هر نقدی که درجا زند، نقد امروز نیست؛ بهویژه نقدی که حتا تجربههای ادبی دیروز را نهادینه نکرده باشد. نقد امروز، نقدی است که در برابر هستی تبعیدی و به گذشته پرتابشده ما میایستد، غیبت ما از تاریخ را بازنگری و نقد میکند، شانهبهشانه زبان و زمان امروز حرکت میکند و به تاریخ سنگشده پویایی میبخشد.
دهه چهل خورشیدی را میتوان یکی از درخشانترین مقاطع شعر و متن روایی در زبان فارسی دانست؛ مقطعی که رضا براهنی آن را از پرویزن نقد گذراند. براهنی نهتنها به نقد آثار این مقطع پرداخت، بلکه کوشید ویژهگیهای ادبی و فکری آن را نیز برجسته کند و تصویری نسبتاً منسجم از جریانهای شعری و روایی آن روزگار بهدست دهد.
در ایران، منتقدان دیگری نیز همزمان یا پس از براهنی، از زاویههای گوناگون به این جریان پرداختند، از جمله محمد حقوقی، عبدالعلی دستغیب، پرویز ناتل خانلری، علی عبدالرضایی، بهروز شیدا و شمار دیگر. بنابراین، تجربه ادبی آن سالها تنها در آثار شاعران و نویسندهگان خلاصه نمیشود، نقدونظر نیز در شکلگیری و بازشناسی آن نقش مهمی داشته است.
در افغانستان نیز بسیاری به پیشواز این جریان رفتند، اما بهاستثنای موارد محدود، تجربه هنری و ادبی آن سالها کمتر نهادینهشد و کمتر بهنقد و بازتاب جدی آن پرداختهایم. با آنکه دو اثر طلا در مس و قصهنویسی بهظاهر زینتبخش کتابخانههای ما بوده است، ولی حضور یک کتاب در کتابخانه الزاماً بهمعنای حضور اندیشه و روش آن در فضای ادبی نیست.
در این جستار، به چندوچون این تجربه و بازتاب آن در آثار براهنی، بهویژه در طلا در مس و قصهنویسی میپردازم. یکی از نکات مهم این است که ما هنوز از بسیاری از دستاوردهای آن سالها عبور نکردهایم، و اگر تلاشی نیز برای عبور صورت گرفته، در مواردی همچنان به همان متنها و روایتهای دیروز متکی بوده است، جز متنهای پراکنده و جزیرههایی که هریک مسیر و خطونشان خود را داشته است. در هیچ کاری، بهویژه در ادبیات، نمیتوان کلوخ بر آب گذاشت و از روی آن گذشت. روشن است که با چنین روشی، پیش از هر کس، خود را میفریبیم.
دهه چهل؛ رستاخیز متن شاعرانه و روایی و جایگاه نقد ادبی
دهه چهل خورشیدی زمانی است که شعر فارسی دچار تکانهای جدی میشود و پویایی تازهای در آن شکل میگیرد. این تحول در نقد ادبی نیز بازتاب مییابد؛ یعنی نقد همزمان با رستاخیز شعر و متن روایی سربرمیآورد و در کنار آفرینش ادبی، امکان گفتوگو درباره شعر، زبان، فرم و روایت را فراهم میکند.
یکی از ویژهگیهای مهم این سالها آن است که شماری از شاعران و نویسندهگان مطرح، تنها به آفرینش اثر بسنده نکردند، بلکه درباره شعر و متن روایی خود نیز اندیشیدند و درباره اصول و نگاه هنری خویش سخن گفتند. از نیما و شاملو و رویایی و سیمین تا اخوان ثالث، جمالزاده و هدایت، هریک بهشکلی درباره زبان، شعر، روایت یا جهان ادبی خود موضع گرفتهاند. این پیوند میان آفرینش و اندیشه درباره آفرینش، یکی از امتیازهای مهم آن فضای ادبی است.
در شعر فارسی امروز و حتا در متن روایی، بخش بزرگی از آبشخورهای ادبی همچنان به دهه چهل و پنجاه خورشیدی بازمیگردد و کمتر شاعر یا نویسندهای توانسته بهطور کامل از تاثیر آن فضای ادبی عبور کند. ازاینرو، نبود بوطیقا و متنهای انتقادی همسنگ طلا در مس و قصهنویسی، نقد تحلیلی شعر و آثار مشابه، امروز نیز خود را بهشکل دیگری نشان میدهد.
براهنی؛ از تجربه شعر تا نقد تحلیلی
در صفحه سیودوم مقدمه طلا در مس میخوانیم: «بچه که بودم، دنبال دیوانههای شهر راه میافتادم و میخواستم حرفهایشان را بشنوم. بعدها حرفهایشان را حتا یادداشت هم میکردم.»
