همزمان با سقوط کابل به دست طالبان، اعتراضات شهروندان و نخبهگان جامعه علیه هژمونی ظالمانه طالبان شکل گرفت و تا کنون ادامه دارد. این اعتراضها حول محور تامین حقوق اساسی شهروندان، احیای آزادی، محو تعصبها، روی کار آمدن نظام سیاسی مطلوب و چگونهگی تطبیق دین در افغانستان است. بیشتر معترضان، اعم از شهروندان و نخبهگان سیاسی، نظام طالبانی را فاقد ظرفیت لازم میدانند و بر روی کار آمدن یک نظام سیاسی تاکید دارند که مطابق با معیارهای امروزی و برای همه شهروندان این جغرافیا قابل قبول باشد.
هرچند دامنه این اعتراضها در داخل و خارج از کشور تا امروز ادامه دارد و در خارج از افغانستان از گستردهگی خوبی برخوردار است، اما تا کنون نتیجه مطلوب و ملموسی از آن به دست نیامده است. طالبان هنوز هم بر افغانستان حاکمیت دارند و مطابق میل خود امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را اداره میکنند. از طرف دیگر، طیف بزرگی از شهروندان در نبود نظام اقتصادی و اجتماعی مطلوب، با انواع فقر، محرومیت از حقوق اساسی، انواع تعصب، دگرگونی سیاسی و آیندهای رو به وخامت مواجه هستند. این وضعیت به گونه آشکار و پنهان انتقاد و اعتراض شهروندان نسبت به وضعیت موجود را بیان میکند.
در چهارونیم سال گذشته، انرژی انتقادی شهروندان در داخل و اعتراضات نخبهگان در خارج از کشور هدر رفته و منجر به تغییر مثبتی که همان روی کار آمدن یک نظام سیاسی کارآمد، همهشمول و پذیرفتنی است، نشده است؛ زیرا این انتقادها و اعتراضات به گونه درست و موثر مدیریت نمیشود.
حسین بشیریه، جامعهشناس و پژوهشگر علوم سیاسی و نویسنده اهل ایران، در کتاب «از بحران تا فروپاشی؛ کندوکاوی در ماندگاری یا آسیبپذیری نظامهای سیاسی» مساله بحران و فروپاشی نظامها را در جوامع مختلف بررسی کرده است. یافتههای او نشان میدهد که حکومتها تنها در نتیجه نارضایتی عمومی فرو نمیپاشند. همچنان تذکر میدهد که ضعف حکومتها نیز بهتنهایی منجر به فروپاشی آنها نمیشود؛ بلکه فروپاشی دولتها برآیند همزمان بحران در سطح بالا، از جمله نهادها، نخبهگان و چهرههای سیاسی، و بسیج شهروندان و نهادها در سطح پایین است.
در سطح دولت، بحران زمانی ساختاری میشود که بنیانهای چهارگانه قدرت دچار اختلال شود. نخست، بحران مشروعیت؛ یعنی گسست میان حقانیت ادعایی حکومت و پذیرش اجتماعی آن، که در این حالت اطاعت سیاسی از حالت رضایتمندانه خارج شده و به اطاعت مبتنی بر اجبار یا انفعال بدل میشود. دوم، بحران کارآمدی است که شامل ناتوانی در تامین نیازهای عمومی مانند امنیت، ثبات اقتصادی و خدمات اساسی میشود. این بحران رابطه مبادلهای میان دولت و جامعه را تضعیف میکند و سرمایه اجتماعی حکومت را فرسایش میدهد. سوم، شکاف در درون دستگاه حاکم است. هیچ دولتی صرفاً با اتکا به اجبار پایدار نمیماند و انسجام دستگاه حاکم ستون پنهان ثبات سیاسی است. هنگامی که این انسجام دچار تزلزل شود، ظرفیت تصمیمگیری و هماهنگی در ساخت قدرت کاهش مییابد.
