چه موضوعی میتواند برای من خیالانگیزتر و لطیفتر از نفس واقعیّت باشد؟ «داستایفسکی»
ادبیات داستانی در افغانستان، با تمام فراز و فرودهایی که تجربه کرده، اکنون به مجموعه بیشبهایی مبدل شده است و دیگر نباید و نشاید که بهواسطه منتقدان ادبی نادیده گرفته شود. در سنت ادبیات داستانی معاصر در کشور، داستان کوتاه از دیرباز دلمشغولی بسیاری از نویسندهگان بوده است. در چند دهه پسین شاهد آفرینش آثاری چند از نویسندهگانی بودهایم که از عرصه داستان کوتاه ماهرانه عبور کرده و به گستره رماننویسی گام نهادهاند. منیژه باختری داستاننویسی را با نگاشتن رمان آغاز کرد و تا کنون دو اثر قابل ملاحظه در این راستا آفریده است. او با رمان موفق «چار دختر زردشت» نشان داد که رماننویس جدی، پرتلاش و سختکوش است و خواننده میتواند انتظار کارهای برازندهای از او داشته باشد. یک سال و اندی از انتشار «چار دختر زردشت» نگذشته که رمان گیرا و ارزشمند دیگری از قلم این نویسنده، با عنوان «خاکستر شیرین» به دفتر ادبیات معاصر داستانی افغانستان افزوده شده است.
«خاکستر شیرین» روایت ستیز جانکاه و پیچیده زروانیها و نیلیهاست. آن جا که ملِک نیلیها همگنان خود را وا میدارد تا زیر فرمان وی کمر به نابودی زروان ببندند. نیلیها به دستور ملکشان (خلیفه عادلشاه) و حمایت همهجانبه فرماندار و سپاهیان ده بالایی بر همسایهگان خود میتازند و زروان را به خون و آتش میکشانند و زروانیان بسیاری را به کام مرگ میفرستند. پس از این واقعه، زروانیهای منهزم کودکان لال به دنیا میآورند، کودکانی که از بازگویی فاجعهای که زروان را درنوردیده است عاجزند و احتمال اینکه اشغال سرزمینشان رفتهرفته از یاد برگهای دفتر خاطره جمعی زدوده شود بیشتر محقق میگردد. خان بارزخان که نقاشی است ماهر و یکصد و پنجاهوهشت سال عمر دارد، متشخصترین، سرشناسترین و بانفوذترین زروانی عصر است. او جان به مخاطره میافکند و بر کتیبه کهنهای که از روزگار درازی برآن نقاشی میکرده، تصاویری از پیشینه شگرف سرزمین خود را حک میکند تا تاریخ باستان آن را حفظ کند و حیات زروان را تداوم بخشد. تنی چند از زروانیان که عرصه را در مجادله با نیلیها تنگ مییابند، با وصف بلندپروازیهای پیشین خود، پا به فرار میگذارند و از دور در حسرت برگشت به سرزمین آبایی خود به گزافهگویی میپردازند. در این میان، اما زنانی چند از زروانیان درد تازیانههای میخدار اشغالگران را به جان میخرند و در برابر نیلیها میایستند و سرود آزادی سر میدهند.
اوج داستان خاکستر شیرین، با کارنامه گروه کوچکی از زنان و مردان زروان گِره خورده است که بر فرازنای تپه گلکور پناه میبرند و تا دو هزار و یک شب، با بهرهبردن از خاکستر شیرین – زنی از نوادههای خان بارزخان – آتش مقاومت و پایداری در برابر نیلیها و یاران و همکارانشان را افروخته نگه میدارند و از شبیخون مهلک مهاجمان نمیهراسند.
