در بامداد جمعه، ۲۶ سرطان ۱۴۰۵، پرچم طالبان از فراز ساختمان ولسوالی یفتل پایین در ولایت بدخشان پایین کشیده شد و برای چند ساعت، پرچم جبههای تازهپدید با نام «سپاهیان میهن» بر فراز آن به اهتزاز درآمد. واکنش هیچ گروهی به یفتل، به اندازه واکنش خود طالبان، از اهمیت این رویداد حکایت نمیکرد. برخی تحلیلگران از «رویدادی نمادین» نوشتند، شبکههای اجتماعی از «آغاز راه» گفتند و سخنگویان طالبان کوشیدند آن را به «چند فرد غیرمسوول» فروبکاهند. اما پاسخ واقعی طالبان نه در روایت رسمی آنان، بلکه در رفتارشان آشکار شد: اعزام رییس ستاد ارتش طالبان از کابل، انتقال نیروهای کمکی با هلیکوپتر و تلاشیهای خانهبهخانه در روزهای بعد. رژیمی که رخدادی را کماهمیت میخواند، اما چنین واکنشی به آن نشان میدهد، ناخواسته حقیقتی را آشکار میکند: آنچه در یفتل رخ داد، از نگاه خود طالبان نیز بسیار فراتر از اقدام چند مرد مسلح بود. این رویداد همچنین یکی از مهمترین روایتهای سیاسی طالبان را به چالش کشید؛ روایتی که از استقرار امنیت کامل، رضایت عمومی و کنترل بیچونوچرای سراسر کشور سخن میگوید.
پس طالبان با چه چیزی روبهرو شده بودند؟ برای پاسخ، باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت که اغلب بهاشتباه یکی پنداشته میشوند: تسلط بر سرزمین و اقتدار بر جامعه. یک حکومت ممکن است شهرها، جادهها، پاسگاهها و ادارههای دولتی را در اختیار داشته باشد، اما هنوز نتوانسته باشد ظرفیت جامعه را برای کنش جمعی و مقاومت از میان ببرد. کنترل قلمرو را میتوان با ابزار نظامی به دست آورد، اما اقتدار زمانی شکل میگیرد که جامعه آن را بپذیرد. فاصله میان این دو، در لایههایی از حیات اجتماعی نهفته است که حتا در سالهای سکوت نیز از میان نمیروند.
اگر از همین زاویه به یفتل بنگریم، پرسش اصلی دیگر این نیست که آن عملیات چگونه انجام شد، بلکه این است که چه ظرفیتهایی در جامعه، وقوع آن را ممکن ساخت. اجرای چنین عملیاتی، دستکم بدون آشنایی با جغرافیای منطقه، شناخت مسیرهای کوهستانی، شبکههای اعتماد محلی و توان هماهنگی جمعی، به دشواری قابل تصور است. این ظرفیتها محصول یک شب یا یک عملیات نیستند؛ در طول ماهها و حتا سالها شکل میگیرند، در حافظه و روابط اجتماعی باقی میمانند و تنها در لحظهای خاص خود را آشکار میکنند. از این رو، اگر تمام توجه خود را به جزئیات نظامی عملیات یا شکافهای درونی طالبان محدود کنیم، مهمترین بخش ماجرا را نادیده گرفتهایم: اینکه چه چیزی در خود جامعه بدخشان، زمینه امکان چنین رویدادی را فراهم کرده است.
پاسخ را میتوان در مفهومی جست که از آن با عنوان «زیرساخت اجتماعی مقاومت» یاد میکنم؛ مجموعهای از ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی و رابطهای که توان کنش جمعی و تداوم مقاومت را، حتا در دورههای سکوت، حفظ میکنند. همانگونه که جاده، حتا در غیاب رفتوآمد، همچنان جاده باقی میماند، این ظرفیتها نیز در نبود کنش آشکار از میان نمیروند. زیرساخت اجتماعی مقاومت میتواند لایههای گوناگونی داشته باشد. در این نوشته، چهار لایه برای تحلیل رویداد یفتل برجسته میشوند: حافظه تاریخی، شناخت جغرافیا، شبکههای اعتماد محلی و آگاهی سیاسی نسل جوان. از این منظر، یفتل نه آغاز مقاومت بود و نه پایان آن؛ بلکه لحظهای بود که این زیرساخت پنهان، برای چند ساعت، از زیر پوست جامعه بدخشان سر برآورد.
