«طالبان جسد شکنجهشده برادرم را داخل خانه آوردند و پیشِ روی پدر، مادر و همه ما انداختند. او را بسیار بیرحمانه و مرموزانه شکنجه کرده و به قتل رسانده بودند. ما جسد تکهپارهشده و خونآلود برادرم را دفن کردیم و بعد از آن لحظه دردناک، هیچیک از ما زندهگی نکردیم. پدرم تاب نیاورد و وفات کرد، از سرنوشت برادر گمشدهام خبری نشد و مادرم دچار بیماری روحی و روانی شده است.»
روایت یکی از بازماندهگان قربانیان ارتش که انتقامجویی طالبان سه عضو خانوادهاش را به کام مرگ کشاند و باقی اعضای خانوادهاش را مجبور به مهاجرت کرد. رعنا و خانوادهاش از جمله بازماندهگان قربانیان ارتش در نظام جمهوریت هستند. پس از سقوط افغانستان بهدست گروه طالبان و کشتهشدن برادر بزرگش توسط این گروه، و مرگ پدرش، او راه مهاجرت را در پیش میگیرد و راهی ایران میشود. او روایت جانگدازی از چگونهگی کشتهشدن و ناپدیدشدن برادرانش، که در نظام کار میکردند، دارد. برادرش در ولایت قندهار، در خط نبرد با گروه طالبان میجنگید و زمانی که این ولایت بهدست طالبان سقوط میکند، ناپدید میشود. اکنون چهار سال از ناپدیدشدن برادرش میگذرد و رعنا و خانوادهاش هنوز نتوانستهاند بفهمند که او زنده است یا نه: «زمانی که خبر سقوط قندهار را شنیدیم، فوری به برادرم زنگ زدیم، اما شمارهاش خاموش بود. دو روز پشت سر هم زنگ زدیم و هیچ احوالی نشد. به همکارهایش زنگ زدیم، اما موبایل آنها نیز خاموش بود. سه سال بدون وقفه دنبالش بودیم و متاسفانه هیچ اطلاعی از او بهدست نیاوردیم. نمیدانیم کجاست و حالش چطور است. آیا نزد طالبان گروگان است یا او را نیز مانند برادر بزرگم کشتهاند؟ ما به امید روزی زندهگی میکنیم که از حال و احوال برادرم باخبر شویم.»
همزمان با سقوط کابل و بازگشت طالبان به قدرت، افراد این گروه به قصد انتقامجویی، خانه آنها را محاصره کرده و برادر بزرگ رعنا را با خود میبرند. خانوادهاش، بهویژه پدر و مادر رعنا، تا پای جان میکوشند مانع بردن پسرشان شوند، اما طالبان با ضربوشتم و بدرفتاری، او را بازداشت کرده و با خود میبرند. پس از یک هفته در زندان و تحمل شکنجههای طاقتفرسا، او بیرحمانه توسط طالبان به قتل میرسد. یادآوری این اتفاقات تلخ، گلوی رعنا را میفشارد و با گریههای پیدرپی از آن روزها چنین یاد میکند: «یک شب، ساعت هشت بود و ما شام میخوردیم که ناگهان طالبان آمدند و خانه ما را محاصره کردند. در را زدند و پدرم رفت بازش کند. تا در را باز کرد، افراد طالبان وحشیانه داخل خانه شدند و همه وسایل خانهمان را به هم زدند. از برادر کوچکم که در نظام بود پرسیدند و ما گفتیم هیچ اطلاعاتی از او نداریم. بعد برادر بزرگم را با خود بردند. هیچکداممان نتوانست مانع بردن برادرم شود. پدرم خیلی تلاش کرد، اما طالبان با خشونت او را کنار زدند و برادرم را بردند. فردایش به همه حوزههای کابل رفتیم، اما هیچکدام از برادرم خبری نداشتند و به ما اطلاعاتی ندادند که کجا بردهاند. یک هفته حوزه به حوزه دنبالش گشتیم، ولی هیچ خبری نداشتند. یک هفته بعد، در یکی از شبها، در زدند و پدرم رفت در را باز کند. دیدیم که رنجر طالبان است و جسد شکنجهشده برادرم را آوردهاند، اما او زنده نبود. طالبان بسیار بیرحمانه و مرموزانه برادرم را شکنجه و به قتل رسانده بودند. جسدش را داخل خانه آوردند و ما را تهدید به مرگ کردند که اگر این موضوع را رسانهای کنیم، هیچکداممان زنده نمیمانیم. ما مجبور شدیم سکوت کنیم. آن لحظه، بدترین لحظه زندهگیمان بود. همان لحظه باعث شد پدرم را نیز از دست بدهم و وضعیت روحی همه اعضای خانوادهام بهشدت خراب شد و از هم پاشیدیم.»
