گرگهای دوندر؛ وقتی تفنگ، انسان را از خودش میگیرد
گاهی یک رمان، داستان چند انسان را روایت میکند؛ اما در لایههای عمیقتر، سرگذشت جامعهای را بازمیتاباند که سالها میان جنگ، ترس، قدرت و بقا گرفتار مانده است. در چنین داستانی، تفنگ فقط وسیلهای برای کشتن نیست؛ نشانهای از نظمی است که در آن زور جای قانون را میگیرد و انسان بهتدریج از زندهگی عادی و وجدان خویش فاصله میگیرد.
رمان گرگهای دوندر، اثر سیامک هروی، را میتوان از همین منظر خواند؛ روایتی از خشونت و پیامدهای آن که در مرکز خود، مردی به نام سبحان را قرار میدهد؛ مردی که زمانی در چرخه دزدی و آدمکشی سهم داشته، اما اکنون میخواهد از گذشته فاصله بگیرد و پسرش، مصطفا، را از افتادن در همان مسیر بازدارد. دشواری این بازگشت، پرسش اصلی رمان را شکل میدهد: آیا انسانی که سالها در جهان خشونت زیسته است، میتواند از آن بیرون شود، و آیا جامعهای که خشونت را به عادت بدل کرده، برای چنین بازگشتی فرصتی باقی میگذارد؟
سبحان؛ مردی که میخواهد از گذشته عبور کند
سبحان یکی از مهمترین کانونهای اخلاقی رمان است. او نه قهرمانی بیخطا و نه انسانی کاملاً رهاشده از گذشته است. گذشته او با خشونت و اطاعت از قدرت پیوند دارد؛ اما اکنون میخواهد راه دیگری برگزیند. همین تناقض، شخصیت او را از یک قهرمان ساده نجاتبخش فراتر میبرد و به انسانی تبدیل میکند که باید با پیامدهای اعمال گذشته خود روبهرو شود.
در گفتوگوی سبحان با نادر، جملهای محوری از این کشمکش آشکار میشود: «ماشه را من میکشیدم، اما این تو بودی که دستور میدادی، تو مرا به گرگ درنده مبدل کردی، این بره را تو گرگ ساختی (هروی، ۱۳۹۰: ۷).» این سخن، در عین آنکه نقش نادر را در شکلگیری خشونت برجسته میکند، مساله مسوولیت فردی را نیز پیش میکشد. سبحان ماشه را کشیده است؛ بنابراین نمیتواند گذشته را تنها به گردن دیگری بیندازد. اما سخن او نشان میدهد که خشونت در جهان رمان، صرفاً حاصل تصمیم یک فرد نیست؛ روابط قدرت نیز در ساختن و تداوم آن سهم دارد.
از منظر جامعهشناسی ادبیات، شخصیت سبحان را میتوان در پیوند با مناسبات اجتماعی و تاریخیای بررسی کرد که امکانهای انتخاب فرد را محدود میکنند. لوسین گلدمن در مطالعه جامعهشناختی رمان بر ارتباط میان ساختار اثر ادبی و جهان اجتماعی تاکید میکند (گلدمن، ۱۳۵۴). براین اساس، پشیمانی سبحان فقط یک تجربه شخصی نیست؛ بازتاب بحران انسانی است که میخواهد از نظمی بیرون شود که خود زمانی در استحکام آن سهم داشته است.
با این همه، رمان پشیمانی را معادل رهایی فوری نمیگیرد. سبحان میخواهد گذشته را پُشت سر بگذارد، اما گذشته در قالب پسرش، روابطش با نادر و پیامدهای اعمال پیشین دوباره به سراغ او میآید. بازگشت او به جهان عادی، سفری ساده از کوه به خانه نیست؛ تلاشی دشوار برای بازسازی رابطه با خویشتن و خانواده است.
نادر؛ قدرتی که از ادامه بحران نیرو میگیرد
اگر سبحان نماینده تلاش برای فاصلهگرفتن از خشونت باشد، نادر چهره قدرتی است که بقای خود را در استمرار آن میبیند. او جهان را با معیار زور میسنجد و تفنگ را نه فقط ابزار دفاع، بلکه وسیله تعیین جایگاه انسانها میداند. در یکی از گفتههای او میخوانیم: «امروز کسی توانا است که تفنگ و زور دارد و تا در این مملکت گدودی است، گپ اول را تفنگ میزند (هروی، ۱۳۹۰: ۱۲۳).»
