امروز وقتی برای مرور اخبار افغانستان نگاهی به وبسایت یکی از روزنامهها انداختم، چشمم به سه خبر درباره خودکشی افتاد؛ سه واقعه از سه ولایت متفاوت در یک روز. سه انسان، سه خانواده و سه داستان متفاوت؛ اما پایان هر سه، تلخ بود: انسانی که نتوانسته به زندهگی ادامه دهد.
گلونم را بغض گرفت و اشکهایم مانع دیدن متن خبر شد. چند لحظه به صفحه خیره ماندم. شاید هر کدام از این خبرها در میان دهها خبر دیگر فقط چند سطر باشد؛ چند سطر کوتاه که خواننده پس از خواندن آن به خبر بعدی میرود. اما پشت هر یک از این چند سطر، یک زندهگی وجود دارد؛ خانوادهای که عزیزی را از دست داده، کودکانی که شاید دیگر پدران یا مادرانشان را نبینند؛ و انسانی که پیش از رسیدن به آخرین لحظه، احتمالاً مدتها با رنجی زندهگی کرده که دیگران یا آن را ندیدهاند یا نتوانستهاند به آن پاسخ دهند.
در این میان، آنچه خیلی نگرانکننده است، فقط تعدد خبرهایی نیست که هرازگاهی درباره خودکشی میخوانیم؛ نگرانکنندهتر این است که هنوز نمیدانیم ابعاد واقعی این پدیده در افغانستان چقدر وسیع و دردناک است. ثبت و گزارشدهی موارد خودکشی با دشواریهای جدی روبهروست و به همین خاطر، نمیتوان صرفاً بر اساس خبرهای رسانهای ادعا کرد که آمار رسمی خودکشی در یک دوره مشخص افزایش یا کاهش یافته است. اما همین خبرهای پراکنده و تکرارشونده نیز برای جدیگرفتن این مساله کافی است و بهیقین میتوان گفت که آمار ثبتناشده بهمراتب بیشتر از آماری است که ثبت میشود.
اینجا پرسش فقط این نیست که چرا یک انسان دست به خودکشی میزند؟ پرسش مهمتر این است که وقتی یک انسان بهجایی میرسد که دیگر زندهگی را قابل ادامهدادن نمیبیند، چه حقی بر ما دارد و مسوولیتهای ما در برابر او چیست؟ آیا میتوان خودکشی را صرفاً یک مساله روانشناختی و شخصی دانست؟
اگر انسانی به خدمات لازم مادی و معنوی حمایتکننده دسترسی نداشته باشد، چه؟ اگر قربانیِ خشونت باشد؟ اگر در فقر گرفتار باشد؟ اگر از آموزش و فرصت کاری محروم باشد؟ اگر هیچ راهی برای درخواست کمک نداشته باشد؟
و مهمتر از همه اینکه، آیا حق حیات فقط به این معناست که کسی حق ندارد جان انسان دیگری را بگیرد؟ یا دولت و جامعه وظیفه دارند در چهارچوب مسوولیت های شرعی و قانونیشان، شرایطی را فراهم کنند که یک انسان، در سختترین لحظات زندهگیاش تنها و بیپناه نماند؟ از همین نقطه است که از دید من خودکشی دیگر فقط یک مساله روانشناسی نیست؛ بلکه به مسالهای درباره حق حیات، سلامت، کرامت انسانی، عدالت، برابری و مسوولیت عمومی تبدیل میشود.
حق حیات یکی از بنیادیترین حقوق انسانهاست. خداوند متعال در قرآن عظیمالشأن، ضمن اهمیت و مصوندانستن این حق، انسانها را از خودکشی منع فرموده است: وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیمًا
ترجمه: و خودتان را نکشید؛ همانا خداوند نسبت به شما مهربان است. سوره نساء، آیه ۲۹
این آیه از روشنترین متون قرآنی در ارتباط با مساله خودکشی است. اما نکته قابلتامل در آیه این است: و خداوند نسبت به شما مهربان است.
در اینجا، نهی از کشتن با یادآوری رحمت الهی همراه شده و درس بزرگی به ما میدهد؛ درسی که برپایه آن، مواجهه با فردی که در تنگنا و بحران قرار گرفته است، نباید تنها با سرزنش، تحقیر و محکومیت اخلاقی همراه باشد؛ بلکه باید با حمایت، مهربانی، تلاش برای حل مشکلات و حفظ زندهگی وی همراه شود.
در آموزه های دینی و قوانین مدنی امروزی، حق حیات فقط به این معنا نیست که شخص یا گروهی نباید مستقیماً جان یک انسان را بگیرد. بلکه به این معناست که تکتک افراد اجتماع و بهخصوص مسوولین و دولتها در شرایط مشخص وظیفه دارند برای حمایت از زندهگی انسان نیز اقدامات معقول و مناسب انجام دهند. این وظیفه بهمعنای آن نیست که دولت مسوول هر مرگ یا هر تصمیم فردی است؛ بلکه به این معناست که در برابر خطرهای قابلپیشبینی و مشکلاتی که میتوان برای کاهش آنها اقدام کرد، نمیتوان همیشه دست روی دست گذاشت و تماشاگر بود.
