واژه ملت در افغانستان بیش از آنکه یک واقعیت زیسته باشد، به یک شعار پرمصرف تبدیل شده است. سیاستمداران آن را بر زبان میآورند، روشنفکران دربارهاش مقاله مینویسند، فعالان مدنی آن را فریاد میزنند و رسانهها آن را تکرار میکنند، اما کمتر کسی جرأت میکند بپرسد که آیا ما واقعاً ملت شدهایم یا فقط در حال تکرار یک آرزوی جمعی هستیم. تفاوت میان آرزو و واقعیت دقیقاً همان جایی است که توهم شکل میگیرد. ملت اگر وجود داشته باشد، باید در زندهگی روزمره، در اعتماد متقابل، در قانون برابر و در احساس سرنوشت مشترک دیده شود، نه فقط در سخنرانیها و بیانیهها. اگر این عناصر غایب باشند، آنچه باقی میماند تنها یک نام است، نه یک حقیقت اجتماعی.
ملت پدیدهای طبیعی نیست که خودبهخود از خاک بروید. ملت ساخته میشود، اما نه با خیالپردازی و نه با تحمیل. ملت حاصل انباشت تجربه تاریخی، نهادسازی پایدار، آموزش مستمر و توافق بر قواعد بازی سیاسی است. وقتی مردمانی با زبانها، فرهنگها و حافظههای متفاوت میپذیرند که در چارچوب قانون واحد و حقوق برابر زندهگی کنند، آنجا نخستین جرقههای ملت شکل میگیرد. اما اگر هر گروه خود را مرکز حقیقت بداند و دیگران را حاشیه، اگر هر روایت تاریخی بخواهد روایتهای دیگر را حذف کند، اگر قدرت به جای قانون بنشیند، آنچه ساخته میشود ملت نیست، بلکه مجموعهای از جزایر بیاعتماد است که فقط مرز جغرافیایی مشترک دارند.
روشنفکری در چنین فضایی میتواند نقش نجاتبخش داشته باشد یا به عاملی برای تعمیق بحران تبدیل شود. روشنفکری زمانی مفید است که میان اندیشه و واقعیت پل بزند، درد جامعه را بفهمد و راههای عملی پیشنهاد کند. اما زمانی که در برج عاج مفاهیم انتزاعی زندانی شود و خود را مالک حقیقت بداند، به توهم تبدیل میشود. ما بارها شاهد بودهایم که واژههای بزرگی چون هویت ملی، وحدت، همبستهگی و فرهنگ مشترک با شور فراوان تکرار شدهاند، اما در سطح ساختار اجتماعی تغییری ایجاد نکردهاند. فاصله میان گفتار و کردار، شکافی عمیق ساخته که نسل جوان آن را با تمام وجود حس میکند.
واقعیت تلخ این است که ما هنوز بر سر تعریف «ما» به توافق نرسیدهایم. هر گروه اجتماعی حافظه خاص خود را حمل میکند؛ حافظهای که گاه با حافظه دیگران در تضاد است. زخمهای تاریخی التیام نیافتهاند و بیاعتمادی همچنان در لایههای زیرین جامعه جریان دارد. وقتی گذشته به میدان رقابت روایتها تبدیل شود و هیچ سازوکاری برای گفتوگوی صادقانه درباره آن وجود نداشته باشد، چگونه میتوان انتظار داشت که آیندهای مشترک ساخته شود؟ ملتسازی بدون آشتی با گذشته ممکن نیست، اما آشتی به معنای فراموشی نیست؛ به معنای پذیرش پیچیدهگی و مسوولیت مشترک است.
یکی از نشانههای نبود ملت، شخصیسازی افراطی سیاست است. در جامعهای که نهادها ضعیفاند، افراد جای ساختار را میگیرند. هرگاه فردی قدرتمند ظهور کند، امیدها به او گره میخورد و هرگاه سقوط کند، همه چیز فرو میریزد. این چرخه وابستهگی به چهرهها نشان میدهد که ما هنوز به مرحله نهادگرایی نرسیدهایم. ملت زمانی شکل میگیرد که قانون از فرد مهمتر باشد و انتقال قدرت از مسیرهای پیشبینیپذیر و مشروع انجام شود. در غیاب این نظم، هر تحول سیاسی به بحران تبدیل میشود و هر بحران، اعتماد اجتماعی را بیشتر فرسوده میکند.