این شیرین کیست و چهگونه زنی است که حتا خاکسترش بهگونه شگفتیزا تلاش نیلیها برای تسلط بر زروان را بینتیجه میسازد و مشعل مقاومت در برابر اِشغال را زنده نگه میدارد؟ خانواده پرنفوذ خان بارزخان، از نسلهای متمادی صندوق فلزیای در اختیار دارد که کتاب مقدس را در آن گذاشتهاند و صندوق را در تاق الماری چوبی مهمانخانه بزرگ قلعه خانوادهگی محفوظ نگه داشتهاند. آیین چنان است که کسی جز خان بارزخان توانِ دستزدن به کتاب مقدس را ندارد؛ و هرگاه کسی جز خان به آن دست بزند، درجا به خاکستر تبدیل میشود. با این وصف، شیرین «یک صبحگاه بهاری مست از بوی سبزههای تازهرُسته و شگوفههای دلآویز درختان اکاسی، بی آنکه پیامد کار خود را حلاجی کند، تسلیم وسوسه و کنجکاوی بیهوده شده و به صرافت افتاده بود که سر صندوق کوچک فلزی را باز کرده و کتاب مقدس را بیرون بیاورد، دستنوشته جد بزرگ خود را لمس نموده و متن کتاب را بخواند.»
مردمان زروان را عقیده چنین است که گویا «شیرین، همین که به جلد کتاب مقدس دست زد، در یک چشمبههمزدن خاکستر شد. «خاکستر شیرین» به انبار پهناور و پایانناپذیری مبدل میشود و ذرهذره بر هستی و جغرافیای جمعی زروان پاشیده میشود. همین خاکستر شیرین است که زروان را در جدالی نابرابر در مقابل نیلیها یاری میرساند و سنگری را که زنان زروان از آن از تپه گلکور بر نیلیها آتش میگشایند، گرم میدارد.
در «خاکستر شیرین» هرچند خان بارزخان بیشتر از همه میزید تا نقشهای ماندگاری در کتیبه بیافریند، و میتواند شخصیت مرکزی رمان شمرده شود، ولی این شیرین است، شیرینی که جان بر سر گشودن راز سربهمهر فدا کرد که در مرکز ماجرا قرار دارد. او نه در کوتاهه حیات خود، بلکه با مرگ هیبتناک خود که به خاکسترشدن ناگهانیاش میانجامد، سایه پایدار خود را بر سراسر زروان گسترانیده است. آن گاه که مردم از خان بارزخان انتظار میبرند تا همهگان را در برابر نیلیها به پایداری برانگیزد، پیرمرد از مقاومت فعال طفره میرود؛ برخلاف، این شیرین است که حتا خاکسترش نیز مردمان زروان را در عرصه مقاومت در برابر نیلیها مدد میرساند و تداوم حضور تاریخی زروان را به ارمغان میآورد، ورنه از سرزمین زروان نام و نشانی باقی نمیماند.
باید افزود که با وصف حضور گسترده شیرین در سراسر رمان – چنان که عنوان اثر نشانگر آن است – این شخصیت کلیدی روایت، از آغاز تا انجام، برای خواننده مهجور و دشواریاب میماند و در پردهای از خیالوارهگی و ابهام پیچیده میشود. برخلاف شیرین، شخصیتهای دیگر رمان چون مهرانگیز (دختر شیرین)، ماه بخاریجان، عطیه، روشنک، مرجانه و دیگران بهتر و بهگونه فراخورتر و کم و بیش همهجانبهتر پرورده شدهاند. شیرین همه جا حاضر است، ولی این حضور ناپیداست و تا پایان روایت ناپیدا میماند. شاید نویسنده در پی آن بوده است تا با نامرئی نشاندادن چهره شیرین، بر نمادین بودن آن در سپهر وسیعتری تاکید ورزد و به اثرناکی آن بیفزاید.
