سویدا، فیلمی از شاهرخ خان است که در سال 2004م. به بازار آمد. این فیلم را از شاهکارهای شاهرخ خان دانستهاند. فیلم بهطور کامل از روش معمول فیلمهای بالیوود فاصله گرفته است. این فیلم کاملاً واقعگراست و میتوان آن را در بخش فیلمهای داستانی (درام) جای داد.
فیلم دارای یک خط داستانی است. در آن، پسری که یتیم بوده است، توسط زنی بزرگ میشود. پسر به امریکا مهاجرت میکند و پس از تمام کردن درس، در سازمان ناسا (NASA) کار میکند. او برای کاوش گذشته خود، به هندوستان برمیگردد. برای یافتن مادرخواندهاش مجبور میشود به دهکده دورافتادهای در کنار رود گنگا برود. در اینجا، همزمان فیلم دارای خطی عاشقانه میشود. این عشق در دیدار نخست شکل میگیرد؛ اما اندکاندک ژرفتر میشود. در کنار این خط، خط دیگری نیز به فیلم افزوده میشود که ناشی از همان عشق است. پسر تازهآمده برای جلب توجه معشوق، میکوشد مردم را وادار کند که فرزندانشان را به مکتب بفرستند. مردم در آغاز از این تصمیم ناراحت میشوند؛ اما سرانجام به آن تن میدهند. در کنار آن، مردم با کمک هم بند کوچک آبی میسازند که از طریق آن، برق دهکده تامین میشود.
آنچه من در این نوشته میکوشم روشن کنم، پیوند و همرنگی روستاییان آن فیلم با روستاییان کشور خود من است. با استفاده از این فیلم، نکتههایی درباره روستاییان ما خواهم گفت. شاهرخ خان که تازه از امریکا برگشته است، با سنتهای کهن روستایی چندان سازگار نیست. او این چیزها را کهنه میپندارد. او از بهر احترام به مادرخواندهاش چیزی صریح نمیگوید؛ اما گویا در دل به بسیاری از رسمهای روستاییان میخندد. این نگاه با نگاه یک فرد شهری در کشور ما نیز سازگار است. بهطور معمول، کسانی که چند دهه در بیرون از کشور یا در شهرها زیستهاند، به رسمهای روستایی چندان بها نمیدهند؛ ای بسا که بر آن بتازند. این نگاه معمولاً از تفاوت شهر و روستا برمیخیزد؛ جایی که فرد بدون در نظر داشتن زمینه، به چنان برداشتی دست مییازد.
شاهرخ خان با گشتزدن به گوشههای روستا متوجه میشود که مردم روستا از بسیاری چیزهایی که در شهر امری معمول است، آگاهی ندارند. مثلاً مردم آنجا نمیدانند که انترنت چیست. حتا برای نداشتن آن بسیار هم خوشحال هستند. میگویند اگر انترنت بیاید، آنگاه کار پستچیان و تلفونخانهها میخوابد و آنان بیکار میشوند. در ضمن، آنان از روشهای علمی ستارهشناسی و هواشناسی هیچ آگاهی ندارند. حتا او را مسخره میکنند که برای فهمیدن اینکه هوا صاف است یا ابری، رفته و درس خوانده است. به خیال آنان، این کاری است که یک روستایی بیسواد هم میداند. این احوال با احوال روستاییان کشور ما مو نمیزند. اینان نیز از بسیار چیزها چنان ناآگاه هستند که وقتی کسی درباره آنها سخن بگوید، زیر لب پوزخندی به او میزنند. اگر بگوییم که در قطب شمال و جنوب شش ماه شب و شش ماه روز است، با چشمان حیرتزده یک «هایی» میکشند. روستاییان ما از صدها واقعیت علمی بیخبرند. از هوش مصنوعی چیزی به گوششان نخورده است. آنان هیچ درکی از دانشهای نو ندارند. این نبود دانش از مهمترین مشکلات روستاییان ماست. برای همین، هنوز دکان خرافه در روستا باز است و مشتری خودش را دارد.
