نظم پسااستعماری که در منطقه ما برقرار شد با کاستیها و ناراستیهای گوناگونی همراه بود. وضعیت دوران استعمار در حیطه مدیریت، دیوانسالاری، تقنین و آموزش، توانست شماری از جوامع منطقه را به مدرنیته نزدیک کند و از این نظر مثبت بود، اما بهگونهای طراحی شده بود که منافع استعمارگر را برآورده سازد و از این نظر منفی بود، و این یکی از عواملی بود که قیام ملتها برای گرفتن استقلال و رهایی را در پی داشت. کشورهایی که زیر سایه استعمار مرزکشی شدند و نیز دولتهایی که پس از استعمار شکل گرفتند دچار اضطرار و گاه زاده بحران و آشفتهگی بودند. شکلگیری دولت -ملتها بر چنین بستر ناهمواری اتفاق افتاد، زیرا پایه آنها بر فصل و جدایی مورد نظر استعمار نهاده شد نه بر وصل و همگرایی مورد نیاز مردم منطقه که ریشه در تاریخ چند هزار سالهشان داشت، و این موجب شد که این منطقه آبستن بحرانهای تازهای شود.
جغرافیایی که افغانستان و کشورهای پیرامونش به آن تعلق دارند به لحاظ هویت فرهنگی و تمدنی کلیت رنگارنگ اما همبسته است که در سایه امپراتوریهای مختلف در همتنیدهگی میان اقوام، زبانها، تبارها، مذاهب و خردهفرهنگها را تجربه کرده بود. مردمان آسیای میانه، شبهقاره و مناطقی که امروزه بهنام افغانستان و ایران خوانده میشوند تا بینالنهرین مشترکات فراوانی داشتند و تفاوتهای زبان و لهجه و رنگ و چهره نمیتوانست آنان را از هم جدا کند. رویکرد درست در دوران مدرن این بود که مرزهای ملی با توجه به این واقعیت کشیده میشدند، نه مرزهایی چنان ستبر که ملتهای این منطقه را از هم جدا گردانند. باید مشترکات تاریخی و تمدنی مبنای همگرایی میان کشورهای این منطقه میبود و زمینههای همکاری را میانشان فراهم میکرد و تمرکز بر بهبود احوال شهروندان و تامین حقوق آنان میبود.
آنچه در عمل اتفاق افتاد از جوانبی مصیبتبار بود، زیرا زخمهای کلان در روان جمعی مردمان منطقه ایجاد و شکافهای ناخواسته را بر این جغرافیا تحمیل کرد که تا امروز تداوم دارد. در اثر مرز کشیدنهای استعماری پشتونهای منطقه به دو کشور، اوزبیکهای منطقه به دو کشور، تاجیکهای منطقه به سه کشور، بلوچهای منطقه به سه کشور و کردهای منطقه به چهار کشور تقسیم شدند. بقیه گروههای تباری نیز سرنوشت مشابه داشتند و در میان مرزهای کشیده شده نوین چند تکه شدند. وضعیت درست و آرمانی این بود که ساختاری از نوع مشترکالمنافع ایجاد میشد تا همه اقوام و مردمان این منطقه در آن سهم داشته باشند و زمینههای همبستهگیشان در عصر مدرن بیشتر از گذشته فراهم آید و امکانات نوین صنعتی زمینههای همکاریشان را بیشتر از قبل فراهم آورد.
یکی از پیامدهای وضعیت پرشکاف دوران پسااستعمار به حاشیه رفتن عدالت در ساختار قدرت و در نحوه توزیع ثروت بود که از بنیادیترین نیازهای جوامع انسانی است. در سرتاسر تاریخ بشر، رسیدن به عدالت در زمینههای قدرت و ثروت از مهمترین خواستههای گروهی انسانها بوده و در این راه تلاشهای فراوان نظری و عملی به خرج داده شده و گاه قربانیهای سنگینی روی دستشان گذاشته است. در عصر مدرن که فلسفههای پیشرفتهتری برای اصلاح ساختار قدرت و مردمیتر ساختن آن به میان آمده و هم برنامههای بهتری برای تامین عدالت اجتماعی و اقتصادی به اجرا گذاشته شده است، جوامع منطقه ما نیز نیازمند رویکردی در سطح کلان سیاسی و اجتماعی بودند که رسیدن به این خواستههای اساسی را تسهیل کند.
