دهه ۱۹۹۰ میلادی بود. من کودک هفت یا هشتساله بودم و در شهر چاریکار، مرکز ولایت پروان، زندهگی میکردیم. آن روزها معنای سیاست، قدرت، ایدیولوژی، افراطگرایی و استبداد را نمیدانستم. فقط کودکی بودم که میخواست به مکتب برود، بازی کند، کتاب بخواند و برای آیندهاش رویا داشته باشد. اما خیلی زود فهمیدم که در افغانستان حتا کودکی هم همیشه حق طبیعی انسان نیست. سالهایی که باید فصل بازی و آموختن میبود، با جنگ، فقر و ترس سپری شد و تصویرهایی از آن روزها هنوز پس از نزدیک به سه دهه از ذهنم پاک نشده است.
من در صنف اول مکتب بودم. مکتب ما سقف نداشت و در صحن حویلی، زیر آفتاب سوزان، درس میخواندیم. امکانات آموزشی بسیار اندک بود. نه صنف مناسب داشتیم و نه وسایل کافی. با این حال، همان مکتب برای ما پنجرهای به سوی آینده بود. بکس مکتب هم نداشتیم. کتاب، کتابچه و قلم را در یک خریطه میگذاشتیم و راهی مکتب میشدیم. مادرم صبحها پارچهای از نان خشک را با مقداری مرچ خشک در همان خریطه میگذاشت تا در وقت تفریح بخورم. برای ما همان نان خشک غذای چاشت بود. شاید امروز تصور چنین زندهگی برای بسیاریها دشوار باشد، اما برای ما عادی شده بود. خانوادهام امکانات زیادی نداشت، ولی همان یک پارچه نان برای من معنای عشق مادری داشت.
اما حتا همان نان خشک برای برخی همصنفیهای ما یک آرزو بود. کودکانی را میدیدیم که با شکم گرسنه به مکتب میآمدند و چندین ساعت را بدون غذا سپری میکردند. فقر آن روزها فقط کمبود پول نبود. فقر در چهره کودکان، لباسهایشان، مکتبهای بیسقف و سفرههای خالی خانوادهها دیده میشد. بسیاری از خانوادهها نه برای ساختن آینده، بلکه برای زنده ماندن امروز تلاش میکردند. با این حال، مردم تلاش میکردند کودکانشان را به مکتب بفرستند، چون میدانستند شاید تنها راه نجات فرزندانشان از تاریکی، آموزش باشد.
یکی از خاطراتی که هنوز با من مانده است، رفتن با پدرم برای گرفتن آب است. عصرها برای آوردن آب به جوی پروژه شهر چاریکار میرفتیم. طالبان در آنجا حضور داشتند. قمچین و چوب در دست داشتند و با مردم با خشونت رفتار میکردند. برای یک کودک، آب باید چیزی ساده و طبیعی باشد، اما در آن روزها حتا گرفتن آب نیز میتوانست با ترس و تحقیر همراه شود. من در کنار پدرم راه میرفتم و بیشتر از آنکه به آب فکر کنم، به چهره جنگجویان طالبان نگاه میکردم. شاید آن زمان معنای حاکمیت از راه زور را نمیفهمیدم، اما میفهمیدم که این گروه برای آرامش مردم نیامده است.
آن روزها کودک بودم و تحلیل سیاسی نداشتم، اما ترس را خوب میشناختم. صدای بلند، قمچین و تهدید برای کودک معنای پیچیدهای ندارد. معنای آن فقط ترس است. کودکان تفاوت میان مهربانی و خشونت را به خوبی احساس میکنند. تلختر از همه سخنانی بود که از طالبان میشنیدیم. به مردم میگفتند: «شما شر و فساد هستین، باید از تشنهگی و گرسنهگی بمیرید.» امروز که بزرگ شدهام، معنای آن جمله را بهتر میفهمم. محروم کردن مردم از آب، نان، آموزش و کرامت انسانی فقط خشونت نیست. این نگاه، انسان را در برابر قدرت بیارزش میکند. هیچ ایدیولوژی و هیچ قرائتی از دین نمیتواند تحقیر انسان و محرومیت مردم از حقوق ابتداییشان را مقدس جلوه دهد.
