یک کانکور دیگر هم بدون من و همقطارانم گذشت. دختران مظلوم کشورم با چشمان نمناک خیره به اطلاعیههای امتحانات ماندهاند. امسال گروه دیگری به جمع ما محرومان اضافه میشود. هر سال تعداد محرومان رو به افزایش است، اما به نظر میرسد این برای دیگران اصلاً چیز عجیب یا ناراحتکنندهای نیست. اتفاق عجیبی که در ماه رمضان برایم افتاد، در گوشهای از ذهنم پررنگتر خودنمایی میکند و به من یادآوری میکند که چقدر از رویاهایم دور ماندهام. آن خاطره با پوزخند تلخی به من یادآوری میکند که رویاهایم کیلومترها دورتر، در میان مشت عدهای ظالم زندانی شدهاند. امشب آن خاطره روحم را عذاب میدهد.
ساعت شش شام بود که از وظیفه به خانه برگشتم. طبق روال هر شب، مستقیم و با عجله به آشپزخانه رفتم تا افطاری آماده کنم. وقتی همه چیز را آماده کردم و سفره را چیدم، نماز مادرم هم تمام شده بود. به او سلام دادم و نشستیم. وسط صرف افطاری، ناگهان مادرم شروع به خندیدن کرد. او میخندید و من مات و مبهوت مانده بودم. چه اتفاق جالبی افتاده بود؟ چند بار از او پرسیدم چه شده، اما او از شدت خنده نمیتوانست جواب دهد. بالاخره که کمی آرام گرفت، گفت: «موقع آمدن چیزی روی طاقچه دهلیز ندیدی؟» کمی فکر کردم. روی طاقچه؟ من هر شب آنقدر با عجله میآمدم و شروع به آماده کردن افطاری میکردم که اصلاً چیزی را نمیدیدم. چه خبر بود؟ تولدم بود؟ تحفه خریده بودند؟ وقتی کنجکاویام را دید، گفت: «پدرت امروز دو بسته کتابچه خریده و آورده. وقتی پرسیدم چرا آوردی، گفت چون سال جدید شروع شده و تو برای کار خانهگی به آنها نیاز داری. هنوز فکر میکند تو مکتب میروی.» با این حرف قلبم فرو ریخت، گویا شکست. تمام این اتفاق یک طرف و آن جمله آخرش یک طرف. آن جمله هنوز در گوشم زنگ میزد: «هنوز فکر میکند تو مکتب میروی.» راست میگفت. من که دیگر مکتب نمیرفتم.
در دل برای خودم گریه میکردم، اما در ظاهر خندهای سر دادم و گفتم: «گاهی یادشان میرود که دخترشان دیگر دخترک مکتبی نیست و حالا نوجوان رعنا شده.» غوغای درونم را پشت همان جمله و خنده پنهان کردم؛ طوری که گویا هیچ چیزی نشنیدهام. اما همان جمله هم چیزهای خوبی را یادآوری نمیکرد. سه سال میشد که گفتن این جمله در حضور بزرگان، آغازگر بحثی بهنام ازدواج بود.
دیگر نفهمیدم چه خوردم و چه نوشیدم. تمام فکر و ذهنم معطوف به آن اتفاق بود. کتابچه خریدن اول سال از کی رسم شده بود؟ جواب سوالم را میفهمیدم. این عادت حاصل برنامهریزی کسی بود که حالا دیگر نبود تا نتیجه زحماتش را ببیند. هیچ وقت حرفهایش از یادم نمیرود. وقتی مکتب میرفتم، اول سال تلاش میکردم با پولی که ذخیره کردهام، کتاب و کتابچه و وسایل لازم را بخرم، اما او میگفت: «ببین! خیلی خوب است که میخواهی دستت به جیب خودت باشد؛ اما کمی سیاست داشته باش. بگذار برای تعلیمت خرج کنند و باور کنند که این وظیفهشان است. بگذار یاد بگیرند برای تعلیمت مصرف کنند و مسوولیتشان را خوب بشناسند. من به سختی درس خواندم. دوست دارم حالا که نوبت هنرنمایی تو در این میدان نبرد است، سختیهایی که من دیدم را تو نبینی.» عجیب بود. او و مادرم همیشه در آخر توصیههایشان میگفتند که نمیخواهند سختیهایی که آنها تجربه کردند را من هم تجربه کنم و همیشه، در هر حالتی، از هر طریقی حمایتم کردند.
او همیشه میگفت: «وقتی اول نمره کانکور شدی، من را با خودت در تمام مصاحبهها ببر. من به همهشان میگویم تو چقدر برای آن لحظه تلاش کردی.» من میخندیدم و میگفتم: «تو را حتماً میبرم. تو همیشه حمایتم کردی.» حالا دوباره آوازه امتحان کانکور در شهر پیچیده است، او نیست و من هم حق تحصیل ندارم. حال امروز من و دختران محروم سرزمینم، بیشباهت به حال و احوال ماه محرم نیست. در ماه محرم، دشمنان آب را به روی امام حسین بستند تا او را از پا درآورند و در این سه سال، آب حیات به روی ما بسته شده است تا از پا درآییم. ما مانند ماهیهای بیرون افتاده از آبیم که در ساحل برای یک قطره آب تقلا میکنیم، و در حالی که آب حیات در یک قدمی ماست، رسیدن ما به آن ناممکن به نظر میرسد. تحصیل حیثیت آب حیات را برای ما دارد. کاش آب حیات را از ما نگیرند.