اعتماد، سرمایه پنهان هر ملت است. بدون اعتماد، همکاری شکل نمیگیرد و بدون همکاری، توسعه ناممکن است. وقتی شهروند به دادگاه اعتماد ندارد، به اداره شک دارد، به رسانه بدبین است و آینده را مبهم میبیند، احساس تعلق به کلیت سیاسی تضعیف میشود. بیاعتمادی مزمن جامعه را به شبکهای از روابط محدود و بسته تبدیل میکند که در آن هر کس فقط به دایره کوچک خود تکیه میکند. در چنین فضایی، مفهوم ملت به یک انتزاع دوردست تبدیل میشود.
نسل جوان بیش از همه قربانی این وضعیت است. از یک سو با روایتهای پرشکوه درباره تاریخ و هویت روبهرو است و از سوی دیگر با واقعیت بیکاری، مهاجرت، ناامنی و محدودیتهای ساختاری دستوپنجه نرم میکند. این شکاف میان وعده و واقعیت، سرخوردهگی تولید میکند. جوانی که افق روشنی نمیبیند، چگونه میتواند به پروژهای بهنام ملت ایمان بیاورد؟ اگر ملتسازی به معنای فراهم کردن فرصت برابر، آموزش باکیفیت و مشارکت واقعی نباشد، برای نسل تازه فقط یک واژه خالی خواهد بود.
ملتسازی مستلزم شجاعت در نقد خود است. تا زمانی که هر گروه همه خطاها را به دیگران نسبت دهد و خود را بیگناه بداند، هیچ اصلاحی آغاز نمیشود. پذیرش سهم هر کدام از ما در بازتولید بیاعتمادی و تبعیض، نخستین گام در مسیر بلوغ جمعی است. این پذیرش دردناک است، اما بدون آن گفتوگوی صادقانه شکل نمیگیرد. روشنفکری اگر میخواهد از توهم فاصله بگیرد، باید پیش از همه خود را نقد کند. باید بپرسد چرا واژهها اثر نکردهاند و چرا جامعه همچنان پراکنده است.
تنوع قومی و فرهنگی میتواند ثروت باشد یا منبع کشمکش. تفاوتها زمانی به بحران تبدیل میشوند که در چارچوب عادلانه مدیریت نشوند. اگر حقوق برابر تضمین نشود و فرصتها بهطور نامتوازن توزیع گردد، هر تفاوتی به احساس بیعدالتی پیوند میخورد. ملت مدرن بر پایه حذف تفاوتها ساخته نمیشود، بلکه بر پایه پذیرش آنها در قالب قانون مشترک شکل میگیرد. عدالت، شرط بنیادی همبستهگی است و بدون آن هر دعوتی به وحدت بیاثر خواهد بود.
اقتصاد نیز در این میان نقشی تعیینکننده دارد. فقر گسترده و نابرابری شدید، جامعه را مستعد رقابتهای مخرب میکند. وقتی منابع محدود باشند و دسترسی به آنها از مسیرهای غیرشفاف صورت گیرد، گروهها به جای همکاری، به حذف یکدیگر میاندیشند. ملتسازی بدون اصلاح ساختار اقتصادی و ایجاد فرصتهای واقعی اشتغال، بیشتر شبیه توصیه اخلاقی است تا برنامه عملی. کرامت انسانی زمانی حفظ میشود که فرد بتواند با کار شرافتمندانه زندهگی کند و آیندهای قابل پیشبینی داشته باشد.
آموزش، ستون فقرات هر پروژه ملی است. مکتب تنها محل انتقال دانش نیست؛ جایی است که مفهوم شهروندی شکل میگیرد. اگر نظام آموزشی نتواند تفکر انتقادی، احترام به قانون و پذیرش تفاوت را تقویت کند، نسل آینده همان الگوهای کهنه را تکرار خواهد کرد. کتابهای درسی، روایت تاریخ و شیوه مدیریت مکتبها همه در شکلگیری هویت جمعی نقش دارند. بیتوجهی به این عرصه، یعنی رها کردن مهمترین ابزار ملتسازی.
