بعد از حمله یازدهم سپتامبر، آنها مجاهدین افغان را در جنگ علیه طالبان پشتیبانی کردند، آنها برای نخستین بار این مأموریت را حکایت میکنند.
آنها نخستین کسانی بودند که به افغانستان آمدند. آنها که «وزن ملت روی شانههایشان» با خانوادههایشان «بدون اینکه تصور برگشت» را داشته باشند، خداحافظی کردند، آماده قربانی شده و امریکا را ترک کردند.
امریکا در ۱۱ سپتامبر توسط جهادیستهای القاعده هدف حمله قرار گرفت، بدون شک امریکا وارد یک دوره جدید شد و حتا نمیدانست که این جنگ بیش از ۱۵ سال ادامه یابد. در روزهای حمله به نیوریوک و واشنگتن، نخستین هدف واضح بود: باید شبکهی تروریستی که جهان را تهدید میکند و رژیم طالبان که از آنها میزبانی میکند، از فعالیتشان جلوگیری کرد.
پیش از اینکه جورج دبیلو بوش، امریکا را وارد جنگ و اشغال افغانستان و بعد عراق کند، جهان تقریباً جنگ افغانها را از ۷ اکتبر تا ۲۰ دسامبر ۲۰۰۱ که بدون مداخله نظامی زمینی، موفق انجام شده بود، فراموش کرد، اما بعداً هزاران سرباز امریکا به سرزمینهای بیگانه پا گذاشتند، این نخستین جنگ، با پیروزی جنگجویان افغان و با همکاری نیروهای ویژه امریکا انجام شده بود.

دوازده نظامی ویژه ارتش ایالات متحده امریکا از تیم ۵۹۵، که توسط کاپیتان «مارک نوسچ» رهبری میشد، نخستین سربازانی بودند که در اکتبر ۲۰۰۱ در سرزمین بیگانه، در شمال افغانستان (پیش از این در سپتامبر یک گروه از سیا «CIA» قبلا جا به جا شده بودند) مستقر شدند. پنج واحد دیگر نیز بهخاطر همآهنگی با مجاهدین علیه طالبان نیز جا به جا شده بودند. هر کدام اینها وظیفه مشخص داشتند: تیم ۵۹۵ در بلخ (با تیم ۵۳۴ در شمال یکجا شدند)، تیم ۵۸۶ در کندز، تیم ۵۵۵ در کابل و تیم ۵۷۴ در قندهار. ۶۰ نظامی ویژه برای بُردن جنگ افغانها… بر علاوه پنج واحد، یک تیم «واکنش مستقیم(Direct action)» در جنوب کشور بهخاطر کشتن رهبران طالب و القاعده – و اگر ضروری میبود، با پنج واحد کمک میکرد- مستقر بود.
تخصص نیروهای ویژه امریکا، در جنگهای نامناسب و چریکی است. هر واحد آن متشکل از دوازده مرد است، آنها آموزش دیدهاند که مستقل باشند. بهخصوص آموزش هر نوع سلاح که یک جنگ و یک سرنوشت را شریک میسازد. این پنج واحدی که به افغانستان فرستاده شده بودند، مربوط به گروه پنجم نیروهای ویژه به نام «لژیون/ (Legion)» بودند.
به برخی از این سربازان ویژه، فرماندهی عملیات ویژه (Socom) اجازه داده است تا داستانهایشان را حکایت کنند. اما ابتکار این داستانها برمیگردد به پیتر برگن، خبرنگار تلویزیون سیانان، (خبرنگاری که در سال ۱۹۹۷ اعلام جنگ از سوی رهبر القاعده، اسامه بنلادن را گزارش داد. ویلیام مکروان، فرمانده سابق «فرماندهی عملیات ویژه» (سرپرست و مسوول عملیات ترور بنلادن در سال ۲۰۱۱) را متقاعد کرد تا به آنها اجازه بدهند در یک مستند جذاب «برادران لژیونLegion of Brothers » حضور یابند. این مستند با همکاری سیانان ساخته و بهزودی نشر خواهد شد.
«هیچ طرحی برای جنگ نبود»
یک روز پس از پیشنمایش این مستند در «تمپا» که توسط «بنیاد جهانی سیاواف» – بنیادی که بهطور خاص به نیروهای ویژه تعلق دارد- آماده شده بود، بعضی از این «نیروهای ویژه» در سنت پترزبورگ فلوریدا، جایی که آنها اکثراً با دوستان گرد هم میآیند، قبول کردند که حکایتشان را افغانستان قصه کند. در میان آنها، کاپیتان مارک نوسچ و ضابط باب پنینگتون، از اعضای نخستین واحدی (۵۹۵) و اسکات نیل از «تیم واکنش مستقیم» بودند که پا در افغانستان گذشته بودند.