در «خاکستر شیرین» از نقش دو شخصیت ظاهراً پیرامونی ولی در حقیقت اصلی داستان – ماهلین و سیماب – نمیتوان چشم پوشید. ماهلین و سیماب اهالی اصلی و بومی زروان نیستند، و آن گاهی که کودکانی بیش نبودند در زروان آورده میشوند و در خانه حاجب بزرگ (پدر خان بارزخان) پرورش مییابند. این دو کودک بینوا سالها بهواسطه ماه بخاریجان (مادر خان بارزخان) شکنجه جسمی و روانی میشوند تا روحیهشان بشکند و به خدمتکاران مطیع و فرمانبردار محض مبدل گردند. ماهلین و سیماب، همانند خان بارزخان، سالهای بسیار زندهگی میکنند. اگر در درازنای زندهگی پرمشقت خود، این دو شخصیت جز سرخوردهگی و مصیبت چیز دیگر تجربه نکردند، در پایان هستی خود، آگاهانه و فعالانه عنان انتخاب در دست میگیرند و فداکارانه در برابر نیلیها میرزمند. سرانجام، سیماب در جنگ جان میبازد و ماهلین ماهرانه به سوی تپه گلکور به پرواز میآید و مقاومت زنان زروان را در برابر سپاه نیلیها سروسامان میبخشد و همه را به حیرت وامیدارد.
منیژه باختری در «خاکستر شیرین» کوشیده است تا از شیوه روایی که اغلب در داستانپردازی سبک ریالیسم جادویی مشاهده میشود، استفاده ورزد. او بهگونه خلاقانهای از باورهای شگفتانگیز، اسطورهگرا، تلفیق شخصیتها با عناصر سحرآمیز و جادویی (که شخصیت ماهلین نمایانگر آن است) استفاده میورزد. خاکسترشدن ناگهانی و به خاکسترنشستن ظاهراً پایانناپذیر شیرین، زندهگی دراز و شگفتیزای خان بارزخان و نقاشیهای خارقالعادهاش، حضور پرمخاطره و پیشینه رقتآور و اندوهبار شخصیتهای جادویی ماهلین و سیماب – دو تن از نزدیکان خان که از کودکی با وی محشور بوده و تا دم پیری صبورانه در کنارش ماندهاند – و راز سربهمهری که در صندوقی نهفته است که کتاب مقدس در آن گنجانیده شده، و موارد دیگری از این دست، خواننده را بر آن میدارد تا «خاکستر شیرین» را رمانی شمارد که از قابلیتهای ریالیسم جادویی بهره برده است.
نویسنده در این رمان اغلب از زبانی سیّال و روان که گاهی سخت شاعرانه مینماید، استفاده میکند. این زبان، باری، رمزگونه، رازآلود و گاه پیچیده و پرلایه نیز میشود. زبان حاکم در رمان، از یک سو از استحکام تکصدایی که در ریالیسم سنتی سراغ میگردد دوری میجوید؛ و از سوی دیگر در گشودن پیرنگ داستانی یاری میورزد و به گیرایی و کشش آن میافزاید. افزون بر این ویژهگی زبان روایت، در هم ریختهگی زمان داستانی در «خاکستر شیرین» نشانگر آن است که زمان در روایتهای ریالیسم جادویی از سیر کلیشهای خود دوری میجوید، و از همین رو خواننده با حضور باهمی و همزمانِ نسلهای مختلف در یک برهه واحد برمیخورد. در «خاکستر شیرین» شخصیتهایی همچون خان بارزخان، خاک سیماب و ماهلین روزگار درازی در کنار چند نسل از مردمان زروان زیستهاند و نماد زنده تداوم تاریخ سرزمین خود شدهاند.
ناگفته نباید گذاشت که سلک و شیوه ریالیسم جادویی قواعد و ضابطههایی دارد، ولی این قواعد الزاماً باز و پذیرای تجربههای جدید است. در ساحت آثار داستانی که از اسلوب روایی ریالیسم جادویی پیروی میکند، محک یگانه و نهادینهشده کمتر سراغ میتوان ورزید. از همین رو، ادبیات پیرامونی – که منظور همان ادبیات «جهان سومی» است – همواره بستر برازندهای برای بومیسازی و دگرگونی ریالیسم جادویی فراهم آورده است.