آن روز نمیدانستم این تجربه قرار است بخشی از حافظه تمام عمرم شود. تصور میکردم با گذشت زمان افغانستان تغییر خواهد کرد و نسل من شاهد روزهای بهتری خواهد بود. فکر میکردم آنچه ما تجربه کردهایم، فصل تلخی از تاریخ است که دیگر تکرار نخواهد شد. اما تاریخ افغانستان گاهی با بیرحمی تمام به نقطه آغاز خود بازمیگردد و زخمهایی که تصور میکردیم بسته شدهاند، دوباره باز میشوند.
امروز پدر یک دختر هستم و همین تفاوت، درد گذشته را برایم چند برابر کرده است. آن روز اگر گرسنه بودم، کودک بودم و شاید نمیفهمیدم چرا. امروز وقتی میبینم دختران افغانستان از حق آموزش و فرصتهای طبیعی زندهگی محروم میشوند، به عنوان پدر میفهمم چه چیزی از آنان گرفته میشود. من امروز درد گذشته را از پشت چشمهای دخترم میبینم. آنچه برای من خاطره است، برای او میتواند آینده باشد. کودکی من را طالبان سیاه کردند و امروز میترسم کودکی دخترم نیز در همان تاریکی گم شود.
نمیخواهم دخترم به جای اینکه بگوید «میخواهم داکتر شوم»، مجبور شود بپرسد «آیا اجازه دارم مکتب بروم؟» این دو فاصله میان یک جامعه زنده و یک جامعه سرکوبشده را نشان میدهند. من ثروت افسانهای برای دخترم نمیخواهم. فقط میخواهم حق انتخاب داشته باشد، درس بخواند، کار کند، فکر کند و برای آیندهاش تصمیم بگیرد. نمیخواهم میراث کودکی من برای او فقط خاطره فقر، جنگ، قمچین، مکتبهای بیسقف، نان خشک و درهای بسته باشد. میخواهم روزی اگر از کودکیاش پرسیدند، از کتاب و مکتب و دانشگاه و رویاهایش سخن بگوید.
درد افغانستان امروز فقط درد یک خانواده نیست. این درد میلیونها خانواده است. پدرانی هستند که نمیدانند چگونه نیازهای خانوادهشان را تأمین کنند. جوانانی هستند که سالهای مهم زندهگی خود را در انتظار فرصت سپری میکنند و دخترانی هستند که از ادامه آموزش محروم ماندهاند. خانوادههایی تمام داراییشان را فروختهاند تا به جایی برسند که فرزندانشان بتوانند آیندهای داشته باشند. برخی در راه مهاجرت جان دادهاند و برخی در کشورهای دیگر با حسرت خانه و وطن زندهگی میکنند. افغانستان بخشی از سرمایه انسانی و امید اجتماعی خود را از دست داده است.
افغانستان امروز با بحران اقتصادی، آموزشی، مهاجرت، مشروعیت سیاسی و مهمتر از همه بحران سرمایه انسانی روبهرو است. وقتی یک کشور نیروی متخصص خود را از دست میدهد و بخش بزرگی از جمعیتش را از آموزش و مشارکت اجتماعی محروم میکند، در واقع آینده خودش را ضعیف میسازد. کشوری که پزشکان، استادان، مهندسان، خبرنگاران، پژوهشگران و کارآفرینانش مهاجرت کنند، دیر یا زود با خلای توسعه مواجه خواهد شد. فقر فقط نداشتن پول نیست. وقتی یک جامعه امید خود را به آینده از دست بدهد، فقر عمیقتر میشود.
