مشی مصالحه ملی نجیبالله
سیاست مصالحه ملی داکتر نجیبالله نتیجه نداد و نتوانست افغانستان را از جنگ و گسست سیاسی به صلح و ثبات برساند. این طرح در داخل حزب و دولت با چالشهایی روبهرو بود. عبدالوکیل، عضو بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق و وزیر خارجه دولت نجیبالله، مینویسد که سیاست مصالحه ملی به مثابه گذار و گسست سیاسی و ایدیولوژیکی از یک مرحله پر از تنش و خصومت به یک مرحله جدید، نمیتوانست دور از مشکلات و ناکامی باشد. به باور او، دولت دموکراتیک افغانستان در طرح مصالحه ملی موفق، اما در تطبیق آن به دلیل مداخلات بیرونی، مخالفتها، مقاومتها و دشواری گذار از یک نظام تکحزبی به یک ساختار چندحزبی، ناموفق بود. عبدالوکیل موانع و چالشهای فراروی سیاست مصالحه ملی را چنین فهرست میکند: «اختلاف نظر و تفاوت مفکورهها در داخل رهبری حزب و دولت در برابر این سیاست، بیباوری و ضدیت و مقاومت مخالفان مسلح و مجاهدین مستقر در پاکستان و ایران در برابر این سیاست، بیتفاوتی و قسماً مخالفت آشکار و پنهانی و تخریب کشورهای حامی مجاهدین (امریکا، پاکستان، عربستان سعودی، ایران و عدهای از کشورهای نفتخیز عربی) در برابر عملی شدن این سیاست و کاستیها و ناتوانیهایی که در شیوه برخورد و عملیشدن این سیاست وجود داشت.» (عبدالوکیل، ۱۳۹۶: ۵۵۵)
در مورد مشی مصالحه ملی نجیبالله، دیدگاههای متفاوتی وجود داشته است. در موافقتنامههای جینوا که در ماه اپریل ۱۹۸۸ در مقر اروپایی سازمان ملل متحد در سویس میان افغانستان و پاکستان پس از شش سال مذاکرات غیرمستقیم و مستقیم امضا شد، افغانستان موافقت کرده بود که نیروهای شوروی از این کشور بیرون شوند. طرف مقابل، پاکستان، نیز تعهد سپرده بود که کمکهایش را به تنظیمهای جهادی متوقف سازد و دست از مداخله در امور افغانستان بردارد. دو طرف، بر سر مسألههای تنشزای دیگر، از جمله خط مرزی دیورند، پس از قهر و آشتی بسیار در میز مذاکره، روی عبارت «سرحدات موجود شناخته شده بینالمللی» بین افغانستان و پاکستان توافق کردند.
در جریان مذاکرات جینوا، پاکستان بر تغییر سیاسی در کابل پافشاری میکرد. ضیاءالحق، رییس جمهور سابق پاکستان، امضای موافقتنامهها را به برکناری نجیبالله از قدرت مشروط ساخته بود. به باور ضیاء، امضای موافقتنامههای جینوا بدون تغییر سیاسی در کابل، «یک شکست برای پاکستان» بود. او میگفت: «گورباچف با قبول عقبنشینی از افغانستان، بدون تغییر رژیم کابل، طعمهای انداخت و این طمعه بلعیده شد.» (دیه گو کوردووز و سلیگ اس هاریسون: ۲۷۰)
سازمان ملل، نقش نظارتی بر تطبیق مفاد این موافقتها را برعهده داشت و اتحاد جماهیر شوروی و امریکا به عنوان تضمینکنندهگان و طرفهای غیرمستقیم جنگ، پای توافقنامههای جینوا امضا کردند. به هر ترتیبی که بود، توافقات صورت گرفت. دولت دموکراتیک در تلاش آن شد که پس از حل عوامل بیرونی جنگ، با تنظیمهای جهادی و سازمانهای مخالف مسلح خود صلح کند.

