مقدمه
گروه طالبان مانند هر جریان سیاسی – نظامی دوستان و دشمنانی دارد که برای شناخت بهتر از وضعیت جاری در افغانستان به هدف ارایه طرح کارا و موثر مبارزه در برابر این گروه، نیاز داریم آنان را به خوبی بشناسیم. اگر دوستان و دشمنانتان را به خوبی نشناسید، نمیتوانید در نبرد با دشمنان به موفقیتی دست یابید. این یک اصل ساده و معمول است و ظاهراً همه به اهمیت آن واقفند. با این حال، به نظر میرسد سادهانگاری بیش از حد این اصل سبب شده است تا خیلی کم به آن توجه شود. همه کسانی که ادعای شناخت طالبان را داشتند، در بیست سال حضور غربیها در افغانستان نشان دادند که چقدر دچار توهم دانایی بودند و در نتیجه، رویکردشان نسبت به این گروه اشتباه یا بهتر است گفته شود فاجعهبار بود. نه غربیها شناخت چندانی از طالبان بهعنوان یک گروه تندرو اسلامی که تا دم مرگ با انگیزه بسیار بالای ایدیولوژیک میجنگد، داشتند و نه مخالفان داخلی طالبان، از تکنوکراتها تا جهادیهای سابق، بهدرستی میدانستند که با چه گروه خطرناکی روبهرو هستند و فرجام این بیتوجهی و دستکمگیری چه خواهد بود.
مخالفان داخلی طالبان به حدی در نشئه ثروت و قدرت غرق بودند که تا زمان امضای توافقنامه دوحه میان امریکا و طالبان، در تصورشان نمیگنجید که نیروهای خارجی بهعنوان حامیان به اصطلاح جمهوریت بهزودی میروند. پس از امضای این توافقنامه بود که همه پی بردند چه آشی در افغانستان در حال پخته شدن است. اما دیگر دیر شده بود و طالبان این فرصت را به دشمنان خود ندادند که از اشتباهاتشان درسگیری و رویکرد تازهای اتخاذ کنند. حالا که بیش از سه سال از بازگشت طالبان به قدرت میگذرد، دشمنان این گروه همچنان گیج و سردرگمند و هنوز نتوانستهاند استراتژی کارآمدی برای مقابله با طالبان و دوستان این گروه پیدا کنند. نیروهایی که عملاً درگیر مبارزه در برابر طالبان هستند، از انسجام و هماهنگی زیادی برخوردار نیستند و به این دلیل، هنوز نتوانستهاند آنگونه که انتظار میرود رژیم مستقر در کابل را به چالش بکشند. در این نوشته سعی بر آن است تا با رویکرد انتقادی کارنامه دشمنان طالبان در بیش از سه سال گذشته به بررسی گرفته شود. اگر بتوانیم اشتباهات، چالشها و ظرفیتهای نیروهایی که خود را دشمن این گروه میدانند و بهجای تعاملخواهی و سازش سیاسی بر طبل مبارزه میکوبند، شناسایی کنیم، گام مهمی در جهت تدوین استراتژی موثر و فراگیر مقاومت علیه طالبان برداشتهایم، که موفقیت بزرگی است.
زنان
جنبش اعتراضی زنان در جریان بیش از سه سال گذشته، در مقایسه با تمام جریانهای مدعی مبارزه در برابر طالبان، درخشش بهتری داشته است و با وجود همه کاستیها و نارساییهایی که دارد، به فعالیت ادامه میدهد. مهمترین دلیلی که میتواند ادامه مقاومت زنانه را در افغانستان تضمین کند، این است که طالبان دست از سر زنان برنمیدارند. اگر آنان حقوق اولیه زنان را تامین کرده و مانعی در برابرشان ایجاد نکنند، خبری از مقاومت و اعتراض خیابانی نخواهد بود. اما در دستگاه تفکر بدوی طالبان زن نماد شر و فساد است و باید بهشدت کنترل شده و به بند کشیده شود. این گروه ارتجاعی با زندانی کردن زنان است که حس میکند مسوولیت دینی خودش را بهخوبی ادا کرده و بشریت را به مسیر درست رهنمون شده است. زن عنصر مرکزی در تفکر طالبانی است؛ نه به این دلیل که زنان حق دارند از تمام امتیازهای یک شهروند امروزی بهرهمند شوند، بلکه همه حقوق و امتیازهای یک انسان مدرن باید از آنان گرفته شود. زنستیزی ضرورت وجودی طالبان است. اگر این گروه حقوق زنان را تامین کند، از خودش ماهیتزدایی کرده و به موجود دیگری بدل خواهد شد. آیا طالبان حاضرند تغییر کنند؟ نه. آنان مرگ را با خوشحالی میپذیرند، اما تغییر را نه.
