«لفظ اگر بسیار شادابست، معناپرورست» (کلیم)
«لفظ» را قالب میگیرم، قالب شاداب که ظرفیتهای مناسبی پرورده و معنا را پروبال داده است. این قالب یا ظرفیت شاداب در «چهار فصل سقوط»، دهمین رمان سیامک هروی که در سال ۱۴۰۲ شمسی در سیصد و ده صفحه از طرف انتشارات امیری به چاپ رسیده، خود را نشان میدهد. لحن گرم اول شخص به صمیمیت پیام میافزاید؛ خودگوییهای شخصیت اصلی و روایتهای رویاگونه او نفوذ عمقی مخاطب را در متن میسر میسازد. مواجهه با آرایش پیچیده زمان و گذر از یک راوی به دیگری، سرشت چندبعدی متن را برجسته کرده و ربط وثیقی با طبیعت آدمی برقرار میکند.
توصیف فضاها و همسویی حسابشده پیرفت (نقش ویژهها) با زنجیره علت و معلولی (پیرنگ) از بهسامان بودن ریخت رمان اطمینان میدهد و گسترش روشمند متن را شتاب میبخشد. نهایتاً، درونمایه یا خط فکری «چهار فصل سقوط» که در جغرافیای ملی و بینالمللی میپوید، مخاطب را به معنایابی ژرفتر فرا میخواند.
هم در تفسیر از انسجام کلی این رمان الهام میگیرم و هم کارکرد خردهروایتهای اثر را قدر میشناسم. البته، در توجیه معنای ممکن و مقصودم بر دلالتهای اتفاقی اتکا نخواهم کرد؛ زیرا چنین رویکردی قادر نیست یافتههای مرا اعتبار ببخشد. آن کانونهای معنایی، الهامبخش من خواهد شد که در پیوند انداموار در سراسر متن پراکندهاند و پیام اصلی «چهار فصل سقوط» را به بار میآورند.
«فهم صورت دیگر و ادراک معنا دیگر است» (بیدل)
موضوع «چهار فصل سقوط» همان فروپاشی جمهوری است که در برابر چشمان همه ما اتفاق افتاد. اما سیامک هروی مانند هر رماننویس به گزارش سرراست حوادث نمیگراید؛ بلکه به بازنمایی آنها روی میآورد، یعنی او سطح متن را به نفع ژرفا گسترش میدهد تا برای کشف واقعیت، مفاهیم را در تصاویر عینی به نمایش آورد. او موازی با روایت همهگانی، روایت فردی یا وجودی سقوط را میپرورد تا شیرازه رمان شخصیتی را فراهم کند. او متنی میآفریند با لایههای زیرین و زبرین و تفسیرطلب که طبعاً برای درک و فهم آن مخاطب از فهم صورت تا ادراک معنا سفر فکری در پیش دارد.
هروی در «صورت» یا لایه زبرین از گزارش رسانهها برای مستندسازی روایتش بهره میجوید تا گوشههایی از شکست را وانماید؛ ولی در لایه زیرین، او خاستگاه سقوط را در جدال «گرگ»ها (خیر و شر) در «من» آدمی نیز شناسایی میکند که میتواند خود استعارهای باشد از منازعه سنت و مدرنیته. موقعیتی که هروی برای داوری انتخاب کرده، این وجیزه عطار را فرا یاد میآورد که «تاتار در تو است؛ تاتار چرک درون تو است.»
سقوط در تو است، سقوط چرک درون تو است
«سرخپوست به نواسهاش گفت: در درون آدمی دو گرگ زندهگی میکند: یکی خوب و دیگری بد که همیشه با هم در جنگند. نواسهاش پرسید که خوب، کدام یکی پیروز میشود؟ پدربزرگ گفت که هرکدام را تو غذا بدهی و به او توجه بیشتری داشته باشی.»
