هنوز یادم است روزی را که مادربزرگم برایم گفت: «هر دختری هنگام تولدش، ترازویی نامرئی در دستانش گذاشته میشود. کفهای برای شرم، کفهای برای ناموس. و کفه ناموس همیشه باید سنگینتر باشد، وگرنه تو هیچچیزی نیستی.» آن شب، گرمای شهر چون خوره به جان دیوارها افتاده بود. پکه سقفی با صداهای غژغژش، بیشتر به پیرمردی میمانست که از فرط خستهگی ناله میکند. من در آشپزخانه ایستاده بودم و لیموها را میبریدم. با هر برشی که میزدم، بوی ترش لیمو در فضای کوچک آشپزخانه میپیچید و برای چند دم، گرمای کلافهکننده را پس میزد.
برادرم از وظیفه بازگشت. کفشهایش را در آستانه در از پا بیرون کرد و با صدایی که خستهگی از آن میبارید، آمدنش را خبر داد. بنابر عادت همیشهگی، لیوان آبلیموی خنک را روی سینی گذاشتم و به سویش بردم. روبهروی پنجره نشسته بود و دکمههای یقه پیراهنش را باز میکرد. عرق روی پیشانیاش، مانند دانههای برنجی بود که زیر نور کمجان لامپ میدرخشیدند. لیوان را که به دستش دادم، یکنفس نیمی از آن را نوشید. ذهنم درگیر سخنان مادربزرگ بود، اما در میان هیاهوی افکارم، صدای برادرم از همه رساتر بود. سخن او بر تمام صداهای درونم حکم خاموشی راند. گفت: «دستور تازه رسیده است. دختر بدون محرم نباید از خانه بیرون برود.»
لیوان را از دستش گرفتم، اما از دستم نیفتاد. نه، من دختر این دیارم؛ آموختهام که لیوان از دستم نیفتد. اما چیزی درونم فرو ریخت، خُرد شد و پودر شد. نمیدانم چرا در آن دم، بهجای آنکه اشکهایم فوران کنند، در اندیشهای ژرف فرو رفتم. با خود میاندیشیدم که آیا جبر روزگار برای یک دختر به اندازه کافی سنگین نیست؟ آیا همین که رَحِم مادر، او را با مُهر «دختر» به جهان میسپارد، بهتنهایی بار کافی نیست که واژهای بهظاهر سنگین چون «ناموس» را نیز بیاورند و با زنجیرهای آهنین به پاهایش ببندند؟
محرومیت از بنیادیترین حقوق… این واژهها چه اندازه برایم آشنا شدهاند. دیگر مانند نان خشکیاند که آنقدر خوردهام که مزهاش را درنمییابم؛ مانند گرسنگیای که دیگر شکمت را به درد نمیآورد و تنها خالیبودن را به یادت میآورد. اما نگاههای آلوده… آه، این نگاهها پدیدهای ساده نیستند. نگاههایی که از پس پنجرهها، از لای پردههای نیمهکشیده و از گوشه بازار، پیدرپی پروانه آرامشت را از خلوت وجودت شکار میکنند و بالهایش را میشکنند. حتا اگر در خانه باشی، این نگاهها چون مگسهایی سمج از شکاف در و روزنههای هوا راه مییابند و بر روحت مینشینند. تو حتا در خانه هم در امان نیستی. این نگاهها دیوار نمیشناسند، حرمت نمیفهمند و مرز نمیبینند. هرجا که باشی، راه خود را پیدا میکنند.
چشمانم که اشکآلود شد، برادرم خیره به من نگاه کرد. گفتم: «تو درک نمیکنی.» اخم کرد و گفت: «چرا، درکت میکنم.» خندهام گرفت؛ خندهای تلخ که در گوشه لبم جوانه زد و همانجا خشکید. گفتم: «نه، لالا جان، تو نمیفهمی. تو باید در پوست یک زن زندهگی کرده باشی، باید با این استخوانها راه رفته باشی و با این ریهها در هوای رقیقِ “نمیتوانی” نفس کشیده باشی تا بتوانی بگویی “درکت میکنم”. وگرنه این جمله برای تو تنها پناهگاهی راحت است؛ سایبانی برای دستهای بستهات که نمیخواهی مسوولیت زنجیر را به گردن بگیری.»
امروز صبح، روبهروی آینه ایستادم. وقتی چهرهام را میشستم، حس کردم قطرههای آب بر گونههایم سنگینتر از همیشه رواناند. به خودم گفتم: «از آنان چه میخواهی؟ از این آدمیانی که واژه تقدیر را خوب میشناسند، اما انصاف را نه… چه میخواهی؟»
پاسخ را از پژواک تصویرم در آینه شنیدم که گفت: «هیچ. از آنان نمیخواهم کاری برایم انجام دهند. نمیخواهم به دادم برسند. تنها کافی است که یک محرومیت دیگر، یک “نه” دیگر، یک بند دیگر… به این فهرست بلند ممنوعههایم نیفزایند. کافی است دیوار را همینجا که هست نگه دارند و بلندترش نکنند. کافی است قفس را تنگتر نکنند. بگذارند همین دمهای نیمهنفس در سینهمان زندانی بمانند.»
خاموشی گزیدم. قطرهای دیگر از چانهام چکید. آنگاه ادامه دادم؛ یا شاید تصویرم در آینه ادامه داد. دیگر فرقش را نمیدانستم: «چون آنان نمیدانند. بهراستی نمیدانند. هر “نمیتوانی” که میافزایند، پروانهای را از پریدن بازمیدارد و هر “نشاید” که فرمان میدهند، ستارهای را در روشنای روز خاموش میکند. میپندارند تنها سخنی گفتهاند، تنها بخشنامهای فرستادهاند و تنها قانونی نوشتهاند؛ اما نمیدانند که کلماتشان سنگینی دارد. وزن کلمات بر دوش یک زن، از تمام کوههای هندوکش گرانتر است.»
اکنون که اینها را مینویسم، انگشتانم نمیلرزند. به هستی خود میبالم؛ به زنان این سرزمین. احساس سربلندی میکنم که من نیز دختری از همین خاکم؛ دختری از دیاری که زنبودن در آن به معنای آموختن زندهگی در ژرفای اقیانوسی بیاکسیژن و با این همه، تابانماندن است. ما زنان این دیار، ترازو را خوب میشناسیم؛ همان ترازوی نامرئی مادربزرگ را: کفهای برای شرم و کفهای برای ناموس. اما ما کفه سومی نیز ساختهایم؛ کفهای که در مشت خودمان است، نه در چنگ تقدیر و نه در فرمان دیگران. کفه سوم را برای «خویشتن» نهادهایم و این، سنگینترین وزنی است که یک زن میتواند در دستانش نگه دارد.






