در تاریخ تمدن اسلامی، نام فاتحان جذابتر و ماندگارتر از نام کسانی است که جهان فتحشده را قابل زندهگی ساختهاند. از جنگها، تغییر سلسلهها و گسترش قلمروها بسیار نوشتهاند و سریالهای پرهزینه نیز ساختهاند. اما درباره مردمی که پس از عبور سپاهیان از دل ویرانه ها و خاکستر آبادیها و زندهگی برخاستند و به زمین حیات دوباره دادند، بیمار را درمان میکردند و برای فرزندانشان آیندهای میساختند، چیزی برای روایت وجود ندارد، حتا هنگامی که سخن از شکوفایی علم به میان میآید، چند نام بزرگ چنان بر تاریخ سایه میاندازند که هزاران انسانی که امکان کار آنان را فراهم کردند، از نظر دور میمانند. در بغداد قدیم، مترجمی که با متن پزشکی از سنت یونانی روبهرو میشد، گاهی باید پیش از ترجمه یک جمله، مساله زبانی را حل میکرد. واژهای که در یونانی سابقه طولانی داشت، ممکن بود در عربی هنوز معادل پذیرفتهشدهای نداشته باشد. او به نسخههای دیگر مراجعه میکرد، با اهل دانش گفتوگو میکرد و برای بیان مفهومی تازه، ظرفیت زبان را میآموخت. در همان شهر، کسانی کاغذ میساختند، کتاب میفروختند، ابزار پزشکی و نجومی تولید میکردند و نسخهها را به شهرهای دور میبردند که تاریخ نامی از آنان نمی برد.
ما آثار برخی مترجمان و دانشمندان آن روزگار را میشناسیم. از زندهگی بسیاری از صنعتگران و نسخهبردارانشان تقریباً چیزی نمیدانیم. این نابرابری در حافظه تاریخی، پرسشی مهمتری را پیش میکشد که چگونه میتوان سرگذشت دانشی را نوشت که حاصل کار انسانهای بسیار بوده، اما بیشتر به نام چند چهره مشهور ثبت شده است؟
مسلمانان در نخستین سدههای تاریخ خود، سرزمینهایی را فتح کردند که پیش از اسلام نیز صاحب سنتهای دیرپای اداری، اقتصادی و علمی بودند. ایران ساسانی و بخشهای شرقی امپراتوری بیزانس، شهرها و شبکههای تجاری گستردهای داشتند. دستگاههای مالیاتی، نظامهای آبیاری و سنتهای پزشکی در این سرزمینها طی قرنها شکل گرفته بودند. حکومت تازه برای اداره قلمرو خود، از تجربه کارگزاران محلی و امکاناتی بهره گرفت که پیش از فتوحات وجود داشتند. زندهگی مردم نیز با سرعت تغییر نقشههای سیاسی دگرگون نمیشد. در بسیاری از مناطق، تغییر دین و زبان طی چندین نسل رخ داد؛ خانوادهای که در روستایی کشاورزی میکرد، همچنان به آب، امنیت راهها و امکان فروش محصول نیاز داشت. حکومتها تغییر میکردند و مردم ناچار بودند زندهگی خود را با قواعد تازه سازگار کنند.
میراث علمی و فرهنگی این سرزمینها، در دوره عباسی وارد شبکه گستردهتری از ترجمه و مطالعه شد. بغداد یکی از مراکز مهم این فعالیت بود. آثار یونانی، ایرانی و هندی از راه زبانها و واسطههای مختلف بهدست خوانندهگان تازه میرسیدند. حنین بن اسحاق و همکارانش، در انتقال متون پزشکی، نقش برجسته داشتند، خوارزمی، رازی، ابنسینا، ابنهیثم و بیرونی، هرکدام در محیط متفاوت، بخشی از این میراث را بازخوانی کردند و بر آن افزودند. اما اگر تاریخ این دوره را تنها از خلال آثار باقیمانده بخوانیم، ممکن است تصور نادرستی از چگونهگی تولید دانش پیدا کنیم. نسخهای که امروز در کتابخانهای نگهداری میشود، نتیجه نهایی فرایند طولانی است. پیش از آن، نویسنده شاید بارها نظر خود را تغییر داده، توضیحی را کنار گذاشته یا راهی را آزموده باشد که به نتیجه نرسیده است. ما امروز از بخش بزرگی از این کوششها و ندانسته ها که بخشی از تاریخ علمند خبری نداریم.
