به یاد جنگها و مهاجر شدنهایمان افتادم. روزهای اندوهگین جنگ بود. کلمه اندوه بیانگر حس و حال آن روزهایمان نیست. اصلاً هیچ واژهای نیست که حالت آن روزهای سختمان را توصیف کند. اما باز هم از آن روزهایی مینویسم که آواره شهر دیگر و خانه دیگر شده بودیم. جنگ بود، جنگ در دو قدمی خانههای ما و شهرمان رسیده بود. ولسوالیها پیهم در حال سقوط بودند و از هر طرف خبرهای بد میشنیدیم. حالت ما خوب نبود. در روزهای عید، اصلاً عید نداشتیم. کدام عید؟ همان عید که با جنگ و آواره شدن همراه بود؟ بله. خوب به یاد دارم که دقیقاً روز سوم عید بود، مهاجر شدیم با جگرخونی، از خانه و مادر و برادرم جدا شدیم تا راهی کابل شویم. حس آن روزهایمان را تنها خودمان درک میکردیم، ماهایی که در جنگ بودیم، مهاجر شده بودیم و پارههای تنمان را که «همان مادر، پدر و یا هم برادران» ما بود جا گذاشته بودیم تا به یک جای امنتر پناه برده باشیم. و ما کابل آمدیم. در کابل حال و روز خوش نداشتیم و آب خوش از گلوی ما پایین نمیرفت. بیست و چهار ساعت گوش به زنگ بودیم که چه اتفاق میافتد و چه خبری میشود. آیا دوباره برمیگردیم به روزهای خوش و زندهگی عادیمان یا نه؟ هیچ چیز معلوم نبود. خواب از چشمهای ما کوچ کرده بود و جایش را ترس گرفته بود. جای ترس و نگرانی بود. از دوستهایم، از همسایهها و از نزدیکانمان احوال میگرفتم که در قریه کوچک ما چه میگذرد و گپ از چه قرار است. آخر جنگ بود و جنگ واقعی از همان جنگهایی که خواب را از چشمهایت میگیرد، از همان جنگهایی که مو بر تنت سیخ میشود، از همان جنگهایی که مرگ را در دو قدمیات میبینی. هیچ کس خواب به چشم نداشت. همین جنگهای لعنتی بود که ما را کوچانده شهر دیگر کرد.
بله، کوچ کردیم. از قریهای که در آن زاده شده بودم، کودکیام را، جوانی و نوجوانیام را، درس و تعلیمم را و همه زندهگیام را از همانجا و در همان نقطه آموخته بودم که مجبور به ترک آنجایی که ریشه داشتم، شدم و این اصلاً آسان نبود. خودم را، خوب و بدم را در همانجا فهمیده بودم. دوستهایم را و همه زندهگیام را از همانجا یافته بودم. حالا به یکباره از آنجا جدا میافتادیم. دور شدیم و ریشههای ما خشک و کَنده میشد. مگر آسان است؟ نه اصلاً آسان نبود، اما مجبور بودیم و میخواستیم از جنگ دور باشیم و آرام. مگر آرامشی وجود داشت؟ ما آرام نبودیم، چون آدمهای عزیز زندهگیمان که میشناختمشان در آنجا بودند، در میانه جنگ و آتش و دود و باروت. ما خوشحال نبودیم و شبها خواب نداشتیم، در پشت پلکهای ما کابوس خانه کرده بود. نگران بودم، نگران حال تمام آنهایی که در آن قریه کوچک ما جا مانده بودند و نگران تمام آن دوستانم که در هر سوی آن شهر کوچکمان میزیستند. روزها کُند و خفقانآور میگذشت، که به شب تاریکتر رسیدیم. همان شب که بغلان سقوط کرد و من تمام شب را اشک میریختم و گریه میکردم. باورم نمیشد در آن کوچههایی که بلندبلند خندیده بودم، بایسکلسواری کرده بودم، زیر باران دویده بودم، رقصیده بودم و بدون ترس گَشته بودم و بزرگ شده بودم، طالبان قدم بزنند. اشک ریخته بودم به اندازه تمام عمری که در آن کوچه و پسکوچه گذشتانده بودم. در میان تمام آن روزهای خوش حالا با اندوه میزیستم و نگاه غمبارم را نمیتوانستم پنهان کنم.