در شرایطی که گروه طالبان حاضر به تغییر خود نیست و با گذشت هر روز قیدوبندها بر زنان را بیشتر میکند، زنان چارهای ندارند جز ادامه مقاومت علیه زنستیزترین رژیم دنیا. طالبان بیشتر از هر نیروی دیگر با عملکردشان، به زنان در این کارزار انگیزه میدهند و به مقاومت آنان عمر طولانیتری میبخشند. تا زمانی که طالبان دست از اقدامات محدودکننده علیه زنان برندارند و حقوق سلبشده آنان را برنگردانند، مبارزه محرومترین قشر جامعه در برابر رژیم خودکامه طالبان ادامه خواهد یافت. شکی وجود ندارد که سرکوب شدید منجر به کاهش اعتراضهای زنان شده است؛ اما آنچه اهمیت دارد ادامه این مقاومت زیر سایه ترسناکترین و مخوفترین رژیم دینی در سطح منطقه است؛ رژیمی که حتا تحمل کوچکترین اعتراض در برابر عملکردهای ضد انسانیاش را ندارد و میخواهد مردم به رعیت مطیع و فرمانبردارش بدل شوند. مقاومت زنانه حتا اگر بیشتر از این هم فروکش کند، بازهم از اهمیتش کاسته نمیشود. نفس وجود این مقاومت در افغانستان زیر سلطه طالبان دلگرمکننده و امیدبخش است.
با این همه، زنان در جامعهای دست به اعتراض زدهاند که بیشتر شهروندانش به دلیل ابتلا به ویروس دینزدهگی و مردسالاری نسبت به زنان نگاه تحقیرآمیز دارند: زنان باید در خانه باشند و فرزندانشان را بزرگ کنند، نه در خیابان برای اعتراض. زنان باید آنچه مردان میگویند را بپذیرند. این مردان شامل همه میشود؛ از پدر، شوهر، برادر و پسر گرفته تا ملا و زمامدار کشور. در چنین جامعهای زنان نهایتاً میتوانند درس بخوانند، برای خرید به بازار بروند و کار کنند. اما آنان نمیتوانند سلطه مردسالاری را زیر پرسش ببرند و یا در برابر سیستم سیاسی خودکامه قد علم کنند. وقتی زنان دینزدهگی و مردسالاری را به چالش بکشند، دیگر فرقی میان ملا و «روشنفکر» وجود ندارد. همه برای اینکه زنان دوباره به موقعیت بردهوار قبلی برگردند، متحدانه در برابر مقاومت زنانه میایستند تا جامعه «منحرف» نشود. مقابله با مقاومت زنانه در دو شکل ظاهر میشود: نخست، فعال و قابل دید و دوم، غیرفعال و نامرئی. رویه نخست را در حال حاضر طالبان و همفکرانشان انجام میدهند و رویه دوم را، مردان و حتا زنان دینزده و سنتی. در افغانستان بیشتر مردان یک طالب درونی دارند که گاهی آشکار و گاهی نهان میشود.
اعتراضهای زنان تا کنون به این دلیل نتوانسته از پشتیبانی گسترده مردان برخوردار شود که بیشتر مردان افغانستان با دهنکجی به این اعتراضها نگاه میکنند: زن چه باشد و اعتراضش. آنان نه خودشان جرئت مقاومت در برابر موج رو به گسترش تندروی اسلامی را دارند و نه هم شهامت پذیرش این را که زنان غرور بیشتری از خود به خرج داده و رژیم طالبانی را در حد توان به چالش کشیدهاند. با این وصف، جنبشهایی که نتوانند حمایت بقیه نیروهای جامعه را جلب کنند، در نهایت فروکش میکنند؛ چون خشم و عصیان معترضان جایش را به ناامیدی و انفعال میدهد. فروکش کردن اعتراضها اما بهمعنای شکست و پایان مقاومت زنانه در افغانستان نیست. اعتراضها با توجه به وضعیت جاری ممکن است دوباره اوج گیرد و حتا شدیدتر هم شود. اعتراض زنان همچون خاری بر چشمان طالبان هرازگاهی به آنان گوشزد خواهد کرد که خشم زنان دست از سر این گروه برنمیدارد.