آنچه از خطاها باقی نماند
در تاریخ علم، معمولاً دستاوردهایی بیش از همه دیده میشوند که امکان انتقال پیدا کردهاند. کتابی نوشته شده، نسخههایی از آن فراهم آمده و نسلهای بعد آن را خواندهاند. اما سرنوشت یادداشتهای مقدماتی، محاسبات اشتباه، آزمایشهای ناموفق و پرسشهایی که هیچگاه به اثر کامل تبدیل نشدهاند، اغلب روشن نیست. نمیدانیم ابنهیثم پیش از رسیدن به برخی توضیحهای خود درباره نور، چه راههایی را پیموده و کنار گذاشته بود؟ درباره تجربههای ناموفق بسیاری از پزشکان و صنعتگران گذشته نیز اطلاعات محدودی در اختیار داریم. این ناآگاهی، بهمعنای آن نیست که آنان خطاهای خود را ثبت نمیکردند یا آثار ناموفق هرگز نسخهبرداری نمیشدند. آنچه میتوان فهمید، این است که تاریخ باقیمانده، تمام فرایند تولید دانش را در اختیار ما نمیگذارد؛ گاهی یک نسخه نهایی، تنها چیزی است که از سالها کوشش فکری باقی مانده است.
این مساله در روزگار ما نیز وجود دارد. پژوهشگران ممکن است ماهها بر فرضیهای کار کنند و پس از رسیدن به نتیجه منفی، امکان یا انگیزه کافی برای انتشار آن نداشته باشند. در نتیجه، پژوهشگری دیگر همان مسیر را دوباره طی میکند، بیآنکه از تجربه پیشین آگاه باشد. علم معاصر، با وجود مجلات تخصصی و امکانات گسترده ثبت داده، هنوز با مشکل انتشار ناکافی نتایج منفی روبهروست. در جوامعی که جنگ و بیثباتی به نهادهای علمی آسیب میزنند، این مشکل صورت شدیدتری پیدا میکند. آزمایشگاهی تعطیل میشود و بخشی از دادههایش از میان میرود. استاد مهاجرت میکند و شاگردانش به یادداشتها و روشهای او دسترسی ندارند. پژوهشی نیمهتمام میماند و کسی نمیداند ادامه آن از کجا باید آغاز شود.
این همان وضعیت است که ممکن است نسل بعد، همان پرسش را از ابتدا مطرح کند. تاریخ تمدن اسلامی نیز دورههای متعددی از چنین گسستهایی را تجربه کرده است. جنگها، تغییر مراکز قدرت و جابهجایی جمعیت، گاهی شبکههایی را از میان بردهاند که انتقال دانش به آنها وابسته بود. بااینهمه، درباره اندازه واقعی دانش ازدسترفته باید محتاط بود. آثار علمی در مراکز گوناگون نگهداری میشدند و بسیاری از سنتهای فکری، حتا پس از سقوط یک شهر یا سلسله، به فعالیت خود ادامه دادند.
سقوط بغداد در سال ۱۲۵۸م. بهدست هلاکو خان، ویرانی و کشتار بسیار گستردهای به همراه آورد. اما فعالیت علمی در جهان اسلام هرگز با آن حادثه پایان نیافت. مراکز دیگری به حیات خود ادامه دادند و در دورههای بعد، محیطهای تازهای در مراغه، سمرقند، استانبول و اصفهان شکل گرفتند. آنچه برای ما دشوارتر است، شناخت تجربههایی است که هیچ اثری از آنها نمانده است. مورخ نمیتواند از سکوت اسناد، داستان قطعی بسازد. تنها میتواند این خلا را جدی بگیرد و در برابر وسوسه روایت تاریخی کامل و بینقص مقاومت کند.