چهرههای زیادی در بیروی سیاسی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق و مسوولان دولتی، با سیاست مصالحه ملی نجیبالله مخالف بودند. سلطانعلی کشتمند، سیدمحمد گلابزوی، صالحمحمد زیری، نیازمحمد مهمند، نوراحمد نور و محمود بریالی به شکل آشکارا و زمانی هم در خفا اختلاف نظر و تردیدشان را در عملی شدن این سیاست نشان میدادند. آنان باور داشتند که طرح واگذاری بخشی از نهادهای دولتی به مخالفان، قبل از مذاکره و رسیدن به یک توافق با آنان، اشتباه است. استدلال آنان این بوده است که قبل از مذاکره، امتیازدهی به مخالفان، موقف حزب و دولت را تضعیف میکند. عبدالوکیل در این مورد مینویسد که پشت این طرح، رهبران شوروی قرار داشتند. «شوارد نادزه، وزیر خارجه و گریچکوف، رییس ک.گ.ب در سفری که به افغانستان داشتند، در جلسهای با اعضای بیروی سیاسی، موضوع را به مذاکره و بحث گرفتند. سفیر شوروی و عدهای از کارمندان نظامی و ملکی عالیرتبه آن کشور مقیم کابل نیز در جلسه حاضر بودند. آنها در گام نخست برای عملی شدن سیاست مصالحه ملی، واگذاری مقامات عالی دولتی را بدون آمادهگی و تدابیر قبلی به مجاهدین و یا به شخصیتهای غیرحزبی طرح نمودند. در این جلسه، سلطانعلی کشتمند با جسارت استدلال و طرحهای خود را در رابطه به سیاست مصالحه ملی که از پشتیبانی نوراحمد نور و صالحمحمد زیری و خاموشانه از طرف عده دیگر برخوردار بود، ابراز نمود و خواستار بازنگری در زمینه شد.» (عبدالوکیل، ۱۳۹۶: ۵۵۶)
این مخالفتها اما نتیجه نداد. طرح واگذاری وزارتخانهها و دیگر نهادهای دولتی به مخالفان و یا اشخاص غیرحزبی عملی شد. این طرح که تحت نام سیاست غیرحزبیسازی دولت در ذیل مشی مصالحه ملی پیش برده میشد، هرگز نتوانست رهبران مجاهدین، تنظیمهای جهادی و سازمانهای مخالف مسلح را به کابل بکشاند و با مشارکت سیاسی آنان در دولت، به جنگ پایان دهد. تجربه نشان داد که استدلال مخالفان این طرح، درست بوده است. دولت دموکراتیک افغانستان که پس از جنگ خونین و سخت، مجاهدین را عقب زده و به موضع و موقف برتر دست یافته بود، با اعلام طرح واگذاری بخشی از دولت به مخالفان، ناخواسته این پیام را به آنان مخابره کرد که گویا دولت در حال احتضار است و از روی ناچاری چنین باج بزرگی را به جبهه مخالفش داده است. شاید به همین دلیل بود که عزم مجاهدین در عدم سازش سیاسی و یکسره کردن کار دولت از طریق نظامی، جزم شد و بر شدت حملاتشان افزودند. برخورد از موضع قدرت در برابر مخالفان مسلح قبل از رفتن به میز مذاکره، درسی بود که رهبری دولت دموکراتیک آن را فراموش کرده بود.
این در حالی بود که مجاهدین پس از گرم شدن بحث مصالحه ملی و به تعقیب آن حرف و حدیثها پیرامون آن و جدی شدن شایعات، برای جنگ شدیدتر، با انگیزه بیشتر از گذشته آماده میشدند. پس از خروج شوروی از افغانستان، تنظیمهای جهادی و حتا حامیان آنان تصور میکردند که میتوانند در مدت چند ماه کار دولت دموکراتیک را یکسره کنند. معنای چنین نگاهی به وضعیت، آن هم پس از امضای توافقنامههای جینوا و آغاز خروج قوای شوروی از افغانستان، این بود که مخالفان دولت و حامیان آنان ارادهای برای صلح ندارند. طرح مصالحه ملی در شرایطی که یک طرف جنگ غرق در احساس پیروزی بود و برای سقوط دولت برنامهریزی میکرد، نمیتوانست ره به جایی ببرد.