جنبش تحفظ پشتونها به رهبری منظور پشتین که خواهان برقراری عدالت اجتماعی در پاکستان و برداشتن هرگونه تبعیض در برابر اقوام ساکن آن کشور است، یکی از پژواکهای رسای عدالتخواهی است که از سوی مردمان مختلف این منطقه به خوبی درک میشود و همدلی برمیانگیزد. همدلی با جنبش تحفظ پشتونها البته عوامل دیگری هم دارد، مانند مخالفت آن با طالبان و گروههای بنیادگرا که در نیم قرن اخیر موجب خشونت و ویرانی بوده و ماشین کشتار را بهنام دین و با ابزار ساختن مقدسات مذهبی به چرخش درآورده و ملتهای منطقه را به مصیبتهای مضاعف کشاندهاند. گروههای بنیادگرا با برجسته کردن توهمات ایدیولوژیک سبب میشوند که مطالبات واقعی و عینی مردم در زمینه عدالت و بهبود زندهگی به حاشیه برود و جایش را خواستههای کاذب و خیالی بگیرد.
عدالتخواهی البته مخصوص پشتونهای پاکستان نیست، و این نیاز در افغانستان، ایران و سایر کشورهای منطقه نیز محسوس است، زیرا اقوام و ساکنان این سرزمینها نیز همان رنجی را از نابرابری، تبعیض، ستم و سرکوب میبرند که پشتونهای پاکستان، و همان خواستهای را از دستگاههای قدرت در این منطقه دارند که منظور پشتین و یارانش. پژواک عدالتخواهی روز به روز قویتر خواهد شد و زمینههای اعتراض و خشم و خیزش بیشتر گسترش خواهد یافت و این روند توقف نخواهد پذیرفت مگر آنگاه که حاکمان و متولیان قدرت در این کشورها به خواست ملتها تن دهند و عدالت و برابری را به رسمیت بشناسند.
اگر حاکمان پاکستان به خواست عدالتخواهی تن دهند و مکانیسمهایی را برای تامین عدالت ایجاد کنند که ضمانت اجرایی داشته باشد تا دیگر تبعیضی میان ساکنان آن کشور باقی نماند و فرصتهای رشد و ترقی برای همه تبارها فراهم آید و زمینههای خشونت و افراطگرایی از میان برود، نه تنها این کشور از بحران بزرگ نجات خواهد یافت، بلکه برای دیگر کشورهای منطقه نیز الهامبخش و زمینهساز تحول مسالمتآمیز خواهد شد که بدون خشونت و واکنشهای قهرآمیز راه خود را در زندهگی این مردم باز خواهد کرد. در پرتو عدالت و برابری است که آرامش، ثبات و توسعه راه خود را به سوی این سرزمینها خواهد گشود و خطرات گوناگونی مانند تجزیه، جنگهای داخلی و آشوبهای پیوسته از میان خواهد رفت.
در افغانستان نیز بسیاری از مردم تشنه عدالت و برابریاند و از تبعیض و ستم رنج میبرند. وضعیت افغانستان برای بسیاری از اقوام ساکن آن از جهاتی به مراتب بدتر از پاکستان برای پشتونهای آن کشور است، زیرا حتا همان مناصب و موقعیتهایی که در هفتاد سال گذشته برای پشتونهای پاکستان فراهم بوده است مانند حکومت ایالتی، راه یافتن به مقام ریاست جمهوری و نخستوزیری و مانند اینها برای بسیاری از اقوام افغانستان به آسانی دستیافتنی نیست. عدالت طبعاً تنها با توزیع مناصب فراهم نمیآید، چنانکه فراهم آمدن آن موقعیتهای سمبولیک در پاکستان نتوانسته است به خواست عدالتخواهی در آن کشور پاسخ دهد و رنج مردمان محروم و به حاشیه رانده شده را پایان بخشد. برای تامین عدالت باید از سطح کارهای نمایشی فراتر رفت و عملاً راهی را به مشارکت و سهم داشتن همه ساکنان یک سرزمین در فرصتها و برخورداریها فراهم آورد و هر گونه تبعیض و نابرابری را از ریشه برکند.