این جمله، فراتر از باور شخصی نادر، تصویری از جامعهای ارایه میکند که در آن قدرت مسلحانه بر قانون و مناسبات مدنی غلبه یافته است. در چنین وضعیتی، صلح برای کسی که نفوذ و اقتدارش را از بحران به دست میآورد، الزاماً فرصت نیست؛ ممکن است تهدیدی علیه جایگاه او باشد. از همین رو، نادر در برابر تصمیم سبحان برای بازگشت مقاومت میکند و میکوشد مناسبات گذشته را حفظ کند.
قدرت نادر تنها در داشتن اسلحه خلاصه نمیشود؛ او بر تصمیمها و سرنوشت دیگران نیز اثر میگذارد. رابطه او با سبحان و مصطفا نشان میدهد که خشونت چگونه از طریق وابستهگی، اطاعت و ترس بازتولید میشود. در اینجا، رمان بهجای آنکه قدرت را پدیدهای انتزاعی معرفی کند، آن را در رفتار روزمره و رابطه میان آدمها به نمایش میگذارد.
مصطفا؛ میان میراث خشونت و امکان انتخاب
مصطفا یکی از حساسترین شخصیتهای رمان است؛ زیرا آینده او به مساله انتقال خشونت از یک نسل به نسل دیگر گره خورده است. سبحان میخواهد پسرش را از راهی دور کند که خود زمانی پیموده است، اما مصطفا در محیطی قرار گرفته که خشونت در آن نه یک استثنا، بلکه بخشی از نظم زندهگی است. حضور او در کنار نادر نشان میدهد که تغییر مسیر پدر، بهخودیخود، برای نجات فرزند کافی نیست.
از منظر نظریه یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا، رفتار انسان میتواند از طریق مشاهده، الگوگیری و پاداشها و پیامدهای اجتماعی آموخته شود (بندورا، ۱۹۷۷). این نظریه به درک وضعیت مصطفا کمک میکند: او در محیطی قرار دارد که زور و اسلحه میتواند قدرت و منزلت ایجاد کند. در چنین شرایطی، بازتولید رفتار خشونتآمیز تنها به انتخاب فردی وابسته نیست؛ محیط نیز آن را تقویت میکند.
بااینحال، مصطفا را نباید صرفاً نسخه تکراری پدرش دانست. او در پایان داستان، با وجود گرفتاری در پیامدهای گذشته و خطرهایی که بازگشت به خانه برایش دارد، از سبحان میخواهد نازنین را به خانوادهاش برساند. این تصمیم، هرچند سرنوشت مصطفا را بهطور قطعی روشن نمیکند، نشان میدهد که در میان مناسبات خشونتبار نیز امکان بروز مسوولیت و توجه به دیگری کاملاً از میان نرفته است (هروی، ۱۳۹۰: ۲۰۳–۲۰۵).
از همینجا یکی از لایههای انسانی رمان شکل میگیرد: آدمها ممکن است در ساختار خشونت گرفتار شوند، اما رفتارشان همیشه به یک الگوی واحد محدود نمیماند. مصطفا نه بهآسانی از گذشته جدا میشود و نه بهسادهگی میتواند به زندهگی عادی بازگردد. دشواری انتخاب او، همان دشواری جامعهای است که خروج از چرخه خشونت را پرهزینه کرده است.
دوندر؛ جغرافیای واقعی و حافظه خشونت
کوه دوندر در رمان تنها پسزمینه رویدادها نیست؛ فضای زندهگی، پناهگاه، قلمرو قدرت و محل بازتولید خشونت است. کوه، در کنار زیبایی طبیعی و دشواریهای جغرافیاییاش، به جهانی بدل میشود که در آن گروههای مسلح و راهزنان میتوانند از دوری، ناهمواری و ضعف حضور قانون بهره ببرند.