در کنار احساس پیروزی مجاهدین پس از خروج نیروهای شوروی از افغانستان، مشکل جدی دیگر این بود که تنظیمهای جهادی نسبت به آنچه رهبری دولت دموکراتیک تحت عنوان سیاست مصالحه ملی اعلام کرده بود، بیاعتماد بودند. آنان تصور میکردند که مشی مصالحه ملی برای دولت نجیبالله به مثابه یک هدف تاکتیکی مطرح است و دولت از اساس نیتی برای صلح ندارد. ثریا بها، در کتابش «رها در باد» مینویسد که مسوولان نظامی شوروی پس از خروج سربازانش از افغانستان، با فرستادن ویکتور پترویج پولینیچسکا به عنوان مشاور خاص نجیبالله به کابل، نظریاتشان را به او اینگونه انتقال دادند: «۱. سیاست مصالحه باید یک تاکتیک باشد، نه استراتژی؛ ۲. پس از خروج عساکر شوروی از افغانستان، باید سلاح کشتار جمعی تیپ اسکاد و اورگان در اختیار حکومت کابل گذاشته شود؛ ۳. مصالحه با دشمن ضعیف مطرح است، نه با دشمن قوی؛ ۴. در آغاز باید با سلاح قوی اسکاد که از شوروی فرستاده میشود، دشمن ضعیف و ضعیفتر شود و سپس دست مصالحه دراز گردد؛ ۵. ایتلاف با دشمن ضعیف مواضع حاکمیت رژیم را مستحکم میسازد؛ ۶. در سیاست خارجی و تبلیغات، سیاست مصالحه ملی یک استراتژی و هدف خوانده شود و وفاداری به آن تبلیغ شود.» (ثریا بها، ۱۳۹۲: ۴۴۹)
فضای مسلط بر افغانستان در جریان طرح و تلاش برای تطبیق مشی مصالحه ملی به گونهای بود که رهبران تنظیمهای جهادی به آنچه کابل اعلام میکرد، بیاعتماد بودند. در چنان فضای بیاعتمادی، مرز میان صداقت و نیرنگ، گم شده بود. صداقت دولت دموکراتیک در طرح مصالحه ملی زیر سوال بود و مجاهدین این طرح را «تاکتیک» تفسیر میکردند. به همین دلیل، نجیبالله با وصف تمام تلاشها و برنامههایش در راستای موفقیت آشتی ملی، متهم به عدم وفاداری به این سیاست بود.
تشکیل گارد خاص ریاست جمهوری و تقویت آن و گسترش تعداد ملیشههای حامی دولت دموکراتیک، به این هدف صورت گرفت که در برابر حملات تنظیمهای جهادی از اقتدار دولت دفاع شود. دولت در کنار اینکه سیاست مصالحه ملی را تبلیغ میکرد، برای اقدام نظامی در برابر مجاهدین نیز آماده میشد. طولانی شدن جنگ و ناکامی سیاست مصالحه ملی، وضعیت را بیش از هر زمان دیگر پیچیده ساخت. در جانب دولت، مخالفتهای میان جناحی و قومی با گذشت هر روز بیشتر میشد. تلاشهای بینتیجه صلح، استمرار دخالتهای ویرانگر پاکستان، قطع کمکهای نظامی و اقتصادی شوروی از دولت، سقوط مسوولان دولتی در کام عصبیتهای قومی و بیاعتمادی گروهها و تنظیمهای جهادی به طرح مصالحه ملی و عطش بیحدوحصر آنان برای پیروزی نظامی باعث شد که جنگ با لجامگسیختهگی بیشتر از گذشته ادامه یابد و افغانستان به کام هرجومرج سقوط کند. در این مورد برایان گلین ویلیامز، تاریخنگار امریکایی، چنین مینویسد: «افزایش تنشهای قومی، همچنین