دو روز قبل، برای انجام کاری به شهر رفته بودم. مدتها بود به دلایل مختلف تنها از خانه بیرون نشده بودم؛ این بار نخستین بارم بود. بعد از پیاده شدن از موتر، در مسیری که خیلی بیروبار بود، پیاده به سمت روضه روان بودم. ظهر بود و نزدیک آذان، یا شاید هم آذان گفته شده بود. شهر آنقدر بیروبار بود که احساس سرگیجه به من دست داد. سرگیجهام از حجم مردان دور و برم بود؛ به ندرت و انگشتشمار دختران و زنانی را میدیدم که حجابشان پوشیدهتر از من بود و این به حس ناامنیام میافزود.
تا به مقصد برسم، از پیش خوراکهفروشیها و کافیهای زیادی عبور کردم. در حالت معمول، وقتی از آنجا عبور میکردم، با سیلی از شاگردان کافیها مقابل میشدم که با القاب داکتر صاحب، معلم صاحب و غیره، اصرار میکردند به کافیشان بروم. آن روز، اما کافیها بسته و خلوت بود. بعدتر به جایی رسیدم که فرش پلاستیکی بزرگی با نقشهای جانماز روی راهرو هموار کرده و مردان یکییکی روی آن صف میبستند، به طوری که راه به کلی مسدود شده بود. به سختی کوشش میکردم خودم را سرپا نگه دارم. با دست راست بیکم را در زیر قولم محکم گرفته بودم و دست چپم را جلو عابرینی که با تنبهتیله جلوم ظاهر میشدند سپر کرده بودم. هر آن خودم را مچاله میکردم تا مبادا بدن کسی، اشتباهاً یا عمداً، به من بخورد.
با مشکل خودم را به جایی که کار داشتم رساندم. در همان لحظه نخست، صدای بلندی با لحن آمرانه و تُن خیلی خشن از پشت سر آمد؛ لحن و حرفش طوری بود که گویا کدام کیسهبُر، دزد یا حیوانک مزاحم را خطاب قرار داده باشد. میگفت: «همشیره، زود برو، بیرون شو که وقت نماز است، هله! هله!»
حتا مجال نیافتم بفهمم مخاطبش من هستم. رویم را با تردید برگرداندم و مردی با لباس فرم، جارو به دست را دیدم که گویا چوکیدار جای بود که من آنجا کار داشتم. جارو را طوری که انگار میخواهد مرا بزند به دست گرفته بود و قیافهاش ترسناک مینمود. حس کردم به عمرم اولین بار است کسی اینگونه مرا خطاب قرار داده. بدنم سراسر پر از اضطراب و خشم شد؛ در عین حال احساس عجز و ناتوانی عجیبی برایم دست داد. بیتامل از راهی که آمده بودم برگشتم و اهانتی را که به من شده بود با خودم بیرون بردم.
بیرون، کل شهر پر از مردان و پسرکان جوانی بود که با هم خندهکنان و حرفزنان، سمت روضه برای ادای نماز راهی بودند. میخواستم بروم کنار روضه چند لحظه بایستم تا حالم بهتر شود، اما راهروها پر از مردانی بود که صف بسته بودند بروند داخل روضه نماز ظهر را ادا کنند. از داخل روضه صدای مُلا میآمد؛ چیزهایی میگفت که در هیاهوی مردان دور و برم گم شده بود. از راهرو برگشتم و در سرک، کنار درختی چند لحظه ایستاده شدم. در راهرو همچنان مردها در حال تشکیل صف بودند. پشت سرم سرک بود و باز مردان در حال رفت و آمد بودند. کافهها، کافیها و دکانها هم بسته بودند. تمام آنچه میخواستم، جایی برای چند لحظه دم گرفتن و هضم کردن اهانتی بود که به من شده بود. حس کردم آن لحظه شهر، به آن بزرگی، هیچ جایی برای من نداشت.
بیکم و خودم را محکم گرفتم و همانجا کنار یکی دو مرد دستفروشی که بساطشان کنار سرک روی زمین پهن بود ایستادم و صبر کردم تا از حجم جمعیت کاسته شود. صدای بلندگو میآمد و کسی میخواند: «از مرگ مشو غافل، ای چرخ زمان، آخر…» کلماتی که میان هیاهو گم کردم و دوباره در ذهنم نقش بست: «از عرش پر از نعمت ناگاه به زیر افتی!»
حس کردم روز محشر است و قیامت همین حالاست که دارد اتفاق میافتد. نفسم بند میآمد و سرم گیج میرفت. ندانستم آن لحظهها چگونه سپری شد. راهروها خالی شد و من توانستم تا پشت دروازه روضه، جایی که چند زن برقعپوش گدامنشانه نشسته بودند، برسم.
آنجا لحظهای ایستادم و نفس کشیدم. موبایلم را درآوردم و پیامهای خواهرم را دیدم که عزت نفس و اعتماد به نفسم را به من برگرداند. زنان برقعپوش طوری مینمودند که گویا جزو تزیینات دور و بر روضه هستند و گویا در همین هیاهوی چند لحظه قبل هم همانگونه در آنجا نشسته بودند.
چند لحظه بعد، زنان دیگری در راهروها پیدا شده بودند؛ هرچند کم، اما این طرف و آن طرف میرفتند و شهر حالت عادی خود را بازیافته بود. رویم را به سمت روضه دور دادم و خواستم عکسی از پشت دروازه بگیرم. صدای زن برقعپوش آمد که پرسید: «ای دروازه باز نمیشه؟» و صدای پسرک دستفروش که میگفت: «میشه، خاله!»
مثل اینکه خاله نفهمیده بود، باز پرسید: «ای دروازه باز نمیشه؟» من در حالی که کوشش میکردم تصویر واضحی از منظره مقابلم بگیرم، گفتم: «به روی ما باز نمیشه، خاله!» و خندیدم.
چند لحظه بعد، وقت برگشتن سمت ایستگاه، زیر لب تکرار میکردم: «از عرش پر از نعمت ناگاه به فرش افتی…» فرش؟ گویا هنوز گیج بودم و آرزو داشتم هرچه زودتر به خانه برسم.