کوه دوندر، کوهی در شرق ولسوالی کرخ ولایت هرات، است و تجربه حضور و شناخت این منطقه، از جمله مشاهده دشواریهای جغرافیایی و حضور آدمربایان و راهزنان، در شکلگیری رمان نقش داشته است (هروی، ۱۳۹۰، یادداشت نویسنده). این توضیح، پیوند اثر با جغرافیای واقعی افغانستان را روشن میکند؛ اما بهتنهایی به این معنا نیست که تمام شخصیتها و رویدادهای رمان بازگویی مستقیم رخدادهای واقعیاند.
اهمیت این جغرافیا در آن است که محیط را از یک عنصر تزئینی به بخشی از منطق داستان تبدیل میکند. کوه هم زیبایی دارد و هم خطر؛ هم پناه میدهد و هم امکان گریز از قانون را فراهم میسازد. همین دوگانهگی، با وضعیت شخصیتها نیز همخوانی دارد: آنان در فضایی زندهگی میکنند که امکان بقا و امکان رهایی، هر دو، با دشواری همراه است.
نگار و نازنین؛ چهرههای انسانی خشونت
در جهان داستانی «گرگهای دوندر»، خشونت تنها در تقابل مردان مسلح و درگیریهای آنان خلاصه نمیشود؛ پیامدهای آن به زندهگی زنان نیز راه مییابد. سرنوشت نگار، که با تهدید، اجبار و آتش گره میخورد، نشان میدهد که زنان در این جهان صرفاً حاشیه داستان نیستند؛ آنان از جمله کسانیاند که هزینه تصمیمها و مناسبات قدرت مردانه را میپردازند (هروی، ۱۳۹۰: ۱۲۸–۱۳۰؛ نیز نک. به نقد پیوست، ۲۱۴).
نازنین نیز در پایان رمان در موقعیتی قرار میگیرد که تصمیم دیگران بر سرنوشت او اثر میگذارد. درخواست مصطفا از سبحان برای رساندن نازنین به خانوادهاش، لحظهای مهم در پایانبندی داستان است؛ زیرا در دل جهانی که روابط انسانی بارها زیر فشار خشونت قرار گرفتهاند، مسوولیت در برابر دیگری همچنان معنا دارد.
البته این شخصیتها را نباید تنها از دریچه رنجشان خواند. حضور آنان نشان میدهد که خشونت چگونه فضای انتخاب، امنیت و آینده را محدود میکند و چرا پیامدهای جنگ را نمیتوان صرفاً با شمار کشتهشدهگان یا پیروزی و شکست گروههای مسلح سنجید. آسیب به روابط، خانواده و امکان زیستن نیز بخشی از هزینه آن است.
ساختار روایت؛ کشش داستان و عمق شخصیتپردازی
یکی از امتیازهای رمان، آغاز پرتنش آن و قرار دادن خواننده در میانه یک کشمکش اخلاقی است. تکگویی آغازین سبحان، از همان ابتدا مساله اطاعت، مسوولیت و رهایی از گذشته را مطرح میکند و پرسشهایی میسازد که در ادامه داستان گسترش مییابد. این شروع، بهجای معرفی آرام و توضیحی شخصیت، خواننده را مستقیماً با بحران او روبهرو میسازد.
از منظر روایتشناسی، میتوان به رابطه میان اطلاعاتی که روایت در اختیار خواننده میگذارد، زاویه دید و چگونهگی آشکارشدن انگیزههای شخصیتها توجه کرد. ژرار ژنت در کتاب گفتمان روایی ابزارهایی برای بررسی زمان، نظم روایت و شیوه ارایه داستان فراهم میکند (ژنت، ۱۹۸۰). استفاده از چنین چهارچوبی در خواندن گرگهای دوندر کمک میکند تا علاوه بر رخدادها، به چگونهگی روایتشدن آنها نیز توجه کنیم.
روایت عمدتاً بر سیر رویدادها و روابط علت ـ معلولی تکیه دارد؛ این ویژهگی، پیگیری داستان و فهم کشمکشهای اصلی را برای خواننده آسان میسازد. درعینحال، برخی شخصیتها و مناسبات داستانی میتوانند مجال بیشتری برای پیچیدهگی روانی و تحول درونی داشته باشند. بهویژه، پرداخت گستردهتر به لحظههای تردید و تغییر در شخصیتهایی که در چرخه خشونت گرفتارند، میتوانست تنوع تجربههای انسانی آنان را برجستهتر کند.