حکومت سابقاً کمونیستی نجیبالله را متأثر کرد. هزاران تن از تاجیکهای سابقاً کمونیست از حکومت جدا شده و به نیروهای مسعود پیوستند. در این هنگام شهنواز تنی، وزیر دفاع پشتون که پیش از این تعهد کرده بود تا دوستم و به تعبیر خودش غلامان او را از سر راه بردارد، محرمانه با این رهبر شورشی پشتون (گلبدین حکمتیار) تماس گرفت. طرح او آن بود که رییس جمهور نجیبالله را ساقط کند و اوزبیکها، ترکمنها و هزارههای اسماعیلیه را به موقعیت اولیهشان بازگرداند.» (برایان گلین ویلیامز، ۱۳۹۶: ۲۰۱)
مجاهدین، جنگهای داخلی و تلاشهای ناکام صلح
سه سال پس از خروج ارتش سرخ از افغانستان، حکومت تحت حمایت مسکو در کابل، به دست تنظیمهای جهادی سقوط کرد. نخست شهر مزار شریف به دست مجاهدین افتاد. در هشتم ماه اپریل ۱۹۹۲، فرماندهان نیروهای مخالف دولت در شمال کشور، شورای مشترک نظامی را برای اداره آن مناطق به وجود آوردند. جنرال دوستم به ریاست این شورا انتخاب شد. ظاهر طنین به نقل از دوستم مینویسد: «تمام قوماندانهای شمال را جمع کردیم، جلسه کردیم، ما گفتیم قوماندانها! حالا مزار فتح شد، سمنگان فتح شد، فاریاب فتح شد، سرپل فتح شد، جوزجان فتح شد، مزار شریف هم فتح شد، همهگی از هر تنظیم بودند، حالا چه میکنید؟ پلان بعدی چیست؟ در مزار باقی میمانیم یا ما به خیر برویم به کمک مردم کابل و دیگر با این بینظمی وضع شهر مزار خراب میشود. در هرکوچه یک حزب، یک قوت است. باید به خاطر سوق و اداره (سازماندهی) قوتها یک کسی تعیین شود که این را اداره بکند، هرکسی را که شما تعیین میکنید. در آنجا بیشتر از صد نفر قوماندان بودند و آنجا هم از یک تعدادی برادران و قوماندانها لیست گرفته شد و در آنجا همهگی مرا رییس شورای نظامی صفحات شمال و هم رییس شورای نظامی ولایت بلخ تعیین کردند.» (ظاهر طنین، ۱۳۸۴: ۳۷۰)
پس از تصرف شهر مزار، احمدشاه مسعود، عبدالعلی مزاری و عبدالرشید دوستم در جبلالسراج گرد آمدند. هدف این نشست، تشکیل ایتلافی بود که بعدها به نام «ایتلاف شمال» شهرت پیدا کرد. پس از نشست جبلالسراج، حدود هفتصد تن از افراد جنرال دوستم به عنوان اولین گروه مخالف دولت، وارد کابل شدند. نیروهای شورای نظار، تحت رهبری احمدشاه مسعود در پانزدهم ماه اپریل با همکاری تعدادی از نیروهای ارتش، کنترل میدان هوایی نظامی بگرام را به دست گرفتند. در همین حال، نیروهای وفادار به گلبدین حکمتیار، در جنوب کابل تجمع کردند. رقابت اعلام ناشده میان تنظیمها بر سر تصرف کابل، آغاز شد. توافق بر این بود که کابل بدون جنگ تصرف شود؛ اما حکمتیار، رهبر حزب اسلامی، اعلام میکرد که اگر شرایط او در سازوکار تشکیل حکومت موقت پذیرفته نشود، به کابل حمله خواهد کرد. این نخستین جرقههای یک آینده پرتنش بود.