جدال دو گرگ درون نبی، شخصیت اصلی رمان، میتواند توسعاً نشانهگان ناهمدلی سنت و مدرنیته در افغانستان تعبیر شود که سبب چندین دهه جنگ فجیع شده است. البته، جدال گرگهای نبی در استعارههایی نظیر اهورا و اهریمن، ایرج و تور، فریدون و ضحاک، فرشته و دیو، علم و جهل یا نور و ظلمت نیز مکرراً در سراسر رمان انگشتنشان میشود.
یکی از استعارههای گرگ شریر، شیخ راشد غورفانی است. نبی میگوید: «به تمام معنا او را میشناختم. شرِّ تمام بود. در چشمانش گرگ دیدم، گرگی که حتا به همنوع خود هم رحمی نداشت». نبی که بادیگارد (محافظ) رییس جمهور است، در لحظات سقوط دولت، نگران ورود فاتحانه غورفانی (دشمن و قاتل خانوادهاش) به پایتخت است که به بدرفتاری حتمی وی نسبت به خود نبی نیز کسی تردیدی ندارد. اما نبی به درون خود چشم میدوزد تا نشانههای فروپاشی نظام را در رفتار خویش نیز کشف کند.
او بارها از خشونت انتقامگیری خود از غورفانی و فرزندانش که در سایه قدرت ارگ برایش میسر شد ندامت میکشد و در وانگری به کردارش، افتوخیزهای مقابله خود با گرگ (اژدهای درون) را به یاد میآورد: «من خیر بودم. به ولا خیر بودم… شاید در زیر جلد من شر، همچون اژدهایی خفته بود؛ اما خیر، پا بر گلویش گذاشته بود. آه من کیام؟ اهریمن، اهورا یا هر دو؟… من دیگر آن نبی روؤف و مهربان نبودم… اما، … گرگ رحیم درون من زنده شد و سر بالا کرد: هی، نبی به خود بیا!»
نبی در عین تمرکز بر گرگِ خیر و شر، سرنوشت خود را از تاثیر بخت و اتفاق هم برکنار نمیبیند و به عشق نیز همچون سرچشمه نیکی و دانایی معتقد است. او اثرگذاری انگیزههای برونی را نیز در شخصیت خود میشناسد. او آموخته بود که هرچه دانش انسان فزونی گیرد، خیر در وجود او بیشتر بر شر خواهد چربید. اما اکنون با تجارب تلخ زیستیاش به عامل محیط نیز بهتر پی برده و مینالد: «ارگ، دو گرگ درون مرا تنزل داد و به دو سگ تبدیل کرد: یکی پاچهگیر شد و دیگری پاچهخوار. خدایا مرا ببخش! من خیلی بد کردهام! مگر میشد بادیگارد، آدم سربهراه و پابهراهی باشد؟»
او با چنین دیدی، مبارزه خیر و شر را در نزدیکان و بالاخره در انسان نوعی نیز پی میگیرد تا پیامدهای رنجآور آن در احوال فرد و نظام اجتماعی و سیاسی فهمیدنی شود.
بروتوس، تو هم؟!*
نبی نخست رفتار «بروتوس» یا خیانت نزدیکان را در پاشیدن رفاقتها دید؛ در دودلیهای کریم به حمایت از او تا به فرودگاه برسد، در پاسخ منفی انور به استمداد او، در گریز خودخواهانه هاشم به خارج و همچنان در اعمال پدر خود که در همان ماه اول آمدن نبی به ارگ، خودش را در لوگر همچون «پادشاه» منطقه دانست؛ تصفیه حسابهای قدیم خانوادهگی خود، یعنی خانواده چرخی را با رقیبان آغاز کرد و از آن نیز فراتر رفت و به غصب داراییهای دیگران ادامه داد.