این مساله به امروز نیز مربوط است؛ دانشگاهی که میخواهد تجربه علمیاش به نسل بعد منتقل شود، باید علاوه بر نتایج موفق، روشها، دادهها و محدودیتهای پژوهش را نیز نگهداری کند. در غیر این صورت، با رفتن چند استاد یا تعطیلی یک آزمایشگاه، بخشی از تجربه نهادی آن از دست خواهد رفت. در همین نقطه، مساله دیگری خود را نشان میدهد: بسیاری از تجربههای علمی گذشته، هرگز در کتاب ثبت نمیشدند؛ زیرا در دست صنعتگران و کسانی قرار داشتند که دانش خود را از راهکار عملی بهدست آورده بودند.
در تاریخ فناوری نام «جزری» اهمیت خاصی دارد. او در آغاز سده هفتم هجری، دستگاههای مکانیکی گوناگونی را شرح داد و برای ساخت آنها نقشه و دستورالعمل فراهم کرد. در اثر او، ساعتهای آبی، فوارهها و ابزارهای خودکار دیده میشوند. نسخههایی از این اثر تا امروز باقی ماندهاند و برخی برگهای مصوّر آن در مجموعههای موزهای جهان نگهداری میشوند. جزری ما را با جهانی روبرو میکند که در آن محاسبه، طراحی و مهارت دست، از یکدیگر جدا نیستند. کسی که میخواهد دستگاهی بسازد، باید ویژهگی مواد، حرکت آب، وزن قطعات و شیوه اتصال آنها را بشناسد. اگر محاسبه درست باشد اما قطعه بهدرستی ساخته نشود، دستگاه کار نخواهد کرد. تجربه صنعتگر نیز ممکن است طراح را وادار کند محاسباتش را تغییر دهد. در آثار علمی گذشته، نمونههای دیگری از این ارتباط وجود دارند. ابزارهای نجومی، تجهیزات پزشکی و دستگاههای اندازهگیری، بدون همکاری میان اهل دانش و سازندهگان ماهر به وجود نمیآمدند. بااینهمه، جایگاه اجتماعی این گروهها همیشه برابر نبود. نویسنده رساله ممکن بود نامش در نسخههای متعدد باقی بماند، درحالیکه سازنده ابزار تنها در حافظه کارگاه شناخته میشد.
پرسش مهم این است که تجربه چنین کارگاههایی چگونه منتقل میشد. شاگرد ممکن بود سالها در کنار استاد کار کند و بهتدریج مهارتهایی بیاموزد که توضیح آنها در یک کتاب آسان نبود. شناخت صدای دستگاه، تشخیص کیفیت فلز یا تنظیم ابزاری حساس، گاهی به تجربه طولانی نیاز دارد. اگر استاد میمُرد یا کارگاه بر اثر جنگ تعطیل میشد، بخشی از این دانش در معرض نابودی قرار میگرفت. اما نباید از این واقعیت نتیجه گرفت که صنعتگران جهان اسلام از نظریه جدا بودند یا تجربه عملی در آن تمدن ارزشی نداشت. آثار باقیمانده جزری، ابزارهای نجومی و سنتهای مهندسی، چنین تصویری را نقض میکنند. مساله تاریخی، شناخت شرایطی است که در آنها دانش کارگاهی میتوانست به تجربهای گستردهتر تبدیل شود و از محدوده یک استاد یا یک کارگاه فراتر رود. در اروپا نیز پیوند میان صنعتگران، ابزارسازان و دانشمندان، طی فرایند طولانی شکل گرفت. انقلاب صنعتی را نمیتوان حاصل فعالیت چند مخترع بزرگ دانست. کارگاهها، معادن، شبکههای تجاری و نیازهای تولید، در کنار تحولات علمی و دسترسی به منابع انرژی، زمینه گسترش فناوری را فراهم کردند.