در بیستوچهارم اپریل ۱۹۹۲، شورای پنجاهویک نفری مجاهدین در پاکستان تشکیل شد. این شورا مسوولیت داشت که قدرت را به عنوان حکومت موقت در دوره انتقالی به دست بگیرد. «رهبری این شورا در دو ماه اول به صبغتالله مجددی و در چهار ماه بعد به برهانالدین ربانی محول شد. اما قبل از اینکه این شورا وارد کابل شود، جانشینان رییس جمهور نجیبالله در دو خط، ارتباطشان را با نیروهای احمدشاه مسعود و گلبدین حکمتیار و برخی گروههای دیگر تحکیم میبخشیدند. در بیستوپنجم اپریل دیگر جنگ آغاز شده بود. نیروهای حزب اسلامی از یک سو و نیروهای ارتش و ایتلاف شمال از سوی دیگر برای به دست گرفتن کنترل پایتخت وارد نبرد سهمگینی شدند. آرامش شهر در زیر شلیک تانکها و توپخانه سنگین برهم خورده بود؛ جنگ وحشتناکی که کابل نظیر آن را در طول این سده به خاطر نداشت.» (طنین، ۱۳۸۴: ۳۸۶)
پس از روی کار آمدن دولت مجاهدین در کابل، این شهر و دیگر بخشهای افغانستان میان تنظیمهای جهادی تقسیم شد. مرکز شهر و قسمتهای شرقی کابل به دست شورای نظار افتاد که رهبری حکومت را در دست داشت. کنترل غرب کابل را حزب وحدت به دست گرفت. بخشهای جنوبی شهر به دست گلبدین حکمتیار و حزب تحت رهبری او افتاد. پس از هر جنگ و گریز میان این تنظیمها، هیأتهای صلح تشکیل میشدند؛ اما هیچکدام موفق به برقراری صلح در کابل و دیگر بخشهای افغانستان نشدند. فضای مسلط بر کشور، مملو از بیاعتمادی بود. رهبران تنظیمها، گروه رقیب را به توطیه علیه جهاد و کارشکنی در صلح متهم میکردند. تا سقوط کابل به دست طالبان در سال ۱۹۹۶، هیچگاه صلح درازمدت میان تنظیمهای جهادی و دولت برقرار نشد و کابل در این مدت، گواه جنگهای ویرانگر و سهمگین بود. افغانستان بار دیگر با فروپاشی مواجه شد. تنظیمهای جهادی پایان شرمگینی داشتند. میراث آنان، کابلِ گمشده در آوار بود.
کنفرانس بن؛ تشکیل دولت جمهوری اسلامی افغانستان
در شامگاه ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۹۶، نیروهای دولت مجاهدین، کابل را ترک کردند. همزمان با عقبنشینی این نیروها، طالبان با بیرقهای سفید وارد کابل شدند و قدرت را به دست گرفتند. جریان امارت اسلامی طالبان که پنج سال دوام آورد، با جنگ و خشونت کمپیشینهای همراه بود. در بخشهای شمالی کشور، احزاب عضو در ایتلاف شمال/جبهه متحد ملی، در جنگ و گریز همیشهگی با طالبان به سر میبردند. در کابل، قوانین سختگیرانهای از سوی طالبان به اجرا گذاشته شده بود. طالبان با اجرای اعدامها در برابر چشم مردم، رفتارهای گروه امر به معروف و نهی از منکر با شهروندان و نگاه به شدت تبعیضآمیز نسبت زنان و گروههای اجتماعی دیگر شناخته میشدند. روزگار سخت و طاقتفرسایی بود. امید از افغانستان رخت بربسته بود.