«بروتوس» در هر منزلی، سر بلند میکند. نبی که محافظ رییس جمهور است، با سیر رویاگونه وارد ارگ میشود که البته، نماد هویت جمهوری است؛ از آن جا به زیر زمین راه میزند؛ در زیر زمین به ارگ دیگری میرسد که عین ارگ واقعی روی زمین است و در آن جا حیرتزده میبیند که رییس جمهور و کارمندان ارشد او به مخالفان نظام، درس اقتصاد و حکومتداری میدهند…
نبی، شخصیت اصلی «چهار فصل سقوط» پاسدار دولتی است که به پیشرفتهای جهانی دلبستهگی عمیقی یافته بود و برخلاف نامرادیها و نومیدیها از تندهی به «گرگ شر» ابا میورزید. اما او حالا ناامیدانه، همه این اندیشهها را بافتهها و یاوههای بیمصداق مییابد؛ زیرا چارهای جز اعتراف تلخ به شکست ندارد. او در این وضعیت، فقط نگونبختیها و سقوطها را میشمارد.
سقوطهای «چهار فصل سقوط»
نبی در رویههای پایانی رمان در جستوجوی بیفرجام راه فرار از کابل، همچنان با گرگهای درونش درگیر است و آنها را که میگفت تا دونپایهگی سگ تنزل کردهاند، در هیات شغال میبیند که باید چشم به مدد دیگران داشته باشند. او حتا اشک میریزد و در نوحههایش، سطوح سقوط، برای مخاطب رمان، بیشتر مفهوم میگردد.
تبدیل کتابخانه خانوادهگی به سالن پذیرایی به دست پدر نبی، افت ارزشهای بومی را مسجل میکند؛ موقعیتهای متفاوت فکری نبی و پدرش، خلل در نهاد خانواده سنتی را آشکار میسازد و تضاد فهم مرجان و پدر وی از جایگاه زن نیز بر آن صحه میگذارد. سقوط قشر اشراف جامعه را برافتادن فزیکی خانواده چرخی که نبی آخرین فرد زنده آن است، و نیز برباد شدن پایه اقتصادی آنان تثبیت میکند. پرپرشدن آرزوی تحصیل در نبی و مرجان و هدررفتن قابلیتهای سوادآموختهگان، افت منزلت مدرنیته در کشور را رقم میزند؛ سقوط جوانان از بام هواپیمای امریکایی در آسمان کابل، فروریختن اعتماد شهروندان به خود را اثبات میکند؛ اما کانونیشدن شر همچون هنجار که همدلی با رنج دیگران را از وجاهت میاندازد، سهمناکترین سقوطهاست که در این میان خودنمایی میکند.
لحن پرندامت شخصیت اصلی «چهار فصل سقوط» نیز واگویهای از همین فضای سنگین است: «ارگ میان من و مردم دیوار کشیده بود… ارگ از من ربات ساخته بود… صبح بیا و شام برو. نمیفهمیدم که زیر پوست کشور چه میگذرد و مردم چه میکشند.»
ثنا، همسر نبی، نیز «پاکباخته» است. او که بهوسیله نبی اختطاف شده و مجبوراً به همسری او تن داده است، اکنون به سوی پدرش، غورفانی، خواهد رفت؛ اما با چنین سرگذشت اهانتبار در کجای سنت، مقام انسان باشرف را خواهد یافت؟ البته، اگر در نزد نبی بماند باز هم با آن همه خاطره سیاه از «تجاوز» و اجحافی که در بقچه ذهن دارد، به چه آسایشی دست خواهد یافت؟
نبی از قعر این سقوطها خطاب به همتای امریکایی خود، جک، که میخواهد تسلیاش دهد و به آینده امیدوارش بسازد، پاسخ میدهد: «پشت تو حکومتی مثل امریکا ایستاده است. کو حکومت من؟ همه گریختهاند… آه، چه فریبی خوردیم! من پاک زندهگی را باختهام. من سالهایی را که آیندهام را میساخت از دست دادهام… این سر دیگر پشیزی هم نمیارزد.»
