«نمیدانم» همان بنبستهایی است که سالهاست از خشونت علیه زنان ساخته شدهاند؛ بنبستهایی که صدای فریاد بسیاری از دختران را در خود پنهان کردهاند. نمیدانم از کدام ظلم و ستم علیه زنان و دختران افغانستان بنویسم؛ از ظلمهایی که در خانهها اتفاق میافتد یا از بیعدالتیهایی که در جامعه بر آنان تحمیل میشود؟ از کدام حق پامالشده دختران افغان بنویسم؟ از حق آموزش، حق انتخاب، حق زندهگی، یا حق داشتن امنیت ساده که برای بسیاری هنوز یک آرزوست؟
امروز میان غصهها و بغضهایی که قلبم را تسخیر کردهاند، دستوپنجه نرم میکنم. از یکسو با خودم در جنگم. نمیدانم ساعتها درباره چه چیزی و با چه کسی حرف میزنم؛ اما ناگهان خودم را در گذشتهای پیدا میکنم که هنوز در وجودم جریان دارد؛ شکنجه، لتوکوب و نیاز به درک و حمایت عمیق.
هر روز مانند آدمهای معمولی بیدار میشوم، کارهای ساده و روزمرهام را انجام میدهم، اما شعار پنهان هر روزم این شده است: یکی از ما از جمعکردن خسته شده است و دیگری از خرابکردن؛ جملهای که هر بار با خشونت و لتوکوب رقم میخورد.
لتوکوب بهبهانههای مختلف تا بیشتر زور بازوی مردانهاش را نشان دهد و بیشتر مرا بترساند. نمیدانم تقصیر با کیست؟ من فقط دوست دارم همه چیز پاک و منظم باشد؛ اما برادرم خلاف آن را انجام میدهد. هر بار که میگویم: «این کار را نکن، تازه پاک کردهام»، پاسخ میدهد: «گمشو برو، از رنگت بدم میآید.» هر بار میگویم حداقل به احترام زحمتی که پیش چشمت میکشم این کارها را نکن، اما دوباره تکرار میکند و میگوید: «تو بیعقلی.»
نمیدانم بیعقلی من کجاست؟ شاید بیعقلی من در این است که از برادرم انتظار دارم فقط در لحظه خشم و خشونت برادرم نباشد؛ بلکه همیشه، مخصوصاً زمانی که به او نیاز دارم، واقعاً برادرم باشد؛ اما نیست و این «نیست» پر از درد و آه عمیق است.
گاهی خشونتهای خانوادهگی از همین جملات و رفتارهای ساده آغاز میشود و بهتدریج افرایش مییابد. از لتوکوب و خفهکردن تا کشتن یک زن. شاید من و دهها زن و دختر بهبهانههای مختلف از سوی کسانی که آنان را پدر، برادر و شوهر، مینامیم، هر روز شکنجه و لتوکوب میشویم؛ اما بهدلیل ترس و ناآگاهی، بیصدا و در سکوت، ظلم را تحمل میکنیم.
من یکی از همان قربانیان خشونت خانهگی هستم که در سکوت و تنهایی، ناملایمات را تحمل میکنم. این روزها خیلی تنها هستم. بدنم پر از کبودیهایی است که برادرم بر تنم برجای گذاشته است؛ بعضی جای مشتهای اوست و بعضی جای سیم. گاهی برادرم از گلویم میگیرد و فشار میدهد. لحظههایی که بهجای احساس امنیت، ترس تمام وجودم را فرامیگیرد. هر بار که دستهایش را دور گلویم احساس میکنم، از خودم میپرسم: چرا کسی که باید پناه من باشد، تبدیل بهدلیل ترس شده است؟
ردّ انگشتانش در گردنم، یادآور درد و وحشت است. هر بار که خود را در آیینه میبینم، از خود میپرسم: چرا فقط در برابر من، از قدرت و خشونت استفاده میکند؟ چرا بهجای لتوکوب، مرا در آغوش نمیگیرد؟
شبها با گریه میخوابم و روزها خشونت را تجربه میکنم. امروز بیشتر از هر زمان دیگری خستهام و بیشتر از همیشه به کسی نیاز دارم که درک و حمایتم کند. گویی در تاریکی زندهگیغرق شدهام؛ دستم از آسمان کوتاه و پایم از زمین جداست.






