در انبوهی از مشکلات، امروز وقتی از پیش مکتبی گذشتم که سالهاست از آن دور هستم، ذهن و قلبم دقیقاً همان صحنه را زنده کرد؛ صحنهای که دو سال پیش، وقتی صنف شش مکتب بودم، در همین ماه و در هیاهوی روز جهانی معلم، تجربه کرده بودم.
من و چند تن از دوستانم که بسیار درسخوان بودیم، در این روز نهتنها برای استادان هدیه میخریدیم، بلکه آنقدر اصرار میکردیم تا همه دانشآموزان در کنار استادان و مدیر مکتب جمع شویم و برای ساعتی، همه دردها و مشکلات را کنار بگذاریم و در یک جا، برای یک هدف، مهمان خنده باشیم.
دختران مکتب در جریان آن مدت، مشغول تمرین سرود، ترانه، شعر، مقاله و برنامههای تفریحی بودند تا این روز را نهتنها تجلیل کنند، بلکه از هر لحظه آن خاطرهای بسازند که گوشهای از قلب ما را برای همیشه به خود اختصاص دهد. من و دوستانم، زهرا، زینب، رقیه، نازنین، سمیه، سارا و فاطمه، مسوولیت خرید را بر عهده داشتیم. بعد از جمعآوری پول از همه، به دنبال خرید میرفتیم.
آن روزها برایم یک رویای شیرین بود؛ بودن در کنار آدمهایی که خنده و عشق واقعی را مهمان قلب انسان میکردند. در همین جریان، از کوچکترین کارهای خود عکس و ویدیو میگرفتیم تا هیچوقت فراموش نکنیم که چه کسانی بودیم و چه کسانی هستیم؛ زیرا در مکتب، صنف ما صنفی بود که هیچ دانشآموزش بیهنر نبود. هر کدام از ما هر چیزی را که بلد بودیم، به دیگری یاد میدادیم؛ نه مانند یک استاد، بلکه مثل یک رفیق…
اما امروز، من تکوتنها در پیش روی همان مکتب و همان صنفی ایستاده بودم که باید اکنون صنف هشت مکتب میبودم؛ ولی صنف خالی بود. نه صدایی، نه دختری و نه استادی آنجا بود…
لحظهای چشمانم را بستم. قلب و دلم گویا با من حرف میزد: برو، فریاد بزن، بگو: «چرا؟ چرا؟ چرا ما حق درس خواندن در اینجا را نداریم؟»
اما نه؛ سرم را پایین انداختم، گویا که چیزی نبود. تمام شد. من فقط، فقط شش سال رفتن به آنجا را بلد بودم. اصلاً دستوپایم یاری نمیکرد که وارد مکتب شوم؛ جایی که سالها پیش مثل خانهام بود، اما امروز حتا گذشتن از پیش دروازهاش مرا رنج میداد…!
پنج سال چیز کمی نیست؛ در پنج سال، یک طفل هوشیار میشود، یک گوساله به گاو تبدیل میشود…! اما ذهنها همچنان عقبماندهاند؛ ذهنهایی که دنبال بهانه میگردند تا گریه کنند، فریاد بزنند یا حتا مرگ را ترجیح دهند.
اما من، بهعنوان یک دختر، هنوز امیدوارم که روزی افغانستان خوب شود و ما دوباره در همان صنف، در همان مکتب، کنار هم بنشینیم، با هم بخندیم و یکجا این روز را تجلیل کنیم.
به امید آن روز آزادی؛ برای من، برای تو، برای دختران صنفم و برای نسلی از دختران افغانستان.