محرومیت دختران از آموزش فقط مساله زنان نیست. این مساله مستقیماً به آینده افغانستان مربوط میشود. دختری که امروز نمیتواند به مکتب برود، ممکن بود فردا داکتر، استاد، انجینر، پژوهشگر یا کارآفرین شود. وقتی دروازه مکتب به روی او بسته میشود، یک فرصت انسانی از افغانستان گرفته میشود. جامعهای که زنان تحصیلکرده نداشته باشد، در سلامت، آموزش، اقتصاد و توسعه اجتماعی با کمبود جدی روبهرو خواهد شد. محرومیت دختران از آموزش در واقع ضربهای مستقیم به آینده کشور است.
با این حال، مشکل افغانستان فقط طالبان نیست. طالبان محصول بخشی از بحران تاریخی و اجتماعی این کشور نیز هستند. فقر، جهل، جنگ، تعصب، ضعف نهادهای دولتی و فرهنگ سیاسی مبتنی بر حذف مخالفان، زمینههایی ایجاد کردهاند که افراطگرایی در آن رشد کرده است. اگر جامعهای از نظر آموزش ضعیف باشد و نهادهای قانونمند در آن شکل نگرفته باشند، گروههای افراطی فرصت بیشتری برای جذب جوانان پیدا میکنند. بنابراین مبارزه با افراطگرایی فقط از مسیر نظامی نمیگذرد. ریشههای فکری و اجتماعی آن نیز باید خشک شود و این کار بدون آموزش، توسعه و آگاهی عمومی ممکن نیست.
اگر تنها یک گروه را کنار بزنیم، اما جهل و تعصب را در جامعه باقی بگذاریم، مشکل افغانستان حل نخواهد شد. ممکن است نامها و پرچمها تغییر کنند، اما اگر فرهنگ سیاسی و اجتماعی تغییر نکند، چرخه بحران دوباره تکرار خواهد شد. افغانستان بارها شاهد تغییر قدرت از طریق جنگ بوده است، اما جنگ نتوانسته فرهنگ حکومتداری را اصلاح کند. نسل تازه باید یاد بگیرد که اختلاف نظر دشمنی نیست و مخالف سیاسی دشمن وطن نیست.
به همین دلیل، من بیش از هر چیز به آگاهی جامعه باور دارم. جامعه ناآگاه به آسانی قربانی تبلیغات میشود. انسان ناآگاه ممکن است ظلم را عدالت تصور کند، تعصب را غیرت بداند و قومپرستی را وطندوستی بپندارد. این چرخه زمانی شکسته میشود که انسان قدرت فکر کردن مستقل را پیدا کند. افغانستان زمانی تغییر خواهد کرد که شهروندانش قدرت پرسش کردن پیدا کنند و بتوانند درباره حکومت، قانون، سیاست، دین و حقوق خود آگاهانه فکر کنند.
راه نجات افغانستان از صنف، کتابخانه، دانشگاه و آموزش میگذرد. افغانستان اگر میخواهد از چرخه جنگ و افراطگرایی بیرون شود، باید به جای تولید جنگجو، انسان متخصص و شهروند آگاه تربیت کند. هیچ کشوری با تفنگ آینده پایدار نساخته است. کشورها را معلم، داکتر، انجینر، دانشمند، کارآفرین و شهروند مسوول میسازند. آموزش دینی نیز نباید در تضاد با علوم مدرن و تفکر انتقادی قرار گیرد. دین میتواند جایگاه خود را در زندهگی معنوی انسان داشته باشد، اما جهل نباید به نام دین تقدیس شود. آموزش دینی زمانی میتواند به جامعه خدمت کند که با اخلاق، عدالت، مدارا و احترام به کرامت انسانی همراه باشد.