جیمز وات در محیطی فعالیت میکرد که ابزارسازی دقیق و نیازهای صنعتی اهمیت روزافزونی پیدا کرده بودند. بهبود ماشین بخار، حاصل پیوند تجربه فنی، سرمایه و تقاضای اقتصادی بود. ماشین، هنگامی که وارد شبکه تولید و حملونقل شد، امکان اصلاح و گسترش بیشتری پیدا کرد. برای شناخت تفاوت مسیرهای تاریخی، باید همین شبکهها را بررسی کرد. اختراع یک دستگاه، آغاز راه است. تولید گسترده آن به مواد اولیه، سرمایه، نیروی کار ماهر، بازار و امکان تعمیر نیاز دارد. اگر این شرایط فراهم نباشند، حتا طرحی درخشان ممکن است برای مدت طولانی در محدودهای کوچک باقی بماند. در جهان اسلام، همانند اروپا، جنگها، تغییر مسیرهای تجارت و مناسبات قدرت، بر سرنوشت چنین شبکههایی اثر گذاشتند. بعضی مهارتها در مراکز تازه ادامه یافتند و بعضی دیگر بهتدریج اهمیت خود را از دست دادند. درباره بسیاری از این فرایندها هنوز به پژوهش تاریخی بیشتری نیاز داریم.
دانش هنگامی که از کارگاه و کتابخانه بیرون میآید، با زندهگی مردمی روبرو میشود که ممکن است زبان تخصصی آن را ندانند. کشاورزی که برای آبیاری زمین خود به تجربه نسلهای پیشین تکیه میکند، لزوماً به آثار پیچیده ریاضی دسترسی ندارد. پزشکی که در محیطی علمی آموزش دیده، باید بتواند یافتههای خود را در شرایط واقعی درمان بهکار گیرد. میان دانش مکتوب و تجربه روزمره، رابطهای وجود دارد که گاهی به همکاری میانجامد و گاهی فاصلهای عمیق میان آنها باقی میماند. زبان عربی، در دورههای طولانی، امکان ارتباط علمی میان دانشمندانی از سرزمینهای مختلف را فراهم کرد. آثار پزشکی و فلسفی به زبانی نوشته میشدند که خوانندهگان گستردهای در مراکز علمی جهان اسلام داشت. اما دسترسی به این آثار، به آموزش و منابع اقتصادی وابسته بود. کسی که خواندن و نوشتن نمیدانست یا فرصت تحصیل نداشت، از بخش بزرگی از این جهان علمی دور میماند.
نسبتدادن این فاصله تنها به زبان درست و علمی نیست. حتا اگر اثری به زبان محلی نوشته میشد، فهمیدن مفاهیم تخصصی آن به آموزش نیاز داشت. در مقابل، دانش عملی کشاورزان و صنعتگران نیز میتوانست بدون ثبت در کتاب، طی نسلها منتقل شود. دو جهان دانایی، گاهی در کنار یکدیگر حضور داشتند و از تجربه هم بهره میبردند، بیآنکه تمام دانستههایشان به یک زبان مشترک درآید. در تاریخ تمدن اسلامی، شناخت این ارتباط هنوز جای پژوهش فراوان دارد. چه مقدار از دانش پزشکی به تجربه درمانگران محلی وابسته بود؟ ابزارسازان چگونه یافتههای ریاضی را بهکار میگرفتند؟ کدام نهادها امکان ارتباط میان دانشمند، صنعتگر و مردم عادی را فراهم میکردند؟ پاسخ این پرسشها، تصویر ما را از شکوفایی علمی گذشته تغییر میدهد. شاید بخشی از آنچه امروز بهنام دستاورد یک دانشمند میشناسیم، حاصل ارتباطی طولانی میان او و کسانی بوده که تجربههایشان هرگز به صورت اثری مستقل ثبت نشده است. همین مساله در روزگار ما نیز ادامه دارد. دانشگاهی که پژوهشگرانش درباره کشاورزی، سلامت یا مدیریت آب تحقیق میکنند، باید بتواند با مردمی ارتباط برقرار کند که قرار است از نتایج آن پژوهش بهره ببرند. اگر یافتههای علمی تنها در مجلات تخصصی باقی بمانند، بخشی از ظرفیت اجتماعی آنها از دست میرود.
