در شعر «ماه»، فراشری گفتوگویی دارد با مهتاب. در بیتهای نخستین به توصیف ماه میپردازد و روشایی ماه را سرچشمه همیشه الهام شاعران میداند.
از کجا میآیی ای دخت سما
با چنن تاب و چنین ناز و ادا
چشم و دیدار و نگاهت دلبر است
نورت از هر نور دیگر بهتر است
پرتوت الهام جمله شاعران
چهره تو رهبر صاحبدلان
(تخیلات، ص ۳۸)
پس از این پرسش و توصیف که شناسنامهای میشود برای مهتاب، میخواهد با پرسشهای دیگری رشته رویدادهای تلخ تاریخی را در ذهن مهتاب تداعی کند. گویی تاریخ را به دادگاه میکشد و از ماه که شاهد این همه رویدادها بوده است، میخواهد که در جایگاه یک شاهد به همه جنایتهای تاریخی و ستمهایی که بر انسانها رفته است شهادت دهد.
دایماً گرد زمین گردیدهای
راز مردم را ز اول دیدهای
یاد میآری تو آن هنگام را
کس نداند هیچ مردم نام را
پیش موسا نور تو در طور تافت
در میان نور تو آن نور یافت
آمده و باز رفته مردمان
تو همی تابی همیشه در جهان
چند دیدی بر زمینِ جنگ و قتال
فتنه و آشوب و اندوه ملال
جمله کار و حال مردم دیدهای
زار او گفتار او بشنیدهای
(همان، ص ۳۸)
بربنیاد تیوری بیگبنگ، دستکم ۱۳.۸ میلیارد سال از عمر جهان ما میگذرد. هزاران سال است که انسان خردمند بر روی زمین زندهگی میکند. در این همه زمان دراز مهتاب شبانهها در آسمان تابیده و مردمان در روشنایی آن زیستهاند. دهقانان خرمن کوبیدهاند. راهگذری به راه خود رفته و کاروانی به سوی سرزمینهای دیگر منزل زده است. دزدی در کمین کاروان نشسته است. لشکریانی بر شهری هجوم برده و آن را با خاک و خون یکسان کردهاند.
این همه چیزها را مردمان انجام دادهاند و انجام میدهند؛ اما ماهتاب خاموشانه از برج بلند آسمان شاهد چنین کارهای خوب و زشت آدمیان بوده است. به گفته خیام: «می نوش که بعد از من و تو ماه بسی / از سلخ به غره آید و از غره به سلخ».
فراشری در این شعر با پرسشهای خود گویی میخواهد حافظه مهتاب را بیدار کند و او را به سخن درآورد تا به جنایتهای زورمندان و چپاولگران شهادت دهد.
چند سقراط دیدهای مسموم و خوار
چند یوسف گشته گرگان را شکار
چند ملت دیدهای در این جهان
گشته اکنون ناپدید و بینشان
چند سولون و فلاطون دیدهای
چند تیمور لنگ و هارون دیدهای
چند دارا و سکندر دیدهای
چند روسو چند ولتر دیدهای
چند هامون دیدهای چون کربلا
چند مردان خدا اندر بلا
دیدهای جمله وقوعات جهان
جمله احوال و خصوصات جهان
(همان، ص ۳۸ – ۳۹)
با چنین پرسشهایی تاریخ را مرور میکند و میخواهد حافظه تاریخی انسانها همیشه بیدار بماند. سقراط را جام شوکران دادند. یوسف را در چاه کردند. اقوام و گروههای انسانی را نابود کردند. از بیداد اسکندر و تیمور سخن میگوید، از روزگار تلخ دانشمندان و فلاسفه سخن میگوید. در چند سطر کوتاه تاریخ را و سیاهکاریهای ستمپیشهگان را مرور میکند. از رویدادهای خونین تاریخی میگوید که ماه شاهد این همه رویداد تلخ و خونین بوده و آنها را تماشا کرده است. پرسشهای او در بیتهای بعدی به روزگار شاعر میرسد.
چند مردم بینی اکنون دلفگار
چند بینی شاد و خرم نزد یار
چند میبینی گرفتار فراق
پر ز آه و پر ز سوز و اشتیاق
تو همی دانی همه راز زمان
غافلند اما گروه مردمان
چند دیدی همچو من اندیشناک
کاستخوانشان شد اکنون زیر خاک
(همان، ص ۳۹)
ماه همچنان میتابد و این گردش پیوسته او را پیر و درمانده ساخته است.