نبی پس از سقوط، به نوعی صعود اندیشه راه یافته است. او خودش را با جک مقایسه میکند و شکی ندارد که دو فرد با ظرفیتهای وجودی مشابه در دو جامعه متفاوت، از زندهگی بهرههای ناهمگونی خواهند برد.
سقوط و صعود
نبی در نخستین رویههای رمان، همانگونه که با گرگ درونش در کشاکش است، در یک خودگویی، رییس جمهور را نیز بیدارباش میدهد: «تو هیچی نیستی، هیچی! بیدار شو!»
رخدادهای سهمگین اندک اندک آفتابی میشوند و ثبات ابتدایی شخصیت نبی بههم میخورد. یعنی، دو گرگ درون او گاهی ذلیلتر از گربه است، گاهی هیبت شیری در شکار را میگیرد، زمانی بهصورت سگ حملهور میشود، وقتی در هیات اژدها رخ مینماید و لحظهای هم در قالب شغال شناختنی است.
او در این روایتها به غلبه گرگ شریر بر گرگ شریف درون خود و گرگ درون جمهوریت مواجه است و در علتیابیهایش، سقوط را در شکست اخلاقی نظام دولتی که آن را «ماشین عظیم مصرف و فساد» میخواند، مییابد و نیز در نادانی و سوءرفتار خودش که میتواند نماد هریک از شهروندان هم باشد.
نبی صمیمانه اعتراف میکند: «ما خودْ اشرف غنی بودیم. او بود که ما سلطان کابارههای کابل بودیم و بساط قمار و شراب ما پهن بود. در سایه او بود که ما برای کشتن و بستن به «چرخ» میرفتیم… او بود که امر ما بالای هر والی و فرمانده امنیه و گمرک میچلید… او هیچ شده بود که ما هیچ شدیم… پاداش سگی مثل من مرگ است. من نگهبان رمه نبودم؛ من نگهبان چوپان بودم… آه!»
تنبه بر فریبخوردهگی و سرانجام «هیچی»شدن تا طلب مرگ کردن از جانب نبی، امری است هستیشناختی که تعالی شخصیت او را در پایان رمان نشان میدهد. او در وضعیت نامتعارف روانی و در «آن» خارقالعادهای است که قادر میگردد زندهگی را از افق کاملاً تازهای ببیند: «من همه عمر زنده بودهام؛ اما زندهگی نکردهام… زندهگی تنها خوردن و خوابیدن نیست. زندهگی خندیدن است. مهرورزیدن است. زندهگی نترسیدن است. اما، ما همه عمر ترسیدیم و لرزیدیم و جنازه و فاتحه داشتیم.»
پایان
دوگانه «خیر مطلق» و «شر مطلق» انعکاسی از باور و کردار اجتماعی است که «چهار فصل سقوط» و جامعه را به زانو درآورده و روزنهای برای گفتوشنید نجاتبخش نمیگشاید. «چهار فصل سقوط» بافت پرآشوب جامعه قبل از رسیدن به دولت پایدار را آفتابی میکند و پویش و کنش جمعی و انفرادی را برای نیل به بهبود میسنجد. «چهار فصل سقوط» مخاطبش را دعوت میکند تا با تشخیص «خیر و شر» سوگیری اخلاقی اتخاذ کند. این رمان خواننده را به نقد سنت و مدرنیته برمیانگیزد و از او میطلبد که با سازوکارهای امروزین و در تعامل با دیگران، کنشگر عامل باشد و پیوسته از زندهگی بیاموزد. آری، «زندهگیِ تاملناشده، اصلاً زندهگی انسانی نیست» (سقراط).
ــــــــ
*این عبارت منسوب به سِزار است که وقتی مورد حمله اعضای سنا قرار گرفت و پیش از آخرین نفس، دوستش بروتوس را در میان قاتلان خود شناخت و با ناباوری خطاب به وی گفت: بروتوس، تو هم؟!