این وضعیت تا سال ۲۰۰۱ دوام آورد. به دنبال حمله بر برجهای تجارت جهانی در شهر نیویارک و تمرد ملا عمر از درخواست استرداد اسامه بن لادن، رهبر شبکه القاعده به امریکا، ایالات متحده و کشورهای عضو ناتو بر افغانستان حمله کردند. طالبان شکست خوردند و نظم جدید سیاسی در کابل روی کار آمد. این نظم به ابتکار سازمان ملل و همکاری کشورهای منطقه و جهان شکل گرفت. در کنفرانس بن، چهار جناح سیاسی و تعدادی از چهرههای مستقل دعوت شده بودند: «جانب جبهه متحد ملی تحت رهبری محمدیونس قانونی، جانب جناح رم تحت رهبری عبدالستار سیرت، همایون جریر به نمایندهگی از گروه قبرس و جناح پشاور به سرکردهگی پیر سیداحمد گیلانی.» (محمداسماعیل اکبر، ۱۳۹۶: ۷۱)

کنفرانس بن، با وصف آنکه اساس تازهای را در افغانستان بنا نهاد، اما نتوانست به جنگ و خشونت در این کشور پایان دهد. سالها بعد، دولت افغانستان و همپیمانان جهانی آن متوجه شدند که طالبان نابود نشدهاند و باید در کنار چهار جناح دیگر، در نشست بن دعوت میشدند. به بیان روشنتر، غیبت طالبان در ساختار جدید، زمینهساز جنگ دیگر در افغانستان شد. القاعده به کمک طالبان شتافت و این گروه تجدید نیرو کرد. «جنگجویان طالبان در گفتوگو با خبرنگاران، یاددهانی کردند که شماری از عربهای القاعده، آنها را در آموزش شگردهای شورشگری در میان سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۸ کمک کردند.» (بروس رایدل، ۱۳۹۱: ۱۶۲)
جنگ طالبان با دولت افغانستان پس از سال ۲۰۰۳ شدت گرفت. با شدت گرفتن جنگ و افزایش روزافزون تلفات نیروهای ارتش و ایتلاف بینالمللی، تلاش برای برقراری صلح با طالبان آغاز شد. به این منظور، حامد کرزی، رییس جمهور پیشین کشور، در سال ۲۰۱۰، پس از برگزاری جرگه مشورتی صلح، شورای عالی صلح را ایجاد کرد. قبل از ایجاد این شورا، کمیسیونی به نام «کمیسیون تحکیم صلح»، مسوولیت گفتوگوها و تلاشهای صلح با مخالفان دولت، به ویژه طالبان را برعهده داشت. شورای عالی صلح، به ریاست برهانالدین ربانی کارش را آغاز کرد. آقای ربانی بعدتر بدون اینکه تلاشهایش برای صلح نتیجه ملموسی داشته باشد، در انفجاری در کابل کشته شد. پس از او، ریاست شورای عالی صلح به ترتیب به صلاحالدین ربانی، پیر سیداحمد گیلانی و محمدکریم خلیلی رسید. تلاش هیچکدام اما به برقراری صلح و کشاندن طالبان به میز مذاکره کمک نکرد. در جریان سالها تلاش این شورا برای کشاندن طالبان به دور میز مذاکره، تحولات سیاسی در امریکا با تغییراتی در میدان جنگ افغانستان به همراه بود. بارک اوباما، پس از روی کار آمدن، نخست به تعداد سربازان امریکایی در افغانستان افزود و طرح سرکوب نظامی این گروه را به اجرا گذاشت. سپس، در شرایطی که تصور میکرد طالبان تضعیف شدهاند، برنامه خروج نیروهای ایالات متحده را آغاز کرد. ترمپ نیز راه اوباما را رفت. او که با شعار پایان دادن به جنگهای ابدی امریکا روی کار آمده بود، نخست تعداد سربازان ایالات متحده در افغانستان را افزایش داد و پس از سرکوب طالبان، مذاکره با این گروه را آغاز کرد. طرح کاهش و سپس خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، یکی از مفاد موافقتنامه آوردن صلح به افغانستان بود که میان زلمی خلیلزاد، نماینده ویژه امریکا در امور صلح افغانستان و ملا برادر، رییس دفتر سیاسی طالبان در قطر امضا شد. اکنون تعداد سربازان امریکایی در افغانستان ۲۵۰۰ تن اعلام شده است. جنگ شدت یافته و توافقنامه صلح دوحه، پیامدی جز خشونت بیشتر نداشته است.