مر ترا هم لیک این دور زمان
کرده سست و پیر و خوار و ناتوان
گرچه بیرونت ببینم تابدار
اندرونت نیست، لیکن آبدار
در نمایش دختر سیمینتنی
در حقیقت پیر و پژمرده زنی
جامه زرین اگر پوشیدهای
من همی دانم ز که دزدیدهای
از جد خود میستانی تاب و زیب
مادرت را میدهی ای دلفریب
تو ز پهلوی زمین گشتی جدا
خود از آن سان که شد از آدم حوا
(همان ص ۳۹ – ۴۰)
فراشری در این بیتها به هستی طبیعی ماه نگاه دارد. خورشید را نیای او و زمین را مادر او میخواند. اشاره به همان تیوری انفجار نخستین است که چگونه خورشید، ستارهگان، زمین و ماه پدید آمدند. ماه درون تاریک دارد، اما جامه نورانی بر تن کرده و با یک تعبیر شاعرانه میگوید ماه این جامه نورانی را که کنایه از نور مهتاب است از جد خود یعنی خورشید دزدیده است. همان سخن علمی است که نور ماه بازتاب نور خورشید است و از خود نوری ندارد. نور را از خورشید به دست میآورد و به تعبیر شاعر از جد خود میدزدد و به مادر خود یعنی زمین میدهد.
پرتوت آید ز خورشید منیر
وین دلم از نور بیچون است سیر
میدود هوشم کنون در طور تو
بو که نورش یابد اندر نور تو
(همان، ص ۴۱)
این توصیف طبیعت و گفتوگوی فراشری با ماه در نهایت او را به طور میرساند. برای آنکه در نور ماه نور خدا را مییابد.
بیدل نیز در مثنوی طور معرفت، آن جا که به توصیف طبیعت بیرات میپردازد، چنین نگاهی به طبیعت دارد و طبیعتستایی بیدل در نهایت او را به آن سوی طبیعت میرساند. برای بیدل همه بخشهای طبیعت خود طور است که جلوه خداوند همیشه در آنها میتابد.
به برق گفتوگویی آتش طور
دماغ حسرتی میسوزی از دور
گذشت آن برق ای غافل ز تجدید
چراغان دیگر هم میتوان دید
تجلی بر در و بام آتش افگن
تو داغ شعله خاموش ایمن
در شعر دیگری زیر نام «فلسفه» از ناشاختههای طبیعت میگوید و ذهن پر از پرسش انسان.
هوش بیآرام من در جستوجوست
در نبرد و پرسش و در گفتوگوست
چه، کجا، کی، که، ز چه و چون و چند
لیک از هر سو ببیند ریشخند
(همان، ص ۴۴)
اگر دیروز انسان ابتدایی میپرسید و در جستوجوی پاسخهای پرسشهای خود، برای هر چیزی افسانهای و اسطورهای میساخت، انسان خردمند امروز نسبت به انسان دیروز پرسشهای بیشتری دارد؛ اما پرسشهای انسان امروزین او را به افسانه و اسطوره نمیرساند، بلکه او را به کشف رازهای هستی و طبیعت میرساند. پاسخ به این پرسشها او را به دستاوردهای تازه دانش میرساند.
در گذشتهها هرگونه سخن گفتن و پرسشی در پیوند به آسمانها را با گونهای استهزا استقبال میکردند. دستکم در افغانستان در دهکدهها به کودکان و جوانان اندرز میدادند که شبانهها کمتر به ستارهگان نگاه کنند و پرسشی نداشته باشند. آنانی را هم که در این زمینه پرسشهایی داشتند گاهی میگفتند که دیوانه شدهاند. میپنداشتند که پرسش در پیوند به آسمانها و ستارهگان انسان را به دیوانهگی میرساند.
این خود همان بازداشتن انسان از امر اندیشیدن بود و عادت کردن به همه چیز بدون هیچ پرسشی؛ اما با ذهن پرسشگر چه میتوان کرد که میخواهد همه چیز را زیرورو کند.
