمرهمان زنده کنیم: درختی بکاریم و از آن مراقبت کنیم، پرندهای را نرنجانیم و زیستگاهش را حفظ کنیم، آبی را هدر ندهیم، خاک را فرسوده نکنیم و زمین را خانه مشترک همه موجودات — نه صرفاً ملک خصوصی انسان — بدانیم. زیرا همانطور که او گفت، این جهان کوه است و فعل ما ندا؛ آنچه به طبیعت میکنیم، به سوی ما بازخواهد گشت.
سبز بودن، در نگاه مولانا، نه یک انتخاب سیاسی، مد روز یا الزام قانونی، بلکه راهی برای نزدیک شدن به حقیقت، عشق و کمال انسانی است. بیایید در این سالروز، با کاشتن یک نهال عشق، احترام و مسوولیت نسبت به طبیعت، تولد دوباره مولانا را در دلها و در زمین جشن بگیریم. سبز باشید و سبز بمانید.
منابع
۱. مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی (تصحیحهای معتبر فارسی).
۲. دیوان کبیر (غزلیات شمس تبریزی) مولانا.
۳. مولانا جلالالدین محمد بلخی. فیه ما فیه. تصحیح بدیعالزمان فروزانفر. تهران: امیرکبیر.
۴. عطار نیشابوری، فریدالدین. منطقالطیر. تصحیحهای معتبر فارسی.
۵. سعدی شیرازی، مصلحالدین. گلستان. دیباچه.
۶. رئوف، سید حمیدرضا. رویکرد عرفانی مولانا به محیط زیست. تهران: چاپ و نشر عروج، ۱۳۹۷.
۷. رئوف، سید حمیدرضا و مهدی حسنزاده. «مبانی رابطه انسان با طبیعت از دیدگاه مولوی». پژوهش زبان و ادبیات فارسی، شماره ۳۹، ۱۳۹۴.
۸. قادری، مریم و آرمان قادری. «طبیعت و محیط زیست در عرفان مولانا». اطلاعات روز، ۱۵ جوزا ۱۳۹۹.
۹. حسنزاده، مهدی و سید حمیدرضا رئوف. «پیوند اندیشه عرفانی مولانا با محیط زیست». پژوهشنامه عرفان، ۱۳۹۳.
۱۰. فرهنگنامه تنوع زیستی در شش دفتر مثنوی. انتشارات رشد.
۱۱. مقالات پژوهشی منتشرشده در نورمگز و پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی (SID) درباره نگاه مولانا به طبیعت.
۱۲. نگاه مولانا به طبیعت در غزلیات شمس تبریزی (مقالات تخصصی موجود در پایگاههای علمی فارسی).
۱۳. جایگاه محیط زیست در نظام عرفانی مولانا (منتشرشده در منابع تحلیلی فارسی).