در افغانستان، این فاصله با مشکلات دیگری نیز همراه شده است. جنگ، مهاجرت و محدودیتهای آموزشی، امکان ارتباط پایدار میان دانشگاهها و جامعه را کاهش دادهاند. در بسیاری از مناطق، مردم برای حل مسایل روزمره خود به تجربههای محلی و شبکههای خانوادهگی تکیه میکنند. این تجربهها ارزشمندند، اما هنگامی که امکان ارتباط آنها با پژوهش علمی محدود باشد، فرصتهای مهمی برای یادگیری متقابل از دست میرود. در چنین شرایطی، ترجمه و تولید منابع علمی به زبانهای رایج جامعه اهمیت بیشتری پیدا میکند. اما ترجمه بهتنهایی کافی نیست. باید محیطی وجود داشته باشد که در آن، دانشآموز بتواند پرسش کند، استاد امکان پژوهش داشته باشد و یافتههای علمی در اختیار کسانی قرار گیرند که به آنها نیاز دارند. زبان علمی زمانی زنده میماند که در زندهگی مردم به کار گرفته شود.
در بحث نهادهای علمی گذشته، وقف نیز از همین زاویه اهمیت پیدا میکند. مدرسهای که درآمد مشخصی داشت، میتوانست برای سالها به فعالیت ادامه دهد؛ حتا اگر بانیِ آن دیگر زنده نبود. در بسیاری از شهرها، املاک موقوفه هزینه آموزش، درمان و خدمات عمومی را فراهم میکردند. اما دوام یک نهاد، پرسش دیگری را پیش میآورد: وقتی نیازهای جامعه تغییر میکردند، آیا آن نهاد نیز میتوانست شیوه فعالیت خود را تغییر دهد؟ پاسخ در همه زمانها و مکانها یکسان نبود. شرایط وقفنامه، مذهب فقهی، رویه قضایی و اختیارات متولیان، بر امکان تغییر کاربری یا جایگزینی املاک موقوفه اثر میگذاشتند. در بعضی موارد، شروط واقف محدودیتهای جدی ایجاد میکردند و در موارد دیگر، راههایی برای سازگارشدن با شرایط تازه وجود داشت. بنابراین، نمیتوان وقف را نهادی دانست که ذاتاَ مانع تحول علمی بوده است. اما مساله انعطافپذیری آن، شایسته بررسی دقیق تاریخی است. مدرسهای که منابعش برای آموزش موضوعات معینی اختصاص یافته بود، هنگام پیدایش نیازهای آموزشی تازه، با چه امکانات حقوقی و مالی روبهرو میشد؟ آیا میتوانست برنامه خود را تغییر دهد یا برای این کار به منابع دیگری نیاز داشت؟ چنین پرسشهایی ما را از داوریهای کلی درباره شکوفایی و افول دور میکنند و به مناسبات واقعی نهادها نزدیکتر میسازند.
در دانشگاههای معاصر نیز مساله مشابه وجود دارد. بودجه پژوهش، قراردادهای مالی و ساختار اداری، میتوانند امکان فعالیت علمی را گسترش دهند یا محدود کنند. دانشگاهی که تمام منابعش به یک حامی وابسته است، هنگام تغییر اولویتهای او با دشواری روبهرو میشود. در مقابل، تنوع منابع مالی نیز اگر با پاسخگویی و استقلال علمی همراه نباشد، بهخودیخود تضمینکننده کیفیت پژوهش نخواهد بود.