مذاکرات صلح؛ توافقنامه دوحه و گفتوگوهای بینالافغانی
مذاکرات صلح میان امریکا و طالبان پس از یازده دور و هفده ماه، به نتیجه رسید. در ۲۹ فبروری ۲۰۲۰ نمایندهگان دو طرف پای سندی امضا کردند که اکنون به نام «توافقنامه دوحه» شناخته میشود. گفته میشود که این توافقنامه حاوی ضمیمههای محرمانه است. همچنان خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، آزادی زندانیان طالبان از بند دولت افغانستان، قطع رابطه طالبان با گروههای تروریستی و آغاز گفتوگوهای بینالافغانی، از جمله مفاد این توافقنامه است. امریکا قبل از گفتوگوهای مستقیم و علنی با طالبان، دیدارهای غیررسمی با نمایندهگان این گروه نیز داشته است. داکتر رنگین دادفر سپنتا در این مورد مینویسد: «نماینده طالبان در آغاز به آلمانها گفته بود که آنان حاضر نیستند با حکومت افغانستان گفتوگو کنند، بلکه میخواهند با امریکاییها صحبت کنند. بعد از گفتوگوهای زیاد، نماینده طالبان در فرجام آماده میشود که نخست با امریکاییها و بعداً با افغانها گفتوگو کند. در این گفتوگوها موضوع گشایش یک دفتر نمایندهگی برای طالبان نیز مطرح میشود.» (رنگین دادفر سپنتا، ۱۳۹۶: ۸۲۸)

مذاکرات بینالافغانی، شش ماه پس از امضای «توافقنامه دوحه» در ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۰ در شهر دوحه قطر آغاز شد. نشست افتتاحیه این مذاکرات، با امیدواریهای فراوانی به همراه بود. طالبان برای نخستین بار به شکل بسیار گسترده در برابر پرسشهای خبرنگاران قرار گرفتند. صحبتهای دو طرف با استقبال جهان مواجه شد و تصور بر این بود که در آینده نزدیک، این گفتوگوها به برقراری آتشبس در افغانستان میانجامد. برخلاف این امیدواریها، اما تاکنون نه مذاکرات به شکل سازنده دنبال و نه آتش جنگ در کشور خاموش شده است. مردم افغانستان اکنون صبح و شام قربانی میشوند. میز مذاکرات دوحه خالی است و آتش میدان جنگ شعلهور. ترورهای هدفمند پس از آغاز مذاکرات بینالافغانی در دستور کار باندهای ترور و ماشین کشتار گروههای تروریستی قرار گرفت. دولت افغانستان و جامعه جهانی، طالبان را مسوول این ترورها میدانند.
نتیجهگیری
تجربه نشان میدهد که تلاشهای صلح در چهار دهه گذشته، ره به جایی نبرده است. مشی مصالحه ملی نجیبالله شکست خورد و ادامه جنگ به فروپاشی نهاد دولت انجامید. به دنبال آن، تنظیمها جهادی در برقراری صلح و تشکیل یک دولت متقدر ناکام ماندند و جنگهای داخلی دمار از روزگار افغانستان درآورد. دوره طالبان در جنگ و خشونت گذشت. پس از حادثه یازدهم سپتامبر، صلح و ثبات دایمی در کشور برقرار نشد و طالبان به میدان جنگ برگشتند. سالها تلاش دولتهای افغانستان نتیجه نداد. کمیسیون تحکیم صلح و به دنبال آن شورای عالی صلح در کشاندن طالبان بر سر میز مذاکره ناکام ماندند. اظهارنظرهای آشتیجویانه رییسان جمهور پیشین و کنونی کارگر نیفتاد و «برادر خواندن طالبان»، این گروه را از ادامه جنگ و خشونت منصرف نکرد. مذاکرات بینالافغانی که به دنبال مذاکرات مستقیم امریکا با طالبان آغاز شده، تا اینجای کار نتیجهای نداشته است.