حافظه تاریخی
آنچه در یفتل رخ داد، در خلأ تاریخی اتفاق نیفتاد. این رویداد بر بستری از تجربههایی شکل گرفت که طی دههها و حتا بیش از یک قرن در حافظه اجتماعی بدخشان انباشته شدهاند. تا اواخر سده نوزدهم، بدخشان عملاً میرنشینی نیمهمستقل بود؛ میرانی که در روایتهای بومی، تبار خود را به اسکندر میرساندند و نه بهتمامی تابع کابل بودند و نه بخارا. تنها لشکرکشیهای عبدالرحمانخان در دهه ۱۸۸۰ بود که منطقه را با نیروی نظامی در ساختار دولت متمرکز ادغام کرد. یک سده بعد، همین کوهستان به یکی از پایگاههای مقاومت در برابر ارتش شوروی تبدیل شد. در دور نخست حکومت طالبان نیز، بدخشان در کنار پنجشیر هیچگاه بهطور کامل در نظم طالبان ادغام نشد و فیضآباد تا سقوط آن رژیم در سال ۲۰۰۱ یکی از مراکز اصلی مقاومت باقی ماند.
البته این دورههای تاریخی یک جنبش واحد و پیوسته را تشکیل نمیدهند. بازیگران، اهداف و ایدیولوژیهای آنها متفاوت بوده است. اما هر دوره مواد خام حافظهای را فراهم کرده است که نسلهای بعدی میتوانند برای تفسیر قدرت، تعریف بیعدالتی و تصور امکان مقاومت از آن استفاده کنند. در جامعهشناسی سیاسی، تجربهای که بارها بازگو، بازسازی و به نسلهای بعد منتقل شود، دیگر صرفاً خاطره نیست؛ به بخشی از چارچوب فهم جامعه از قدرت بدل میشود. مقاومت در بدخشان نه خاصیتی طبیعی در خاک و کوهستان، بلکه حاصل بازتولید اجتماعی تجربهها، روایتها و روابط است.
دانش جغرافیایی
حافظه تاریخی بدون بستر جغرافیایی به کنش تبدیل نمیشود. لایه دوم زیرساخت مقاومت، دانش جغرافیایی است. به گفته باشندهگان محل، مهاجمان یفتل از منطقه «شِکَرلب» در شمال ولسوالی وارد شدند؛ مسیری کوهستانی که نسلهای پیشین نیز در دورههای مختلف از آن استفاده کرده بودند و خود طالبان نیز زمانی برای پیشروی در منطقه از همان مسیر گذشته بودند. شناخت گذرگاهها، نقاط کور نظارتی، زمان مناسب حرکت و راههای عقبنشینی، صرفاً اطلاعاتی نیست که بتوان آن را از روی نقشه به دست آورد. این دانش در جریان زندهگی روزمره، رفتوآمدهای محلی و انتقال تجربه از نسلی به نسل دیگر شکل میگیرد. یک نیروی بیرونی ممکن است ارتفاعات و گذرگاهها را روی نقشه ببیند، اما این مردم محلاند که میدانند کدام مسیر در چه فصلی باز است، کدام راه در معرض دید قرار دارد و از کدام نقطه میتوان بدون جلب توجه عبور کرد.
جغرافیا بهتنهایی مقاومت ایجاد نمیکند. در افغانستان کوهستانهای فراوانی وجود دارد که تاریخ سیاسی مشابه بدخشان را نداشتهاند. جغرافیا علت اصلی مقاومت نیست؛ بلکه عاملی است که ظرفیت آن را برای هماهنگی، پایداری و تداوم تقویت میکند. هنگامی که با حافظه، اعتماد و نظم ترکیب شود، از منظرهای طبیعی به دارایی عملیاتی بدل میشود. ممکن است ضعف اطلاعاتی طالبان یا غافلگیری تاکتیکی نیز در موفقیت عملیات نقش داشته باشد، اما این عوامل بهتنهایی توضیح نمیدهند که چرا یک گروه توانسته است از محیط محلی بهصورت مؤثر استفاده کند. ضعف رژیم فرصت میسازد؛ دانش محلی تعیین میکند چه کسی میتواند از آن فرصت بهره ببرد.