این نکته از ارزش کلی اثر نمیکاهد؛ برعکس، نشان میدهد که رمان زمینه مناسبی برای خوانشهای گوناگون فراهم میکند. نقد اصلاحگرایانه، در کنار شناخت امتیازها، میپرسد کدام ظرفیتهای اثر میتواند در خوانشهای بعدی یا در آثار آینده نویسنده بیشتر گسترش یابد.
زبان و گفتوگو؛ بازتاب جهان محلی
زبان گرگهای دوندر با بهرهگیری از گفتوگوها و اصطلاحات بومی، فضای اجتماعی و جغرافیایی داستان را ملموس میسازد. شخصیتها در خلأ سخن نمیگویند؛ واژهها، لحنها و شیوه گفتارشان از محیطی حکایت دارد که در آن زندهگی میکنند. همین ویژهگی به رمان کمک میکند تا جهان داستانیاش را از یک روایت عمومی درباره جنگ متمایز سازد و به آن رنگوبوی محلی بخشد.
گفتوگوها همچنین ابزار آشکارکردن مناسبات قدرت است. در سخنان نادر، زور و تفنگ معیار توانایی معرفی میشود؛ در سخنان سبحان، خستهگی، پشیمانی و میل به رهایی شنیده میشود؛ و در وضعیت مصطفا، کشمکش میان وابستهگی به جهان مسلحانه و امکان مسوولیتپذیری شکل میگیرد. به این ترتیب، زبان فقط وسیله انتقال رویدادها نیست؛ بخشی از شخصیتپردازی و بازنمایی روابط اجتماعی است.
خشونت؛ از رفتار فردی تا ساختار اجتماعی
یکی از مهمترین ظرفیتهای رمان، فراتررفتن از توضیح خشونت بهعنوان ویژهگی اخلاقی چند فرد است. در جهان گرگهای دوندر، خشونت با روابط قدرت، ضعف نظم قانونی، ترس و عادیشدن زور پیوند دارد. شخصیتها در محیطی قرار گرفتهاند که تفنگ میتواند داوری نهایی را تعیین کند و کسانی که ابزار زور دارند، خود را مجاز میدانند سرنوشت دیگران را کنترل کنند.
تمایز میان خشونت مستقیم و خشونت ساختاری در نظریه یوهان گالتونگ، راهی برای فهم این وضعیت فراهم میکند. خشونت مستقیم در کنشهایی چون تهدید، ضربوشتم و کشتار آشکار میشود؛ اما خشونت ساختاری به شرایط و مناسباتی اشاره دارد که نیازها، امنیت و امکانهای زندهگی انسانها را بهطور نظاممند محدود میکند (گالتونگ، ۱۹۶۹). این چهارچوب را میتوان برای تحلیل فضای رمان بهکار برد، بیآنکه آن را جایگزین پیچیدهگی داستان یا نیت قطعی نویسنده دانست.
در چنین خوانشی، نادر فقط یک فرد خشن نیست؛ او به الگویی از قدرت تعلق دارد که در نبود امنیت و قانون، امکان تداوم مییابد. سبحان نیز تنها مردی پشیمان نیست؛ او نمونه انسانی است که میخواهد از نقشی که زمانی در این نظم داشته بیرون شود. مصطفا هم در نقطه برخورد گذشته و آینده قرار میگیرد. پیوند این شخصیتهاست که مساله اجتماعی رمان را میسازد.
این نگاه، خشونت را توجیه نمیکند و مسوولیت فردی را از میان نمیبرد؛ بلکه نشان میدهد برای پایاندادن به چرخه آن، سرزنش فردی کافی نیست. جامعهای که میخواهد از تکرار خشونت جلوگیری کند، به امنیت، قانون، پاسخگویی و امکان بازگشت به زندهگی عادی نیز نیاز دارد.
راه بازگشت؛ پایان رمان و پرسش بیپاسخ
پایان گرگهای دوندر به رهایی کامل و بیدردسر شخصیتها نمیانجامد. سبحان در پی نجات پسرش است، اما نمیتواند همه پیامدهای گذشته را از میان بردارد. مصطفا نیز با فرستادن نازنین بهسوی خانوادهاش، نشانهای از مسوولیتپذیری بروز میدهد؛ بااینحال، سرنوشت او و امکان بازگشت امنش همچنان با خطر و ابهام همراه است (هروی، ۱۳۹۰: ۲۰۳–۲۰۵).