در چشمان این رزمندهگان، یک عزم راسخ را میتوان دید، آنها در نگاه و حرفهایشان هیچ جا را بدون شک رها نمیکنند، با وجود آن که ۱۵ سال گذشته است، آنها پیر شدهاند، گاهی هم خستهاند و نیز بعضی وقت، زخمهایشان یک درد عمیق را به آنها میدهند، اما تشنهگی برای مبارزهی مطلق و افتخار را در آنها میتوان احساس کرد.
مارک نوسچ با خنده میگوید: «ما هیچ طرحی در جنگ نداشتیم.» وقتی در کوههای افغانستان جا گرفتند، تیم ۵۹۵ با عبدالرشید دوستم، در تماس میشوند، باب پنینگتون به یاد میآورد: «ما شروع کردیم چیزی را که میدانستیم از همه بهتر است: حملهها، کمین و همکاری با مجاهدین.»
«جنگ در کوهستانها همراه اسب»
واحد ۵۹۵ به سرعت متوجه میشود که این جنگ در کوهها با اسب انجام میشود. باب پنینگتون با خنده بلند میگوید: «تنها مارک اسب سواری بلد بود. دیگران در زمان جنگ یاد گرفتیم.» او وقتیکه ماجراجوییهایش را قصه میکند، هیجانزده میشود. اما مارک میگوید: «ما هیچ شناختی از این کشور نداشتیم، بهخاطری که آگاهی و شناختمان را زیاد کنیم، کتابهایی در بارهی قوماندان مسعود، شمارههای قدیمی مجله نشنال جیوگرافیک و مقالات خبرنگاران که در بارهی این کشور نوشته شده بودند را میخواندیم.»
بهتدریج سربازان با متحدین افغان آشنا شدند. مارک نوسچ در این باره گفت: «من با قوماندانهای ازبک، هزاره و تاجیک بهخاطر ایجاد یک پلانِ نبرد جلسه کردم. چشم و گوشها متوجه سیاستمداران و نظامیان در واشنگتن بود. بعداً من افرادِ واحدم را میان نیروهای مختلف افغان تقسیم کردم. ما دوازده نفر یکجا کار میکردیم، حتا با شش نفر و سه نفر. فعلاً هم مأموریت تیم ۵۹۵ در افغانستان در تاریخ، میان نیروهای ویژه امریکا منحصر به فرد است. گاهی اوقات تا هفت ساعت سربازانم سفر میکردند، چنین ریسکپذیری در کالج جنگ حتا میان نیروهای ویژه آموزش داده نمیشود.»
در جریانی که پنج واحد، پلان تسخیر شهرها را از دست طالبان میگرفتند، گروه واکنش مستقیم، حملههای هوایی را در سرتاسر کشور انجام میدادند. اسکاتنیل در باره جنگ افغانستان گفت: «این جنگ، با آن چیزهایی که در وقت آموزش فرا گرفته بودیم، هیچ شباهت نداشت، ما حملههای هوایی را علیه اردوگاههای القاعده انجام میدادیم و همچنان در حال نبرد در مزارع افغانها بودیم، گاهی این جنگها با طالبان بسیار نزدیک و حتا تن به تن بود.»
هزار اسبسوار افغان در بلخ
همه این واقعیت را در افغانستان کشف کردهاند که دشمن امروز، همان دشمن فردا نیست. «فرهنگ» محلی جنگ، شامل این بوده است که کشتن افغانها را به حداقل برساند، در صورتی که آنها تصمیم میگرفتند که دیگر دشمن نباشند. مذاکرات انجام میشد. رهبران قبایل در یک شب کمپ و اردوگاهشان را تغییر میدادند. این بیفایده است که همه را کشت. مارک نوسچ به یاد دارد: «ما میدیدیم که طالبان حتا در وسط جنگ کمپشان را تغییر میدادند، ما میترسیدیم که آنها یک بار طالب شوند و از پشت ما نیایند.»
تیم ۵۹۵ در نهم اکتبر ۲۰۰۱ نخستین جنگ را برد، همراه با هزار اسبسوار افغان با گرد و غبار به سرکردهگی کاپیتان مارک نوسچ وارد مزارشریف میشوند. مثل قسمتی از سریال حماسی بوده است. بعداً، در ۱۴ نوامبر سقوط کابل و بعد از آن بهتاریخ ۷ دسامبر سقوط قندهار – جاییکه واحد ۵۷۴ به فرماندهی کاپیتان «جیسونآمرین» جنگجوهای شورشی مربوط حامد کرزی رییس جمهور آینده افغانستان را و جاییکه آنها یکی از نیروهای ویژه را بهنام دیویس، نخستین امریکایی در جنگ بعداز یازدهم سپتامبر در وقوع «اصابت/ فیر دوستانه» توسط یک هواپیمایی که مختصات نادرست را برای بمباران دریافت کرده بود، کشتند- به پیروزی رساند.
