با پاهای لرزان از مکتب بیرون آمد و راهی خانه شد. صداهای تکبیر هنوز در گوشش میپیچید و تنش چون بید میلرزید. وقتی به خانه رسید، همهچیز سر جایش بود. گلهای سرخ و زرد و گلابی، به همان رنگ، هنوز میدرخشیدند و در آرامشی خاموش میزیستند. دستان شگوفه یخ کرده بود و بدنش سرد. همهچیز او را به لرزه انداخته بود.
مادر با نفسی سوخته به خانه آمد و گفت: «دختری که سنگسار شد، بیگم بود؛ همصنفیات. دیدیاش؟» شگوفه دوباره لرزید و گفت: «بیگم؟ او که نامزد بود! زنا نکرده بود… کرده بود؟» مادر گفت: «بله، نامزد بود. اما مولوی میخواست برای خودش نکاحش کند. سر حرف مولوی حرف زدند؛ گفتند دختر نامزد است و قبول نکردند. بیگم را با نامزدش نکاح کردند و به خانه شوهرش رفت. مولوی که باخبر شد، نیمهشب خانه را تلاشی کرد و بیگم و شوهرش را کشید بیرون و به جرم زنا، امروز سنگسارشان کردند.»
بعد با صدایی شکسته ادامه داد: «همه اینها در کمتر از بیستوچهار ساعت شد، میفهمی؟ اینجا کسی هست که مقابل حکم مولوی صدا بلند کند؟ من؟ تو؟ من سنگ زدم یا نزدم؟ مجبور بودم…» مادر آهی کشید و کنار ماشین برقعدوزیاش نشست و گفت: «خدا این برقعها را از روی ما بردارد.»
شگوفه با دستان لرزان به گلهایش دست میکشید و زیر لب میگفت: «اینجا، در این جهنم، عاقبت من چیست؟ من هم مثل شما خشک میشوم؟ از مکتب فرار کردم، مجبور بودم؛ وگرنه باید به جسد بیگم سنگ میزدم. سنگ زدم یا نزدم؟ سنگ زیر پایش افتاد، اما دیگران کشتندش… مادر هم سنگ زد، چون مجبور بود.»
قصه بیگم فراموش شد، اما ترسش ماند. روزی صدای دروازه حویلی بلند شد. شگوفه و مادرش در وحشتی عجیب فرو رفتند. دو زن تنها، آن هم در این وقت عصر؛ چه کسی در آن قریه کوچک احوالشان را میپرسید؟ مادر دروازه را باز کرد. مردی دستاربهسر با نگهبانانش داخل شد و گفت: «خانه باید تلاشی شود. دو زن در این خانه تنها چه میکنید؟ کو محرمتان؟»
شگوفه کنار گلدانها لرزید و دستانش را به هم سایید. مرد نگاهی طولانی به پاهای سفید و نرم او انداخت. نگهبان گفت: «در خانه کسی و هیچ چیز مشکوکی نیست. گویا این دو زن تنها هستند و فاحشهگی میکنند؛ وگرنه چرا مرد ندارند؟»
مرد به چشمهای هراسان شگوفه خیره شد، انگشتانش را از لای ریشش گذراند و گفت: «دختر را بگیرید!» مادر به ناله افتاد: «چرا؟ ما محرم نداریم چون شما کشتید. در انتحاری کشته شد. پدر داشتم، شوهر داشتم. پدر و برادرش یکجا کشته شدند. پسر داشتم، همهچیز داشتم… شما کشتید! دخترم را نبرید. تا زندهام اجازه نمیدهم. از روی جسدم بگذرید و بعد دختر را ببرید. به سر سفیدم رحم کنید.»
مادر چادرش را از سر کشید و با موهای سفیدش مقابل زانوهای مرد دستاربهسر نشست و گریه کرد. صدای شلیک، گوشهای شگوفه را کر کرد. گلوله به سر مادر خورد و او میان برقعهای آبیاش، کنار ماشینش افتاد. خون همهجا پاشید. دیگر نه صدای ماشین شنیده شد و نه صدای مادر.
شگوفه فقط نگاه میکرد. آخرین حرف را آن مرد زد: «کافر لعین، گلپرست! گلهای خشک را میپرستی؟ چرا قرآن نمیخوانی؟ از این گلها آزادی میخواهی؟» چند قدم به شگوفه نزدیک شد و گفت: «راه برو…» شگوفه همانجا ایستاد و گفت: «مرا هم بکش. جایی نمیروم.» مرد موهای بلند شگوفه را از میان چادرک سیاهش، مثل غنچهای، در انگشتان چروکیده و خونآلودش گرفت و گفت: «نمیروی؛ میبرمت. بعد از این، سرنوشتت با من است.»
کشانکشان او را بردند. پاییز جای خود را به زمستان میداد و از بهار خبری نبود. همهجا خشکسالی بود و گلها خشک شده بودند. دیگر هیچ گل و درخت سبزی دیده نمیشد؛ گویی زمستانی طولانی در راه بود. گاهگاه تنها صدای سنگها از مکتب برمیخاست و صدای مولوی که میگفت: «خواهران و برادران، بیایید و ببینید… .»