«چهار فصل سقوط»، رمان تاریخی از سیامک هروی است که در روزهای خوانش آن پرت شدم به همان روزهای سقوط؛ به روزهایی که ذره ذره شدیم تا رسیدن به اینجا و امروز. روزهایی که با ترس میگذشت و میگذرد. حوادث شبیه پُتک بر سرمان فرود آمده بود. تمام آن روزها دوباره و دوباره تکرار شد، تا اینکه به کابوس مبدل شد… . بله، «چهار فصل سقوط» یادآور دردهای بزرگ زندهگیام بود که با اشک و بغض در گلو خواندم تا تمام شود. خواندم و کابوس شبهایم شد. خواب را از چشمهایم و آرامش را از خوابهایم ربود. این روزها کابوس میبینم. کابوس روزهایی که گذشت و روزهایی که نمیگذرد. «چهار فصل سقوط» سقوط است به سیاهچالههای بیپایان عمیق، به نقطههای کور و گرههای بازناشدنی. یادآور رنجهای بزرگی است که شانههای کوچک من تحمل حملشان را ندارد، از هیچ آدم افغانستانی ندارد و همهمان زیر بار اندوه لِه میشویم و نای نفس کشیدن نداریم.
کتاب «چهار فصل سقوط» رمان تاریخی و بازتابدهنده سقوط جمهوری است. کتاب روایت زندهگی سربازی است بهنام نبی که در دو دهه محافظ بوده، محافظ کرزی و غنی. او روایت میکند که زندهگیاش را، پدر و مادرش را و خواهرش و عشقش را به همین سبب از دست میدهد. از جان و زندهگیاش مایه میگذارد تا محافظ نظامی باشد که رییس جمهور فرار میکند. روزی که کابل سقوط میکند، او هیچ پناهگاهی ندارد و هیچ جایی نیست که در آن آرام بگیرد. نبی بارها میپرسد که از کی محافظت میکرده، از کدام نظام؟ نظامی که رییس جمهورش فرار کرده و همه چیز فقط در یک شب از هم پاشیده بود. از کسی محافظت میکرد که با فرارش همه کشور را از هم پاشاند. نبی در آن روزهای سقوط، از بیپناهترین آدمها بود. او و سربازهایی که از نظام محافظت کرده بودند، هیچ کشوری حامیشان نبود و بیپناه مانده بودند.
«غنی گریخت و همه گریختند.» بعد از همین جمله هروی خواننده پرت میشود به دورههای گذشته، به روزهایی که میتوانیم نبی و زندهگی شخصی او را بیشتر بشناسیم. بفهمیم که چطور و از کجا به کجا رسیده است و چطور سر از محافظ بودن رییس جمهور درآورده. تا بیشتر میخوانیم دل آزردهتر میشویم. تا میفهمیم بیشتر رنج میکشیم… . بیشتر از این خودتان بخوانید، بخوانید از سقوط، از سقوط جمهوری تا سقوط فرد فرد آدمهایی که در اینجا هستند و ماندند. از سقوط دختران و آزادی، از سقوط درس و تعلیم، از سقوط زنان و این همه نابرابری. تمام ما آن روز سقوط را به یاد داریم و هیچگاه از حافظهمان پاک نمیشود. آیا آدم دردها و رنجهایش را فراموش میکند که ما بتوانیم تکه تکه شدن خود را فراموش کنیم؟ نمیتوانیم و این فصل تاریخ را هیچگاه نمیتوانیم از یاد ببریم و نبردیم، چون با سقوط کشور ما هم سقوط کردیم به تاریکی خانههای عمیق و پرچاله.