این پایانبندی با منطق کلی رمان سازگار است: رهایی از خشونت با یک تصمیم یا یک گفتوگو کامل نمیشود. گذشته در حافظه، روابط و شرایط اجتماعی باقی میماند. کسی که میخواهد بازگردد، باید نهتنها با دشمنان بیرونی، بلکه با پیامدهای اعمال خود و بیاعتمادی محیط نیز روبهرو شود.
از همینرو، پرسش پایانی رمان را میتوان چنین صورتبندی کرد: وقتی خشونت به شیوه زندهگی تبدیل شده باشد، بازگشت به انسانیت از کجا آغاز میشود؟ از پشیمانی فردی، از تغییر رابطههای قدرت، از بازسازی قانون، یا از فراهمشدن امکان زندهگیای که در آن تفنگ تنها راه بقا نباشد؟ رمان پاسخ سادهای عرضه نمیکند؛ اما با قراردادن این پرسشها در سرنوشت شخصیتهایش، خواننده را به تامل فرامیخواند.
سخن آخر
گرگهای دوندر را میتوان روایتی درباره دشواری رهایی انسان از گذشته و پیامدهای اجتماعی جنگ در افغانستان دانست. اهمیت آن تنها در بازنمایی کوهستان، راهزنان و درگیریهای مسلحانه نیست؛ در نشاندادن رابطه میان قدرت و مسوولیت، میان خشونت و پشیمانی، و میان میراث گذشته و امکان انتخاب نیز است.
سبحان میخواهد از جهانی فاصله گیرد که زمانی بخشی از آن بوده است؛ نادر در پی حفظ نظمی است که از زور نیرو میگیرد؛ و مصطفا در میانه این دو مسیر، با آیندهای نامطمین روبهرو میشود. همین تقابل، رمان را از داستانی صرفاً درباره آدمهای مسلح فراتر میبرد و آن را به تاملی درباره جامعهای تبدیل میکند که در آن خشونت میتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود.
پیام انسانی رمان را میتوان در یک نکته خلاصه کرد: تفنگ ممکن است انسان را به ابزار قدرت تبدیل کند، اما بازگشت به انسانیت زمانی ممکن میشود که فرد مسوولیت گذشته را بپذیرد و جامعه نیز امکان خروج از چرخه خشونت را فراهم سازد. این بازگشت دشوار است، تضمینشده نیست و با پشیمانی بهتنهایی به پایان نمیرسد؛ اما طرح همین دشواری، یکی از مهمترین ارزشهای گرگهای دوندر است.
منابع
۱- هروی، احمدضیا سیامک. (۱۳۹۰). گرگهای دوندر. چاپ دوم، تابستان ۱۳۹۰. طرح جلد و برگآرایی: عصمتالله احراری. چاپ: مطبعه شبیر.
۲- بندورا، آلبرت. (۱۹۷۷). نظریه یادگیری اجتماعی (Social Learning Theory). انگلوود کلیفس، نیوجرسی: پرنتیسهال. پیوند کتابشناختی: https://search.worldcat.org/title/Social-learning-theory/oclc/2635133
۳- گالتونگ، یوهان. (۱۹۶۹). «خشونت، صلح و پژوهش صلح» (Violence, Peace, and Peace Research). مجله پژوهش صلح، دوره ۶، شماره ۳، صص. ۱۶۷–۱۹۱. پیوند: https://doi.org/10.1177/002234336900600301
۴- ژنت، ژرار. (۱۹۸۰). گفتمان روایی: جستاری در روش (Narrative Discourse: An Essay in Method). ترجمه جین ای. لوین. ایتاکا، نیویورک: انتشارات دانشگاه کرنل. پیوند کتابشناختی: https://search.worldcat.org/title/Narrative-discourse-%3A-an-essay-in-method/oclc/421894371
۵- گلدمن، لوسین. (۱۹۷۵). بهسوی جامعهشناسی رمان (Towards a Sociology of the Novel). ترجمه آلن شریدن. لندن: تاویستاک. پیوند کتابشناختی: https://obnb.uk/p9030042-towards-a-sociology-of-a-novel