رسانهها نیز مسوولیت سنگینی دارند. رسانه میتواند پل گفتوگو باشد یا ابزار تحریک. در جامعهای که حساسیتهای هویتی بالاست، کوچکترین بیدقتی میتواند آتش بیاعتمادی را شعلهور کند. اخلاق حرفهای، دقت در روایت و پرهیز از قطبیسازی، شرطهای ضروری برای تقویت همبستهگیاند. اگر رسانه به میدان رقابت گروهی تبدیل شود، به جای تقویت ملت، شکافها را عمیقتر خواهد کرد.
با این همه، باید پذیرفت که ملتسازی فرآیندی زمانبر است. هیچ جامعهای یکشبه به ملت تبدیل نشده است. تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که عبور از جنگ، بیثباتی و چندپارگی نیازمند صبر، اصلاحات تدریجی و پایداری در اجرای قانون است. مقایسه سطحی با دیگران کمکی نمیکند؛ آنچه اهمیت دارد اراده جمعی برای حرکت در مسیر اصلاح است. ارادهای که بر پایه واقعبینی شکل گیرد، نه بر پایه توهم.
توهم روشنفکری زمانی خطرناک میشود که جای عمل را بگیرد. وقتی نوشتن جای ساختن را پر کند و سخنرانی جای اصلاح نهادها را بگیرد، جامعه در دایرهای بسته میچرخد. اندیشه لازم است، اما اندیشهای که به برنامه، قانون و اقدام منجر شود. اگر روشنفکر از مسوولیت عملی شانه خالی کند و فقط به نقد دیگران بسنده کند، به بخشی از مشکل تبدیل میشود.
پرسش اساسی این است که آیا ما آمادهایم هزینه ملتشدن را بپردازیم؟ این هزینه شامل پذیرش قانون، کنار گذاشتن امتیازات ناعادلانه، تحمل نقد و مشارکت فعال در اصلاحات است. ملتسازی پروژهای اخلاقی و سیاسی است که بدون تعهد فردی پیش نمیرود. هر شهروند باید سهم خود را در تقویت اعتماد و رعایت قانون بپذیرد. هیچ قدرت بیرونی نمیتواند جای این مسوولیت را بگیرد.
شاید نخستین گام در مسیر خروج از توهم، صداقت باشد. صداقت در گفتن اینکه هنوز راه درازی در پیش داریم. صداقت در اعتراف به شکستها و اشتباهها. صداقت در پرهیز از بزرگنمایی دستاوردهای اندک. این صداقت ممکن است تلخ باشد، اما بنیان اعتماد را تقویت میکند. جامعهای که با خود صادق باشد، امکان اصلاح دارد.
ملت نه با نفی گذشته ساخته میشود و نه با اسارت در آن. باید از تاریخ آموخت، اما اسیر آن نماند. گذشته میتواند منبع الهام باشد یا زنجیر محدودکننده. انتخاب با ماست که چگونه با آن مواجه شویم. اگر تاریخ را ابزار حذف و انتقام کنیم، آینده را نیز مسموم خواهیم کرد. اما اگر آن را منبع درس و عبرت بدانیم، میتواند چراغ راه باشد.
در نهایت، ملتسازی یا توهم روشنفکری یک دوگانه انتخابی است. یا میپذیریم که هنوز در مسیر ملتشدن هستیم و با صبر و اصلاح پیش میرویم، یا همچنان در جهان واژهها زندهگی میکنیم و واقعیت را نادیده میگیریم. انتخاب نخست دشوار و زمانبر است، اما امکان ساختن دارد. انتخاب دوم آسان و دلنشین است، اما به تکرار شکست میانجامد.
اگر روزی برسد که شهروند افغانستانی، فارغ از قوم و زبان، بداند قانون از او حمایت میکند، صدایش شنیده میشود و آیندهاش به تصمیم جمعی گره خورده است، آن روز میتوان گفت ملت در حال شکلگیری است. تا آن زمان، باید با شجاعت بگوییم که هنوز در آغاز راهیم. توهم را کنار بگذاریم، مسوولیت را بپذیریم و از نو بسازیم. تنها در این صورت است که واژه ملت از سطح شعار فراتر میرود و به واقعیتی زنده در زندهگی روزمره تبدیل میشود.