شبکههای اعتماد
لایه سوم، شبکههای اعتماد محلی است: پیوندهای خویشاوندی، روابط میان قریهها، بزرگان محلی و اعتمادهایی که امکان هماهنگی، انتقال اطلاعات و پنهانکاری را فراهم میکنند. قویترین قرینه اهمیت این شبکهها، رفتار طالبان پس از بازپسگیری مرکز شهرستان/ولسوالی بود. طالبان تنها به تعقیب افراد مسلح بسنده نکردند؛ تلاشیهای خانهبهخانه را آغاز کردند و شماری از بزرگان قومی، متنفذان محلی و جوانان را بازداشت نمودند. دامنه این برخورد نشان میدهد که طالبان دستکم احتمال میدادند مهاجمان از محیطی اجتماعی فراتر از هسته مسلح خود برخوردار بودهاند.
اگر مساله صرفاً حضور چند مهاجم ناشناس بود، تمرکز باید بر یافتن همان افراد قرار میگرفت. رفتن به سراغ بزرگان و شبکههای محلی نشان میدهد که طالبان تهدید را نه فقط نظامی، بلکه اجتماعی میدیدند. آنها میخواستند بفهمند چه کسی خبر داشته، چه کسی سکوت کرده، چه کسی راه نشان داده و چه کسی میتواند در آینده به واسطهای برای سازمانیابی تبدیل شود. البته شبکههای محلی همیشه در خدمت مقاومت نیستند. همان روابطی که اعتماد و پنهانکاری ایجاد میکنند، در صورت شکاف داخلی میتوانند به مجرای نفوذ، رقابت، انتقام محلی و فروپاشی نیز تبدیل شوند. زیرساخت اجتماعی یک ظرفیت است، نه تضمین اخلاقی یا سیاسی. قدرت آن به میزان انسجام، اعتماد و توانایی مهار اختلافها بستهگی دارد.
آگاهی سیاسی نسل جوان
سه لایه نخست عمدتاً میراثاند؛ اما میراث بهتنهایی حرکت نمیکند. آنچه آن را به کنش امروز پیوند میدهد، آگاهی سیاسی نسل جوان است. شواهد موجود نشان میدهد که بخشی از جوانان بدخشان از مرحله نارضایتی پراکنده عبور کرده و به فهمی روشنتر از قدرت، حق و حدود تحمل اجتماعی رسیدهاند. این ادعا تنها بر رویداد یفتل استوار نیست. طی سالهای گذشته، اعتراض در بدخشان پیوسته، موضوعمحور و گزینشی بوده است. در ثور ۱۴۰۳، مردم درایم و ارگو علیه کارزار نابودی کشتزارهای کوکنار اعتراض کردند؛ اعتراضهایی که به خشونت انجامید و رهبری طالبان را وادار ساخت هیاتی از کابل بفرستد. در ثور ۱۴۰۵، اعتراضها در ارگو بار دیگر تکرار شد، دستکم دو نفر، از جمله یک کودک، در تیراندازی طالبان جان باختند و معترضان شاهراه فیضآباد–کشم را بستند. در کنار آن، منازعات بر سر معادن، مالیات، کنار زدن فرماندهان بومی و انحصار قدرت، نارضایتی سیاسی را عمیقتر کرده است.
البته صرف وقوع اعتراض، بهتنهایی نشانه آگاهی سیاسی نیست. آنچه این اعتراضها را از واکنشهای مقطعی متمایز میکند، الگوها و ویژهگیهایی است که از شکلگیری نوعی فهم سیاسی از قدرت و جامعه حکایت دارند. این ویژهگیها را میتوان دستکم در سه نشانه مشاهده کرد.
نخستین نشانه، در ماهیت اعتراضهای مردمی بدخشان دیده میشود. این اعتراضها فقط واکنشهای لحظهای، احساسی و بیبرنامه نیستند. آنها حول موضوعات مشخص شکل گرفتهاند و مرزهایی را نشان دادهاند که جامعه حاضر نیست بدون واکنش از آنها عبور کند. پیوند دادن مساله معیشت به ساختار قدرت، تبدیل نارضایتی فردی به مطالبه عمومی و تکرار اعتراضها در موضوعات مشابه، همهگی از شکلگیری نوعی آگاهی سیاسی حکایت دارند.
