پس از بازداشت خودسرانه دختران از محلههای مختلف کابل، در چهاردیواری خانه محبوس شدهام. از بیرون رفتن میترسم؛ از آدمهایی که در کمین دختران نشستهاند. گروهی از طالبان با چپنهای سفید، در خیابانها، بازار و حتا کوچهها پرسه میزنند تا دختران را شناسایی و بازداشت کنند. آنها نه ترسی از خدا دارند، نه از مردم؛ مردمی که فقط نظارهگر بردن دختران و زنانشان هستند. ظلم این گروه، حد و مرزی نمیشناسد. هر کاری که بخواهند، بیهراس از واکنش مردم، انجام میدهند؛ از لتوکوب مردم در کوچه و بازار گرفته تا بازداشت دختران به بهانه حجاب و زندانیکردنشان.
امروز بهخاطر یک کار عاجل، ناچار شدم تصمیم بگیرم از خانه بیرون شوم. پیش از آن، با برادرم که در بازار دکان دارد، تماس گرفتم تا درباره وضعیت کوچه و حضور نیروهای امر به معروف و نهی از منکر طالبان بپرسم. از وقتی که خبر بازداشت دختران پخش شده، برادرم به من هشدار داده که تا اطلاع ثانوی از خانه بیرون نروم و اگر کار بسیار ضروری پیش آمد، پیش از آن با او تماس بگیرم. گوشی را برداشتم و با اضطراب با او تماس گرفتم. گفتم که میخواهم بیرون بروم و منتظر واکنشش ماندم. همانطور که حدس میزدم، با لحن تند گفت: «مگر دیوانهای که در این وضعیت میخواهی بیرون شوی؟» لحظهای پشت تلفن سکوت کردم. نمیدانستم چی جوابی بدهم. هنوز با خودم در کشوقوس بودم که گفت: «میدانی امروز اینجا چی خبر است؟» با عجله پرسیدم: «باز چی شده؟» با لحن جدی گفت: «خوب شد که زنگ زدی. ساعت ده از شهر برگشتم دکان. دیدم که افراد امر به معروف طالبان در چند دکان نشستهاند و از همانجا به بیرون زل زدهاند. هر زن یا دختری که رد میشد، با دقت نگاهش میکردند. بعد دیدم که به چند زن دیگر، که لباس سیاه به تن داشتند، اشاره میکردند. آن زنها بیرون دکانها ایستاده بودند تا به محض اشاره مردها، مانع فرار دخترها شوند.»
با شنیدن این حرفها تنم لرزید. پاهایم سست شد و روی زمین نشستم. با خود فکر کردم که اگر امروز بیرون میرفتم و آنها مرا بازداشت میکردند، چی میشد؟ خاطره روزی که خودم شاهد بازداشت دختران بودم، جلو چشمانم زنده شد؛ روزی که طالبان با خشونت، دختران را به داخل موتر میکشیدند. چهرههای رنگپریده زنانی که از ترس نمیتوانستند حرف بزنند، در ذهنم جان گرفت. تصور کردم که اگر من بازداشت میشدم و مادرم برای نجاتم میآمد، چی فاجعهای رخ میداد… . همه چیز وحشتناک بود.
در همین حال، صدای برادرم از گوشی بلند شد: «کجایی؟ بیرون خو نشدی؟ هوش کنی پایت را از خانه بیرون نگذاری!» به خود آمدم. هزار بار خدا را شکر کردم که بیرون نرفتهام. یاد حرفهای دوستانم در گروه واتساپ افتادم. میگفتند که پدر و برادرهایشان اجازه نمیدهند بیرون شوند و میگویند: «ترجیح میدهیم در خانه بمانید، تا اینکه طالبان شما را ببرند و ما پیش مردم و اقوام بیآبرو شویم. اگر ببرند، یا مجبور میشویم خود را بکشیم یا شما را.»
هرچند پدر و برادر من تا حال چنین چیزی نگفتهاند، اما با خود فکر کردم که اگر واقعاً طالبان مرا بازداشت کنند، واکنش برادری که هر روز بهخاطر امنیتم هشدار میدهد، چی خواهد بود؟ پدری که همه عمرش را وقف مراقبت از خانواده و ناموسش کرده، چی حالی پیدا میکند؟ مادرم که همه عمرش را در سایه سنت اطاعت و حفظ شرف مردان خانوادهاش زیسته، از شنیدن خبر بازداشت من چی حالی خواهد داشت؟ این افکار مثل بار سنگین روی سینهام فشار میآورد. از یک طرف بغض کرده بودم، از طرف دیگر خوشحال بودم که بیرون نرفتم. لباس سیاه، چادر و ماسکم را درآوردم و دوباره در خانه ماندم. شاید در امان بمانم از دست گروهی که به کابوس زندهگی ما بدل شده است.