من همچنان باور ندارم که نظام جمهوریت گذشته یک نظام کامل بود. فساد، ناکارآمدی، قومگرایی، ضعف مدیریت و حضور افراد غیرمتخصص و غیرمتعهد، اعتماد بسیاری از مردم را تضعیف کرده بود. این مشکلات باید صادقانه بررسی شوند و از اشتباهات گذشته درس گرفته شود. اما نقد گذشته نباید ما را به پذیرش ظلم و استبداد برساند. راه اصلاح یک نظام، بستن دروازههای آموزش و حذف حقوق شهروندان نیست.
افغانستان به یک نظام سیاسی نیاز دارد که همه شهروندان را برابر ببیند. کشوری با تنوع قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی نمیتواند با انحصار و حذف برای مدت طولانی ثبات داشته باشد. افغانستان خانه همه مردم این سرزمین است، نه ملک شخصی یک گروه، قوم یا جریان سیاسی. مردم باید بتوانند حکومت خود را نقد کنند، از مسوولان حساب بخواهند و بدون ترس درباره سرنوشت کشورشان سخن بگویند. ما به یک قرارداد اجتماعی تازه نیاز داریم که در آن هر افغان احساس کند شهروند است، نه رعیت.
اگر جوان تحصیلکرده افغانستان فرصت زندهگی و کار در کشورش را نداشته باشد، طبیعی است که راه مهاجرت را انتخاب کند. وقتی جوانی سالها درس میخواند و در پایان نه کار دارد، نه آزادی انتخاب و نه چشمانداز روشن، وطن برایش از خانه امید به سرزمین انتظار تبدیل میشود. این یکی از تلخترین شکستهای یک کشور است. مردم نباید برای ساختن آینده خود مجبور باشند وطنشان را ترک کنند.
امروز وقتی دخترم را میبینم، گذشته خودم را نیز میبینم. آن کودک هفت یا هشتسالهای را به یاد میآورم که کتاب و کتابچه و قلمش را در خریطه میگذاشت و مادرم پارچهای از نان خشک و مرچ خشک در کنار آن میگذاشت. کودکی که زیر آفتاب درس میخواند و نمیدانست چرا زندهگی باید اینقدر سخت باشد. آن کودک امروز پدر شده است و بزرگترین آرزویش این است که دروازههای صنف باز شود، دخترش درس بخواند و زندهگی متفاوتی داشته باشد.
کودکی مرا طالبان سیاه کردند، اما نمیخواهم اجازه دهیم تاریخ همان تاریکی را برای نسل بعدی نیز تکرار کند. من نمیتوانم گذشته خودم را تغییر دهم، اما هنوز میتوانیم برای آینده فرزندانمان تصمیم دیگری بگیریم. افغانستان برای نجات خود به انتقام، نفرت و جنگ بیشتر نیاز ندارد. این کشور به علم، آگاهی، آموزش، عدالت، اقتصاد سالم، مشارکت سیاسی و نظامی نیاز دارد که شهروندان را صاحب حق بداند. باید چرخهای را شکست که در آن هر نسل، زخمهای نسل قبل را به نسل بعد تحویل میدهد.
روزی که کودک افغان به جای ظلم و استبداد، صدای زنگ صنف را بشنود، روزی که دختر افغان بتواند بدون ترس تا بالاترین سطح تحصیل کند و روزی که پدر افغان از آینده فرزندش نگران نباشد، آن روز میتوان گفت که این سرزمین واقعاً از تاریکی بیرون آمده است. آن روز افغانستان از یک جغرافیای گرفتار بحران، به خانهای برای زندهگی تبدیل خواهد شد.
تا آن روز، درد من فقط درد یک پدر نیست. درد نسلی است که کودکیاش سوخت و اکنون تلاش میکند کودکی فرزندش نسوزد. من هنوز همان کودک چاریکار هستم، اما امروز یک تفاوت بزرگ وجود دارد. آن روز برای نجات خودم دعا میکردم. امروز برای نجات دخترم و تمام دختران افغانستان دعا میکنم.