دومین نشانه، در زبان و نمادهای جبهه سپاهیان میهن دیده میشود. در بیانیههای منسوب به این گروه، سخن از آزادی، عدالت و کرامت انسانی است، نه صرفاً فتح، جهاد یا انتقام. در فایل صوتی منسوب به فرمانده قیوم ملنگ، فقر مردم، آوارهگی میلیونها شهروند و محرومیت دختران از آموزش، از جمله انگیزههای مبارزه معرفی میشود. در نشان منسوب به این گروه، که اصالت آن هنوز بهطور مستقل تأیید نشده است، عقاب، کوههای هندوکش و شعار «آزادی، عدالت، میهن» دیده میشود، اما از نمادهای مذهبی جریانهای جهادی پیشین خبری نیست.
این تحول زبانی اهمیت دارد. نسلی که حافظه مقاومت را حفظ کرده، اما واژهگان خود را از «فتح و جهاد» به «آزادی، عدالت و کرامت انسانی» تغییر داده است، گذشته را عیناً تکرار نمیکند؛ بلکه آن را با نیازها و ارزشهای امروز بازتفسیر میکند. البته ممکن است بخشی از این زبان، راهبردی برای جلب حمایت افکار عمومی باشد. اما حتا انتخاب چنین راهبردی نیز نشان میدهد که منابع مشروعیت دگرگون شدهاند. امروز هر گروهی که در پی کسب حمایت اجتماعی است، ناگزیر است از آموزش دختران، عدالت اجتماعی، همهشمولی و کرامت انسانی سخن بگوید. این خود نشانهای از تغییر میدان سیاسی است.
سومین نشانه، در بستر آموزشی و فرهنگی بدخشان قابل مشاهده است. این ولایت سابقهای طولانی در آموزش دینی، ادبی و دانشگاهی دارد و دانشگاه بدخشان از دهه ۱۹۹۰ در فیضآباد فعال بوده است. آگاهی سیاسی از خلأ پدید نمیآید؛ وجود معلمان، دانشجویان، کادرهای دانشگاهی و نسل تحصیلکرده، منابعی برای گفتوگو، مقایسه، نقد و بازاندیشی فراهم میکند. از همین رو، نسبت دادن رویداد یفتل به «سوءاستفاده از احساسات جوانان»، چنانکه رییس ستاد ارتش طالبان ادعا کرده است، توضیحی منطقی به نظر نمیرسد. نارضایتیای که طی چند سال، در موضوعات گوناگون و با زبانی نسبتاً منسجم بازتولید شده باشد، صرفاً محصول احساسات زودگذر نیست. احساسات ممکن است جرقه یک اعتراض را بزنند، اما آنچه اعتراض را تکرارپذیر و ماندگار میکند، آگاهی و شعور سیاسی و ظرفیت هماهنگی و بسیج جمعی است.
نتیجهگیری
یفتل شاید از نظر نظامی تنها چند ساعت دوام آورد، اما اهمیت آن را نباید با ساعت سنجید. این رویداد یادآوری کرد که میان تصرف یک قلمرو و تسلط بر یک جامعه، فاصلهای عمیق وجود دارد. دولتها میتوانند ساختمانها را بازپس بگیرند، پرچمها را دوباره برافرازند و نیروهای بیشتری اعزام کنند؛ اما حافظه تاریخی را نمیتوان تلاشی کرد، دانش محلی را نمیتوان مصادره کرد، شبکههای اعتماد را نمیتوان یکشبه از هم گسست و آگاهی سیاسی را نمیتوان با روایت رسمی جایگزین ساخت.
شاید مهمترین پرسش پس از یفتل این نباشد که چه کسی آن عملیات را طراحی کرد یا چگونه پایان یافت. پرسش مهمتر این است که چه جامعهای توانست امکان وقوع آن را فراهم کند. تا زمانی که آن زیرساخت اجتماعی پابرجا باشد، هرچند در سکوت و دور از چشم، امکان ظهور دوباره کنش جمعی نیز از میان نخواهد رفت. از این منظر، یفتل بیش از آنکه داستان سقوط چندساعته یک ولسوالی باشد، روایتی از جامعهای است که نشان داد خاموشی همیشه به معنای پذیرش نیست و سکوت همیشه نشانه تسلیم نیست.