این طبیعت را کند زیروزبر
تا بیابد یک نشان و یک اثر
میکند تفتیش حال این صُحُف
راز حکمتآزمای این حروف
ای همه اجسام این احکام چیست
کاینات بیسر و انجام چیست
مرغ هوش من بدین بحر عظیم
اوفتد در ورطه پر باک و بیم
میشود سست و بماند بیپناه
در میان غیب و ریب و اشتباه
میرود با وجد سوز و عشق و فر
لیک میآید فر و بیبال و پر
ای طبیعت کنه تو مردم نیافت
گرچه بسیار اندرین وادی شتافت
(همان، ص ۴۴)
با این همه جستوجو میزان فهم انسان نسبت به طبیعت به قطرهای میماند در برابر دریایی. معرفت در برابر طبیعت یک جریان پایانناپذیر است. چون طبیعت را پایانی نیست، پس شناخت طبیعت را چگونه میتواند پایانی باشد؟
در جهت دیگر، آنچه را انسان بهنام حقیقت طبیعی شناخته است، شاید فردا اشتباه باشد. یا حقیقتی باشد آمیخته با اشتباه. پس انسان از رسیدن به حقیقت مطلق و کلی طبیعت هنوز ناتوان است و همیشه ناتوان خواهد ماند.
یک چنین مفهومی را که فراشری در بیتهای آخر شعر خود آورده، در شعر برخی از شاعران کلاسیک پارسی دری نیز بازتاب دارد. بهگونه نمونه، در این چهارگانی ابوسعید ابوالخیر.
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست؛ ولی موی شگافت
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت
البته این رباعی با تغییرات اندکی در «مختارنامه» عطار نیز آمده است.
جان گرچه در این بادیه بسیار شتافت
مویی بندانست، ولی موی شگافت
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
اما به کمال ذرهای راه نیافت
یا در این چهارگانی عمر خیام که از تلاش همیشهگی خود برای شناخت هستی میگوید.
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
(خیام، حکیم عمر، رباعیات، با مقدمه محمد علی فروغی، انتشارات زوار، ۱۳۸۹، ص ۹۳)
ابوسعید آنچه را انسان نسبت به طبیعت و هستی میفهمد ذرهای میداند در برابر کوهی. خیام حتا فهم انسان را نسبت به طبیعت هیچ میداند. یعنی قابل قیاس نیست.
در شعر «آفتاب» به توصیف طلوع خورشید میپردازد که حضور خورشید پایان تاریکی است و جنبش زندهگی که همه چیز به حرکت میآید و پرندهگان آواز میخوانند.
آفتاب اینک نمایان میشود
از نگاهش صبح خندان میشود
شاد باش و دیر زی ای نجم ما
نور بر نوری ضیا اندر ضیا
این زمین از هجر تو در ماتم است
وز ظهورت شادمان و خرم است
پیش نورت شب گریزان میشود
میشود لرزان و پنهان میشود
نجم ارض از دوری تو خاک شد
پیْرهَنَش از آه دل هم چاک شد
از تو یابد زندهگانی این زمین
از تو میتابد همه چرخ برین
زاده از تو اختران بیقرار
گشته از نورت همیشه تابدار
(همان، ص ۴۹)
خورشید نماد زندهگی است، خاموشی خورشید نه تنها مرگ اوست، بلکه مرگ زمین را نیز در پی دارد. زمین از نور و گرما تهی میشود که همه جا را سرما و شب تاریک فرا میگیرد.
خورشید را نه تنها سرچشمه روشنی و زندهگی میداند، بلکه زمین، اختران و سیارههای دیگر را جدا شده از او میداند.
تا جدا گشتند از تو این شرر
میروند اندر فضات آوارهتر
پیش تو ای شمس تابان منیر
بس حقیر است آدم و این خاک زیر
لیک تو نیز ای رییس این جهان
اختری اندر میان آسمان
پیش جمله کاینات بیشمار
نیستی اندر حساب و اعتبار
چند اجرامند پر از تاب و فر
لیک کوتهبین شده چشم بشر
همچو تو مهرند و از تو مهترند
از تو هم روشنتر و هم بهترند
ذهن پرانم بتازد چپ و راست
تا ببیند این فضاها را کجاست
میپرد لیکن نمییابد کنار
باز میآید خجل و شرمسار
(همان، ص ۵۰)
هرچند خورشید را نظر به جایگاهی که در نظام شمسی دارد، رییس جهان میخواند. با این حال تاکید میکند که ای خورشید باید به یاد داشته باشی که در هر یک از این همه کاینات بیشمار چون تو و بزرگتر و روشنتر از تو هزاران هزار خورشید دیگر میتابد.