نتایج یافتههای این نویسنده چگونهگی فروپاشی حکومتها را نشان میدهد؛ در حالی که وضعیت در افغانستان متفاوت است. ما فعلاً در افغانستان حکومتی نداریم؛ بلکه با یک هژمونی ظالمانه روبهرو هستیم که بدون انتخابات، حاکمیت سیاسی را در دست گرفته و نظام قبیلهای را بر همه شهروندان با زور تطبیق میکند. حالا با تطبیق الگوی حسین بشیریه بر وضعیت کنونی افغانستان، میتوان نشانههایی از بحرانهای مختلف در سطح نظام طالبان را مشاهده کرد. علاوه بر این، محدودیت در شناسایی و مشروعیت بینالمللی، چالشهای عمیق اقتصادی و معیشتی مردم، تنگناهای حکمرانی مدرن و فشارهای ناشی از انزوای ساختاری و غیره، عواملی حاکی از نوعی شکنندهگی در سطح نظام این گروه است. اما این مسایل به تنهایی نمیتواند منجر به فروپاشی نظام طالبان شود.
زیرا نارضایتی اجتماعی شرط لازم برای انقلاب است، اما شرط کافی نیست. انقلاب زمانی ممکن میشود که نارضایتی گسترده با سه عنصر دیگر همراه شود تا زمینه دگرگونی را فراهم سازد: سازماندهی، ایدیولوژی منسجم و رهبری توانمند. سازماندهی، نارضایتی پراکنده را به کنش هماهنگ تبدیل میکند؛ ایدیولوژی، چشمانداز و نقشه راه را ترسیم و نظم جایگزین را تعریف میکند؛ و همچنان رهبری، اراده جمعی را متبلور ساخته و هدایت میدهد.
در شرایط امروز افغانستان، هرچند سطحی از نارضایتی در لایههای مختلف اجتماعی، چه در داخل و چه در میان دیاسپورا، قابل مشاهده است، اما سه مولفه دیگر به صورت منسجم شکل نگرفتهاند. نیروهای معترض در بیرون از کشور با پراکندهگی سازمانی، فقدان گفتمان مشترک درباره نظم سیاسی آینده و نبود رهبری مورد توافق مواجهاند. این وضعیت موجب میشود انرژی اعتراضی در سطح نمادین و رسانهای باقی بماند و به ظرفیت نهادی برای تغییر ساختاری تبدیل نشود.
از منظر تحلیلی، چنین وضعیتی را «انسداد سیاسی» مینامند و در چنین شرایطی، نه ثبات کامل در یک کشور برقرار میشود و نه تحول بنیادین در جامعه رخ میدهد؛ بلکه نوعی تعلیق تاریخی شکل میگیرد که در آن بحران تداوم مییابد، بدون آنکه به فروپاشی یا بازسازی نظام سیاسی بینجامد. بر اساس این چارچوب، آینده سیاسی افغانستان نه صرفاً به شدت بحرانهای موجود در سطح دولت، بلکه به توانایی نیروهای اجتماعی در تولید سازمان سیاسی، گفتمان بدیل و رهبری مشروع بستهگی دارد. بدون این عناصر، حتا عمیقترین بحرانها نیز ممکن است به بازتولید وضعیت موجود منجر شوند.
در نهایت، نظریه بشیریه یادآور میشود که فروپاشی به صورت آنی و یکلحظهای اتفاق نمیافتد؛ بلکه فرآیندی است که از تلاقی ضعف ساختاری قدرت و قدرتیابی سازمانیافته جامعه پدید میآید و تا زمانی که این دو عامل به هم نرسند، بحران میتواند پایدار بماند، اما لزوماً به دگرگونی تاریخی تبدیل نخواهد شد. بنابراین، برای عبور جامعه افغانستان از بحرانهای موجود، نیاز است نخبهگان سیاسی در چارچوب احزاب، گروهها و نهادها از لحاظ فکری با رهبری واحد متحد شوند و اعتراضات را سازماندهی و مدیریت کنند تا حمایت داخلی به دست بیاورند و به تلاشهای خود ادامه دهند و زمینه یک تغییر مثبت در افغانستان فراهم شود.