دلیل اینکه این نیروهای ویژه سابق به سنت پترزبورگ، کنار هم جمع میشوند این است که هشت تن از آنها یک دنیای جدید را اختراع کردهاند. اسکات نیل با افتخار میگوید: «ما تصمیم گرفتهایم که «تقطیر آزادی» (نام یک بار) امریکایی را باز کنیم، بعد از جنگیدن برای رویای امریکایی، ما هم میخواهیم با رویای امریکایی زندهگی کنیم. رویای امریکایی هر بوتلش ۳۹. ۹۵ دالر است…» قرار است که بار «آزادی امریکایی» دروازههایش را به روی عموم در سپتامبر باز کند. نخستین الکُلها این گونه نامها خواهند داشت: عجیب و غریب، ولگرد (در زبان جنجگویان) ویسکی، اسب سرباز (ادای احترام به جنگ با اسب در افغانستان) و شعارشان «الکُل لژیون برای مردان لژیون».
برای این مردان جنگ تمام شده است. بسیار کم از تجربههای این نیروهای ویژه رسانهها مستندسازی کردهاند. اسکی قصه میکند: «وقتی که ما در امریکا، قبل از یازدهم سپتامبر آموزش میدیدیم، با نیروهای ویژهای ملاقات کردیم که از مأموریت [بیرون از کشور] آمده بودند، ما آنها را توصیف و ستایش میکردیم.» اکنون مارک ۲۶ عملیات/ مأموریت را اعتراف میکند که حتا به سختی خودش باور دارد.
امریکا در سالهای حکومت بوش، فرستادن سربازان را به بیرون از کشورش توقف نداد و جنبشهای جهادی و افراطی نیز در جهان فعالیتهایشان را کم نکردند. باب پنینگتون که به تازهگی پس از بیست و یک سال خدمت در ارتش، متقاعد شده است، میگوید: «بیایید صادق باشیم، چون چیزیکه ما دوست داریم انجام بدهیم، از همهچیز بالاتر است.»
این سربازان از ایجاد بار « تقطیر امریکایی» خوشحالاند. آنها الکُلهای تقطیر شدهشان را در یک انبار صنعتی که در سنت پترزبورگ است، بررسی و نگاه میکنند. لوگوهای روی «قوطی الکل(Hip flask)» و پیالههای ویسکیشان را چک میکنند. در طبقه اول ساختمان، یک بار خصوصی برای نیروهای ویژهی سابق مد نظر گرفته شده است. آنها در آنجا خاطرهها و مدالهایشان را گذاشتهاند. به دور از گوش مردم، آنها قصههای جنگ را با همدیگر روایت میکنند، اما تقریباً هرگز حق ندارند به کسی در این باره حرف بزنند.
«افغانستان در سال ۲۰۰۱، مأموریت رویایی ما بود»
باب پنینگتون با نوستالژیی که او را فرا گرفته، اعتراف میکند: «افغانستان در سال ۲۰۰۱ میلادی مأموریت رویاییمان بود…» مأموریتی که آنها با نگاهکردن فلم «سربازان ویژه ۱۹۶۸» که توسط جان وین کارگردانی و بازی شده است دیدهاند را آرزو داشتهاند(این فلم در بارهی ویتنام است و نسلی از سربازانی امریکایی را نشان میدهد که در یک واحد نخبه قرار دارند و مجبور اند با فرهنگ بیگانه مدغم شوند و جنگ را به شکل متفاوت از دیگران پیش میبرند).
پس از جنگ سال ۲۰۰۱، ادامهی تاریخ در افغانستان، عراق و هرجای دیگر، بسیار پیچیده و حتا فاجعهبار بوده است. این سربازان سادهدل نیستند، اما امروز نمیتوانند در موردش حرف بزنند، آنها اجازه ندارند و رفتار و سبکشان هم اینگونه نیست. هر جایی و هر ماموریتی که بوده آنها هر طوری که شده آنجا رفتهاند.
مارک نوسچ در باره اسبسواران امریکایی در جنگ، در کوههای افغانستان که چندین هفته را گذرانده بودند در حال نوشتن است، او این گونه فکر میکند: «یک واحد خوب، در مکان خوب و در یک زمان خوب در تاریخ جنگ بعد از یازدهم سپتامبر است.»