براهنی سپس از جستوجوی معنا سخن میگوید؛ اما آنچه برای او اهمیت پیدا میکند، فقط معنای مستقیم سخن آن آدمها نیست، بلکه رابطه میان مشاهدهگر و موضوع مشاهده است. او مینویسد: «بهگمانم ارتباطی که من و آنها با هم پیدا کرده بودیم، وجود آنها، حرفها، رفتار، طرز نگاه، نوع راهرفتن و دویدن ناگهانی آنها در یکسو، و من، به اصطلاح سالم و عاقل، کاغذ و مداد بهدست، در سوی دیگر، همه یکجا نوعی معنا بود».
در اینجا، آنچه برای براهنی اهمیت مییابد، صرفاً معنای واژهها و گفتهها نیست، بلکه خود رابطه میان انسان، جهان و متن است. همین تجربه را میتوان یکی از سرچشمههای نگاه او به شعر دانست؛ نگاهی که بعدها در بحثهای او درباره چیستی شعر، زبان، فرم و عناصر سازنده آن گسترش مییابد.
گام دیگر، مقاله «شعر و اشیا» است؛ مقالهای که در شکلگیری بنمایههای هستیشناسانه نگاه او به شعر نقش دارد و در کنار بحثهایی درباره فرم، لحن، وزن، صور خیال، شکل مصراع، چیستی شعر و نسبت شعر و نظم، به آن نگاه صورتوسامان میدهد. براهنی در نقد تحلیلی، بیشتر از تاویل، خوانش تفسیری و رویکرد مخاطبمحور بهره گرفته است. در این بخش، محتوا و شکل اثر، مسایل تاریخی ـ اجتماعی و تحلیل اجزای شعر، محور توجه قرار میگیرند.
نقدهای براهنی بر «کتیبه» اخوان»، «آیههای زمینی» فروغ فرخزاد، «نشانی» سهراب سپهری، «سکوت» رویایی، «غمِ این خفته چند» نیما و نمونههای دیگر، از همین منظر قابلبررسی است. یکی از ضعفهای نقدهای براهنی این است که در برخی نقدهای تحلیلی، مرز میان نقد «مولف» و نقد «متن» را بهروشنی حفظ نکرده است. برای نمونه، در جلد اول طلا در مس میخوانیم: «تصور نرود که رویایی خود چنین آدمی است. هرگز! رویایی، یعنی بهوجودآورنده این تصویر از آن خواننده اشرافی، از نظر و قیافه هیچگونه آشتی با آن ندارد…»
در اینگونه داوریها، منتقد از متن فاصله میگیرد و برای توضیح اثر به شخصیت واقعی مولف بازمیگردد؛ درحالیکه نقد متن میتواند بدون اتکا به داوری درباره شخصیت نویسنده یا شاعر، سازوکار خود اثر را بررسی کند.
در کارهای پژوهشی و نقدونظر، داشتن طرحی از پیش، بهنظم و انسجام اثر کمک میکند؛ بهویژه هنگامی که با متن گسترده در حوزه ادبیات و نقد روبهرو هستیم. با دریغ، در طلا در مس همیشه چنین طرحی از پیشساختهای نمیتوان دید و این پراکندهگی در بخشهایی از جلد نخست بیشتر بهچشم میآید. این مساله در ادامه نیز بهصورت بنیادی برطرف نشده و در ساختار کلی مجموعه بازتاب یافته است.
با این همه، طلا در مس را نمیتوان تنها براساس کاستیهای ساختاری آن داوری کرد. اهمیت این اثر در این است که در مقطع حساس، نقد شعر معاصر را جدی گرفت، درباره زبان و فرم سخن گفت و بخشی از تجربه ادبی آن سالها را به میدان گفتوگو آورد. ازاینرو، جایگاه آن در ادبیات پارسی همچنان قابلبررسی و بازخوانی است.
اما در افغانستان؛ تجربهای که نهادینه نشد و درسی که نگرفتیم
با نوشتن است که لحظهها معنا مییابد؛ لحظههایی که گریزندهاند و در چشمبههمزدنی ما را غافلگیر میکند. جهانی که شگردها و نگاههای ما را شکل میدهد و کمترین فرصت را برای اندیشیدن و نگریستن باقی میگذارد؛ بهویژه اکنون که با فروغلتیدن به دوران سنگی و نگاههای حجری طالبانی روبهرو هستیم.
در جلد دوم پنجرههای ناگشوده کتاب جدیدم، نهتنها بر سیاهچالهای فروافتادهگی فرهنگی و ادبی و ضرورت گذر از آن نظر دارم، بلکه به ابعاد دیگر این سقوط و زمینههای جهانی آن نیز میپردازم. ناگفته پیداست که چنین رویکردی باید از صافی آخرین دستاوردهای فلسفی و زبانشناختی بگذرد و در برابر تحولات فکری و زبانی روز، همواره به این رسالت و مسوولیت وفادار مانَد.