وقتی شاهرخ خان بیشتر در روستا غرق میشود، متوجه میشود که مردم روستا چندان میلی به مکتب ندارند. مکتب برای کسانی است که وقت اضافه دارند. بیشتر مردم روستا مشغول برزگری و گردآوری هیزم هستند. آنان میگویند اگر فرزندانشان درس بخوانند، کی کار کند و خرج خانه را دربیاورد. برای آنان، کار در گام نخست است. درباره دختران از این هم سختگیرتر هستند. میگویند دختر را چه به درس و مکتب؛ دختر باید خانهداری بیاموزد. این نیز همان سیمای روستاهای ماست. روستاهای ما برای کار اولویت میدهند. درس برای آنان دوم است؛ آنهم اگر فرصت شد. درسخواندهگان هم بیشتر از اینکه درس بخوانند، درس میگیرند؛ یعنی به مکتب میروند و میآیند. نظام آموزشی ضعیف و ناقص، مکتبهای بیسامان، استادان کمتوان و راههای دور، همه دستبهدست هم داده است و درس را در روستا به چیزی بیارزش و سرسری بدل کرده است. آنی که درس بخواند و دانشگاه برود، سرانجام با نبود کار دوباره به روستا برمیگردد و داس و بیل بهجای قلم و کاغذ به دست میگیرد. این خود برای کسانی که پسرانشان را به مکتب نفرستادهاند، دلیلی خوب میشود تا بنگرند و پند گیرند که چگونه فلانی برای پسرش پول خرج کرد و خودش زحمت کار را بر دوش کشید، اما پسرش همانجایی برگشت که از آنجا رفته بود. این یعنی برگشت به نقطه صفر.
آموزش دختران همان حرفی است که در فیلم گفته میشود. در روستاهای ما، آموزش برای دختران مهم نیست. دختران «مال مردم» پنداشته میشوند. اگر درس بخوانند، خوب است؛ اما اگر خانهداری یاد بگیرند، بهتر دانسته میشود. سنت ارزش نهادن به کارهای دست و بازو، ارزش کاری دختران را پایین آورده است. این یک جبر طبیعی است؛ به این معنا که در چنان جایی، زندهگی وادار میکند به گروهی بها داده شود که بیشترین توان کار را داشته باشد. معمولاً پسران که از لحاظ طبیعی نیرومندتر پنداشته میشوند، برتر شمرده میشوند. برای همین، اولویت درس برای آنان است. در روستایی که پسرانش درس نخوانند، دخترانش خواب درس خواندن را هم نمیبینند.
شاهرخ خان با غرق شدن در میان زندهگی روستاییان و دیدار آنان از نزدیک، متوجه میشود که مردم روستا بسیار فقیر نیز هستند. مردمانی که حاضر نیستند پسرانشان به درس بروند و کار کنند، بازهم فقیر و بیپول باقی ماندهاند. گویا کارهای پسران و دخترانشان نیز به بهبود زندهگی آنان کمکی نکرده است. مشکل در کجاست؟ چرا با وجود آنهمه کار، تغییری در زندهگی آنان نمیآید؟ اینجا فیلم به قلب مساله خود میرسد؛ جایی که میخواهد شرایط روستا را بکاود. در اینجا داستان بهشکل گفتوگو و مقایسه با شهر به جریان خود ادامه میدهد. روستاییان خود را با شهرنشینان مقایسه میکنند و دلایلی میآورند که هر روز در میان روستاییان ما نیز شنیده میشود؛ اینکه در شهر مردم تمام روز کار میکنند و کمتر از زندهگی «لذت» میبرند. در مقابل، در روستا مردم با تمام وجود زندهگی میکنند و روستاییان از شهریان «خوشبختتر» اند. روستاییان مدعی هستند که شهریان «روش درست زندهگی کردن» ـ بهویژه در خانواده ـ را نمیدانند. روستاییان در برابر سختی و آسانی زندهگی «بردبار» هستند.
شاهرخ خان در پاسخ، از «قابلیتهای انسان» سخن میگوید. او میگوید بردباری یک راه زندهگی است، اما میپرسد: چرا از قابلیتهای انسانی استفاده نمیشود تا سختیهای زندهگی کمتر شود؟ او میگوید برای زندهگی بهتر باید «تلاش» کرد. این راهی دیگر است. بکوشیم آنچه شهریان دارند، برای خود تامین کنیم تا زندهگی راحتتری داشته باشیم. قناعت به داشتهها «اشتباه» است. بسی پیش آمده است که قناعت جای خود را به تنبلی و مزدبگیری داده است. قناعت انسان را از تکاپو بازمیدارد و این خود سبب میشود که انسان نتواند از توانشهای خود بهره ببرد. قناعت سکون است و این خلاف زندهگی است؛ زیرا زندهگی جریان است. برای زندهگی درست، باید در پویش بود.