ما تنها جلوههایی را میبینیم و هر بار که ذهن انسان چپ و راست به تکاپو میافتد نمیتواند مرزی برای جهان پیدا کند و ناگزیر هر بار از سفر خود شرمسار برمیگردد.
اندرون این فضای بیکران
پر ز انوار است و اسرار نهان
نه یمین دارد طبیعت نه یسار
نه حساب اجرام و نه میدان کنار
بیحد و بیچون و بیسان حکمتیست
بیبدایت بینهایت قدرتیست
دیر زی ای جان جمله کاینات
بحر بیپایان و بیقعر حیات
آفتابا پرتوت را پیروم
با شعاع تو به بالا میپرم
این دلم میبیند اندر آسمان
آستان دلستان جاودان
(همان، ص ۵۰)
فراشری طبیعت را یک هستی نامحدود و بیانتها میداند که درون آن پر از اسرار و روشناییهای رنگارنگ است. او از توصیف این طبیعت ناکرانمند به حکمت ناکرانمند میرسد. این همه حکمت و قدرت آفرینش از کجا آمده است؟
خورشید را جان جمله کاینات میداند و آرزو دارد که همیشه روشن بماند تا مرگ بر زندهگی چیره نشود.
دلبسته و پیرو نور خورشید است. برای آنکه او همان گونه که در نور ماه نور خدا را میدید، این جا نیز باور دارد که نور خورشید او را به بالا میبرد، به سوی خداوند که این همه حکمت و قدرت آفرینش از سوی او آمده است.
دلبستهگیهایش و پرواز ذهنش به اوجهای آسمان از آن است که او آسمان را آستانه آن دلستان جاودان یعنی خداوند میداند.
توصیف طبیعت در شعرهای فراشری همین گونه با توصیف اجزای طبیعت و پیوند آنان با یک دیگر آغاز میشود. بعد میرسد به کلیت طبیعت و این کلیت یگانه روزنهای میشود که او را به آن سوی طبیعت پیوند میزند.
در نمونههایی که آمد، روشن میشود که زبان فراشری زبان ساده و صمیمانه است. به دور از هر گونه اداهای ادیبانه گویی در برابر ما نشسته و با ما سخن میگوید. در شعرهای او گاهی با ترکیبهایی روبهرو میشویم که شاعران معاصر افغانستان کمتر به چنین ترکیبسازیها پرداختهاند.
مانند نورپاش، آشیان کهکشان، پرتونما، کتاب مستطاب در تشبیه کاینات، رییس جهان، رقصآور، لکلکبجه در تشبیه اجرام آسمانی، سِرنما، یوسف زرین رسن، ذهن پران، اولاد اثیر، سبُکپا، سبزپوشان گرام و شمار دیگر.
وقتی در شعر آفتاب به این مصراع رسیدم (شاد باش و دیر زی ای نجم ما) و همین گونه بعضی از ترکیبهای دیگر از نظرم گذشتند، به این باور رسیدم که فراشری نه تنها با مولانا، بلکه با رودکی سمرقندی، حافظ، نظامی و خیام چنان آشنا بوده است که گاهگاهی حضور آنان را در شعرهای او میتوان احساس کرد.
نعیم فراشری در افغانستان شاعر شناختهشدهای نیست. حتا میشود گفت که شاعر گمنامی است. در حالی که او بزرگترین شاعر پارسیگوی آلبانی است؛ شخصیت مبارز و پیشگام راه استقلال و آزادی و پایهگذار شعر حماسی آلبانی. به تعبیری، شهروند جمهوری پارسی دری.
انتظار میرود که این نوشته بتواند روزنهای شود برای جوانان کشور تا بتوانند سیمای این پارسیگوی ارجمند را در روشنی ببینند و او را آن گونه که شایسته است بشناسند.