سرنوشت نامعلوم برادر کوچک رعنا و جسد شکنجهشده برادر بزرگش، هر دو، اتفاقات ناگوار بودند که پدرش را نیز به بستر بیماری کشاند. سرنوشت تلخ و غمانگیز دو پسرش، بهویژه به خاکسپردن پیکر تکهپاره پسر بزرگ، زخم ناسور بر قلبش بود که آن را از تپش بازداشت. او پس از یک سال، بهدلیل ابتلا به بیماری لاعلاج، با جهان وداع کرد: «پدرم نتوانست گمشدن برادر کوچکم و کشتهشدن برادر بزرگم را تحمل کند و وفات کرد. بعد از مرگ پدرم کاملاً بیکس و تنها شدیم و مسوولیت سنگین خانواده بر دوش من و خواهر کوچکم افتاد. مادرم نیز فقط نفس میکشد و زنده نیست. بعد از آن حادثه تلخ، دچار بیماری روحی و روانی شده و حالش اصلاً خوب نیست.»
رعنا، با از دست دادن عزیزان و فروپاشی خانوادهاش، تصمیم میگیرد در برابر گروه طالبان بایستد و علیه این گروه صدا بلند کند. بنابراین، جنبش اعتراضیای را همراه با تعدادی از زنان بازمانده از کار و تحصیل تشکیل میدهد و در خیابانها، پابهپای دیگر معترضان، علیه ستم و ظلم طالبان فریاد میزند. او و همراهانش در برابر محدودیتهای روزافزون و ظلم طالبان دادخواهی میکنند: «هدف اصلی من از پیوستن به گروه زنان معترض این بود که میخواستم جنایت طالبان آشکار شود. این گروه نهتنها خانواده مرا، بلکه دهها خانواده دیگر را داغدار کرده و زندهگی را برای ما جهنم ساخته است.»
او در آخرین اعتراضاتی که در برابر درب ورودی دانشگاه کابل برگزار شد، بهشدت توسط طالبان لتوکوب شده و افراد این گروه قصد داشتند او را به زندان ببرند، اما با مقاومت بسیار و کمک دیگر زنان معترض موفق به فرار میشود: «هرقدر تازیانه خوردم و شکنجه شدم، صدایم را خاموش نکردم. با آنکه خیلی درد داشتم، تازیانههای این گروه جاهل به بدنم دردی نداشتند. اما بعد از آن اعتراض، طالبان بهشدت دنبال من بودند و مجبور شدم از یک ولایت به ولایت دیگر فرار کنم، ولی از آن همه فرار خسته شده بودم.»
رعنا و باقی اعضای خانوادهاش برای حفظ جان خود، با کولهباری از غم و اندوه، مجبور به مهاجرت شده و به ایران پناهنده میشوند. او در غربت، با تحمل کارهای سخت و مواجهه با توهین و تحقیر، بهسختی هزینه زندهگی خانواده و درمان مادر بیمارش را تامین میکند: «خودم در یکی از خانههای ایرانی پاککاری میکنم و شبها در خانه خیاطی میکنم. از این راه بهسختی هزینه زندهگیمان را تامین میکنم.»
رعنا اثرات شکنجههایی را که از تازیانههای طالبان بر بدنش مانده است، نشان میدهد. در حالی که داغهای بدنش هنوز از بین نرفتهاند، میگوید: «هیچیک از این زخمها به اندازه زخمهای بدن بیجان برادرم، گمشدن برادر نظامیام، مرگ پدرم، و ازهمپاشیدن زندهگی خانوادهام، درد ندارد.»