روستاییان در پاسخ میگویند که «امکانات» خوشبختی نمیآورد. شاهرخ خان میگوید شاید این درست باشد؛ اما این مانع نمیشود که ما از داشتن امکانات طفره برویم. به این معنا که نباید بهنام خوشبختی، خود را از «آسایش» در زندهگی بیبهره کنیم. خوشبختی اگر با امکانات پیوندی ندارد، آسایش پیوند ژرفی با امکانات دارد.
روستاییان میگویند که میان روستایی و شهری فرق هست؛ روستایی شهری نمیشود و شهری روستایی. هرکسی زندهگی خودش را دارد. شاهرخ خان میگوید چیزی که درست نیست، باید عوض شود. با داشتن امکانات، روستایی شهری نمیشود؛ اما روستایی میتواند اندک آسایشی را که شهری دارد، بهدست بیاورد. وی میافزاید که داشتن امکانات جزو «نیازهای نخستین» زندهگی انسانی است. اینها حق هر انسانی است.
او در اینجا گریزی به «کار خودی» میزند و میگوید اگر خود ما برای بهدست آوردن آن چیزها تلاش نکنیم، کسی دیگر نمیآید تا آن را برای ما انجام دهد. کسی برای ما کار نمیکند. تا کی باید منتظر دیگران باشیم؟ تا کی با صدقه دیگران زندهگی کنیم؟ چرا باید برای زندهگی اینقدر زجر بکشیم؟ چرا فقر در میان ماست؟ این «روحیه» ماست که سبب ناکامی ما شده است. ما خود مانع راه خود شدهایم. حافظ میگفت: «تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز». اکنون این ماییم که حجاب خود شدهایم. با قناعت و پندارهای نادرست، راه خود را بستهایم؛ غافل از اینکه این بستن، زندهگی را برای ما سختتر کرده است.
روستاییان میپرسند: چه را تغییر بدهیم؟ شاهرخ خان پاسخ میدهد: چیزهایی که جلوی ترقی ما و فرزندان ما را میگیرد؛ باورها و پندارهای باطل. جامعه هند نیز همانند جامعه ما زهدپیشه و وفادار به سنت است. گرچه در این فیلم، بسیاری از سنتها بهگونه مستقیم نقد نمیشود؛ اما کوشیده شده است طرز نگرش به زندهگی تغییر کند تا این تغییر در نگاه، سبب تغییر در رویکرد اقتصادی و آموزشی شود. گویا آموزش، یکی از پایههای تغییر و پیشرفت اقتصادی است که در این فیلم بهگونه ناگفته نمایان میشود.
در کنار این، فیلم سرشار از حس وطندوستی است؛ حسی که در میان ساکنان روستا، چه مسلمان و چه هندو، تفاوتی قایل نمیشود و هر دو را زیر نام هندوستانی گرد میآورد. این حس در تمام روستاها وجود دارد. روستاییان کشور ما نیز وطنشان را دوست دارند؛ اما وطن آنان محدود به همان روستایشان است. ما متاسفانه نتوانستهایم وطن را از روستا، از قوم، از سمت و از حزب بیرون بکشیم. این ناتوانی ناشی از سیاستهای نادرست حاکمان ماست که وطن را در واژهها و قوم زندانی کردند و مردم را از داشتن وطن واقعیشان محروم ساختند. سیاست ما در قبال وطن باید تغییر کند. وطن با زور، وطن نمیشود. هیچ جایی با یک گل، گلستان نمیشود. وطن ما باید در دل وطنداران ما جای باز کند، نه در واژهها و نژاد و لوحه و پرچم و کاغذ.
این متن کامل نمیشود، مگر اینکه خواننده یکبار فیلم را ببیند. در جهان امروز که بیشتر سلیقهها پیرو بازار است و بازار نیز چشم به تقاضا دارد و بر بنیاد آن تولید میکند، سینما نیز از این قاعده جدا نیست. فیلمهای بسیاری ساخته میشود که تنها برای سرگرمی است و کسانی هم هستند که فیلم را فقط برای سرگرمی میبینند. در این میان، کم است فیلمهایی که ارزش دیدن داشته باشد و محتوایش نگاه انسان را ژرف و حتا دگرگون کند. سویدا از آن فیلمهاست که باید دید. چنین فیلمهایی برای جامعه ما یک نیاز است. ما گرفتار بحرانی هستیم که بیست سال پیش در این فیلم بازتاب یافته است. دیدن چنین فیلمهایی انسان را به اندیشه وامیدارد؛ اندیشهای برای تغییر، اندیشهای برای وطن، برای آبادانی و دیگردوستی.