از منظر دیگر، خواننده نیک میبیند که «خاکستر شیرین» در کنه خود ریشه در واقعیتهای تاریخی یک روزگار معین در یک جامعه مشخص دارد. اگر حرف داستایفسکی را بپذیریم که هیچ موضوعی خیالانگیزتر و لطیفتر از نفس واقعیت نیست، نویسندهای که به ریالیسم جادویی نظر دارد، این واقعیت را در هالهای از ابهام و رازناکی و رمزگونهگی، و با استفاده از زبان سیال و انعطافپذیر بیان میکند. همزمان، در اثری که از دبستان ریالیسم – و بهویژه ریالیسم جادویی – تاثیر میپذیرد، رویدادهایی که در جهان رمان اتفاق میافتد ملموس و قابل رویت مینماید. بی آنکه ادعا ورزیم جهان داستان الزاماً آیینه تمامنمای جامعه و محیط است، خواننده «خاکستر شیرین» میتواند – و حق دارد – حدس بزند که زروان و نیلی دو ساحت جغرافیایی موهوم نیستند و برای خوانندهای که اهل افغانستان است، فضای روایی رمان با واقعیتهای امروزین کشور بهگونه چشمگیری همخوانی دارد.
در واپسین پاره رمان «خاکستر شیرین»، آن جا که مقاومت دشوار و نفسگیر زروان از قلههای گلکور پیام رهایی را به ارمغان میآورد، هرچند آزادی را نمیتوان محتوم شمرد، احتمال استرداد آن نیز ناممکن نمینماید. پایان کار مقاومت موهوم و ناپیداست و اینکه سرنوشت زروانیان به کجا خواهد انجامید، قطعی نیست؛ ولی نفس جدال با تاریکی و ظلمت حاکم (حتا اگر این جدال زمانگیر و فرساینده باشد) تداوم حیات جمعی مردمان زروان را در درازنای تاریخ رقم میزند و امید به آینده و آرمان رهایی از چنگال اسارت دهشتبار نیلیها و حامیان آنها را زنده نگه میدارد. هرچند آتش مقاومت زنان – و مردانی چون پاینده – در گلکور کمسو میشود، ولی از رمق نمیافتد. زروان زخم میخورد و میلرزد و میلغزد، ولی از پا درنمیآید و به زمین نمینشیند. خاکستر شیرین، شیرینی که جان فدا کرد تا راز و رمزی را که از دیرباز از همهگان پوشیده مانده بود دریابد، بر برگهای تاریخ فردای سرزمینش افشانده میشود. در واپسین پاره «خاکستر شیرین» چنین آمده است:
«زروانیها دیگر نمیتوانستند که در هجوم خاکستر و شعلههای آتش، کتیبه و آبگیر بخارا را به یاد بیاورند. هوا روز تا روز تیره و تار میشد و خاکستر شیرین لایههای خود را بر زمین هموار میکرد. لایهای از خاکستر، آسمان زروان را بهگونهای پوشانیده بود که دیگر نمیشد آفتاب را از روی زمین دید. اما زروانیها هنوز هم میتوانستند از میان ذرات خاکستر شیرین و هوای تاریک زروان از ورای نور زمردین گیسا و شعلههای آتش، رقص شورانگیز دختران را با پیراهنهای سرخ و زرد و یاسمنی ببینند. گلکور یک پارچه آتش بود. دو هزار و یک شب بود که دختران در شعلههای آتش میرقصیدند و زروان را گرامی میداشتند تا دو هزار و یک شب دیگر، شاید مهرانگیز، روشنک، پاینده، گلگیس و یارانشان برگردند. کسی چه میداند؟»
واقعاً، کسی چه میداند؟