سیاست مصالحه ملی نجیبالله با بیاعتمادیهای فراوان روبهرو بود. تنظیمهای جهادی تصور میکردند که طرح این سیاست، تاکتیکی است برای ختم جنگ و تحکیم پایههای دولت دموکراتیک. پاکستان که پدر جهاد افغانستان خوانده میشد، به چیزی کمتر از سقوط کابل راضی نبود. این دو عامل داخلی و بیرونی، به ناکامی تلاشهای آشتیجویانه نجیبالله انجامید. دولت سقوط کرد و نهادهای ملی فروپاشیدند. اکنون نیز چنین به نظر میرسد. طالبان زنگ تغییر سیاسی و تشکیل دولت موقت در افغانستان را هفته گذشته در تهران و مسکو نواختند. اعضای هیأت مذاکرهکننده دولت نیز گفتهاند که گروه طالبان به دنبال تشکیل یک «نظام اسلامی» مورد نظرشان در کابل است. تلاشهای دولت افغانستان برای تأمین صلح و ختم جنگ نتیجه نداده است. به نظر میرسد که دولت افغانستان و ایالات متحده امریکا در تطبیق طرح صلح ناکام بودهاند.

دولت جدید امریکا اعلام کرده که «توافقنامه دوحه» را که میان دولت ترمپ و طالبان امضا شده بود، بازنگری میکند. پاکستان از اداره بایدن خواسته است که به این موافقتنامه متعهد بماند. طالبان برای جلوگیری از تغییر سیاست ایالات متحده در قبال صلح افغانستان، سفرهای منطقهایشان را آغاز کردهاند. روز شنبه، ۱۸ دلو، مسوولان نهادهای امنیتی افغانستان اعلام کردند که صلح خواست دولت و مردم افغانستان است؛ اما اگر گروه طالبان جنگ را انتخاب کند، آنان برای نبرد علیه این گروه آمادهگی کامل گرفتهاند. در شرایطی که میز مذاکره در دوحه خالی است، سفرهای منطقهای طالبان و اعلام آمادهگی دولت برای جنگ، گواه یک بهار خونین است. برخلاف انتظار مردم افغانستان، تلاشهای جاری صلح نیز چون چهار دهه گذشته، به بنبست خورده است و قرار معلوم عبور از هفت خوان جنگ و مذاکره و رسیدن به صلح دوامدار در افغانستان حداقل در آینده نزدیک، محتمل به نظر نمیرسد.
منبعها
- عبدالوکیل، از پادشاهی مطلقه الی سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان، انتشارات عازم، چاپ دوم، ۱۳۹۶.
- دیه گو کوردووز و سلیگ اس هاریسون، پشت پرده افغانستان، ترجمه اسدالله شفایی، ۱۳۷۹.
- ثریا بها، رها در باد، انتشارات تاک، چاپ دوم، ۱۳۹۲.
- برایان گلین ویلیامز، آخرین سپهسالار، ترجمه اسدالله شفایی، انتشارات امیری، چاپ اول، ۱۳۹۶.
- ۵٫ ظاهر طنین، افغانستان در قرن بیستم (۱۹۰۰-۱۹۹۶)، انتشارات عرفان، ۱۳۸۴.
- محمداسماعیل اکبر، فصل آخر، چاپ دوم، انتشارات امیری، ۱۳۹۶.
- بروس رایدل، همآغوشی مرگبار، ترجمه بهار مهر و تابش فروغ، انتشارات امیری، چاپ اول، ۱۳۹۱.
- رنگین دادفر سپنتا، سیاست افغانستان؛ روایتی از درون، جلد دوم، انتشارات عازم و انتشارات پرنیان، چاپ اول، ۱۳۹۶.