درست است که جامعه و دولت مسوول نتیجه همه انتخابهای فردی انسانها نیستند؛ اما در حد معقول و ممکن، وظیفه دارند از حق حیات و سلامت همه انسانها حمایت کنند و عواملی که باعث چنین اقدامی میشود را کاهش داده و حتا کاملاً برطرف کنند. وقتی از پیشگیری از خودکشی سخن میگوییم، نباید فقط بپرسیم چند روانشناس یا مرکز روانشناسی در کشور وجود دارد و دسترسی هموطنان ما به خدمات رواندرمانی چقدر و در کدام سطح است.
فقر، بیکاری، قرضداری، آوارهگی، از دستدادن خانه، ناتوانی در تامین نیازهای ابتدایی زندهگی، مشکلات خانوادهگی و فقدان چشمانداز روشن برای آینده میتواند فشارهای سنگینی بر زندهگی انسانها وارد کند. البته نباید از این موضوع نتیجه گرفت که فقر یا بیکاری علت مستقیم هر خودکشی است. چنین رابطه سادهای نه از نظر علمی و نه هم از نظر حقوقی قابلدفاع است. بهتر است بگوییم خودکشی یک پدیده چندعاملی است. ازاینرو، سیاستهای مربوط به اشتغال، آموزش، حمایت اجتماعی، مسکن و کاهش فقر را نمیتوان از سلامت روان و عواملی که افراد را به خودکشی سوق میدهد، جدا دانست. اما یک واقعیت مهم وجود دارد که نمیتوان آن انکار کرد و آن اینکه، حتا اگر بهعنوان یک عامل فرعی هم بوده باشد، شرایط اجتماعی و اقتصادی بر سلامت انسانها اثر میگذارد.
یک پرسش مهم دیگر این است که قانون با فردی که اقدام به خودکشی کرده، چگونه باید برخورد کند؟ در این خصوص، باید اذعان داشت فردی که در شدیدترین وضعیت آسیبپذیری قرار گرفته است، پیش از هر چیزی نیازمند حمایت و نجات است، نه اینکه ترس از مجازات مانع درخواست کمک او شود. البته این موضوع بهمعنای حذف مسوولیت جزایی در مواردی نیست که شخص دیگری با تهدید، اجبار، خشونت یا رفتار مجرمانه در آسیبرساندن به فرد نقش داشته است. در چنین مواردی، مساله کاملاً متفاوت است و قانون باید از قربانی حمایت و در صورت وجود عناصر جرم با مرتکب برخورد کند.
در مساله خودکشی باید میان چند نوع مسوولیت تفاوت گذاشت: هر فرد مسوول تصمیمها و رفتارهای خود است؛ خانواده نیز در حد توان و شرایط خود مسوولیتهایی دارد؛ جامعه، متخصصان، مکاتب و رسانهها نیز وظایفی دارند؛ دولت هم مسوولیتهایی دارد.
درست است که نمیتوان گفت دولت مسوول هر تصمیم فردی است؛ چنین برداشتی نه با واقعیت انسانی سازگار است و نه با اصول حقوقی. اما از سوی دیگر، دولت نیز نمیتواند در برابر مشکلات عمومی افراد جامعه که امکان پیشگیری از آن وجود دارد، کاملاً بیتفاوت باشد.
بنابراین، بحث حقوقی این نیست که چه کسی مقصر مرگ این فرد است؟ بحث مهمتر این است: آیا نهادهای عمومی، در حد امکانات و وظایف خود، اقدامات معقولی برای کاهش خطر و حمایت از زندهگی افراد جامعه انجام دادهاند؟
پیشگیری از خودکشی را باید یک مسوولیت چندبخشی و چندبعدی دانست و بر همکاری میان بخشهای مختلف، از جمله صحت، آموزش، کار، خانواده، اجتماع، رسانه و سایر نهادهای اجتماعی تاکید کرد.
مهمترین سوالی که همه افراد جامعه، بهخصوص اشخاص و نهادهای مسوول، از خود بپرسند این است: چرا نتوانستیم پیش از آنکه فردی اقدام به خودکشی کند، به او کمک کنیم؟
شاید یکی از بزرگترین اشتباهات ما این باشد که پس از مواجهشدن با وقایع خودکشی، تمام توجه خود را به شخص متوفی معطوف کرده و بگوییم که افسرده بود؛ بگوییم که مشکلات خانوادهگی داشت؛ بگوییم که تصمیم خودش بود، ولی اشتباه بزرگ کرد که دین و دنیای خود را خراب کرد و… . سپس دوسیهاش را برای دایم ببندیم.
اما اگر مسوولیتهای دینی، انسانی و حتا رسمیای که در برابر افراد جامعه داریم، مدنظر داشته باشیم باید دید دقیقتری به مساله داشته و بپرسیم: آیا شرایط طوری مهیا بود تا او به این نقطه نمیرسید؟ آیا خانواده و اطرافیانش میتوانستند به او کمک کنند؟ آیا نهادهای مسوول وظایف خود را انجام داده بودند؟ این پرسشها برای متهمکردن یک فرد یا یک نهاد مطرح نمیشود، بلکه برای اصلاح سیستم مطرح میشود.
در خودکشی فقط مرگ با همه تلخیهایش، مساله نیست؛ مساله کیفیت و داستان زندهگی پر از درد و بیچارهگیِ انسانهایی است که ما فقط نقطه آخرش را میبینیم: مرگ. اگر خودکشی را فقط در لحظه مرگ ببینیم، بسیار دیر به مساله نگاه کردهایم. بسیار دیر.





