از ۸ ثور بهمثابه یکی از بزرگترین رویدادهای سیاسی در تاریخ افغانستان یاد میشود. اهمیت این رویداد به میزانی است که نمیتوان فراموشش کرد؛ چنانیکه ضد آن (۷ ثور) را نیز نمیتوان نادیده گرفت. اگر دقت کنیم، وضعیت فعلی افغانستان حاصل اشتباهاتی است که حاکمان آن زمان در دو مقطع (۷ و ۸ ثور) مرتکب شدهاند؛ ضمن آنکه تحولات پیش از آن هم اثرگذار است. از آن اشتباهات اگر پند گرفته شود، چه بهتر؛ ورنه بعید نیست که رویدادهای پرتبعات دیگر نیز در انتظار کشور باشد که فروپاشی جمهوریت و برگشت مجدد طالبان یک نمونه تازه و روشن است که دست کمی از آنچه پس از ۷ و ۸ ثور اتفاق افتاد، ندارد.
دو درس عبرتآموزی که ۸ ثور برای طالبان دارد، «نفاق درونی و مداخله خارجی» است. وقتی گروههای جهادی در ۸ ثور ۱۳۷۱ صاحب قدرت شدند، انتظار این بود که افغانستان بهسمت صلح و رفاه حرکت کند که نهتنها چنین نشد، بلکه فجایعی در کشور دهن باز کرد که شاید هم بسیاری آرزو کردند که ای کاش جریانهای اسلامی پیروز نمیشدند و همان رژیم پیشین برقرار میماند. چرا چنین شد؟ به این دلیل که جهادیها گرفتار نفاق درونی شدند و در نهایت هم به گرداب جنگ داخلی افتادند و کابل را به خاکوخون کشیدند. در حالی که اگر باده قدرت را به اندازه مینوشیدند و از تعقیب خواستهای گزاف و برآوردهناشدنی پرهیز میکردند و به آیندهنگری اهمیت میدادند، به احتمال زیاد که فرصت را نمیباختند و کاری هم نمیکردند که ۸ ثور با ۷ ثور یکی گرفته شود یا هم بدتر از آن ارزیابی شود.
حالا طالبان هم چون جهادیهای پیشین، خود را تنها برنده میدان حساب میکنند و غیرخود را نمیخواهند در قدرت شامل سازند. طالبان که در برابر نظامی جمهوری میجنگیدند، آن را فاقد اراده مستقل و دستنشانده غرب میخواندند که بهزعم این گروه شایستهگی حکومت بر مردم را نداشت؛ دقیقاً تعریفی که جهادیهای قبلی از حکومتهای چپی کشور داشتند. حالا که طالبان خود صاحب قدرت شدهاند، نه فقط وضعیت را بهبود نبخشیدهاند، بلکه افغانستان را در معرض ناامنی، فقر شدید، گسترش تروریسم و … قرار دادهاند که دنیا به آن بهچشم یک تهدید میبیند. چرا؟ به این خاطر که طالبان بهجای آنکه برای حفظ وحدت در کشور تلاش کنند، بهگونهای دارند عمل میکنند که بر حجم شکافها و حفرههای قومی، زبانی، مذهبی و … میافزایند. طالبان با مخالفان خود کنار نیامدهاند که هیچ، بلکه گرفتار نفاق درونگروهی هم هستند؛ با آنکه این نفاق بعید است در کوتاهمدت منجر به تضعیف بیشتر این گروه شود.
نکته مهم، پیامد نفاق حاکمان برای مردم است؛ به این معنا که وقتی طالبان با مخالفانشان کنار نیایند، زمینه برای ایجاد دولتی که مشروعیت ملی و بینالمللی داشته باشد، مساعد نمیشود و چالشهای کشور روزتاروز فزونی میگیرد و خطر افتادن در گرداب جنگ داخلی هم تقویت میشود. پس بهتر است طالبان با عبرتگیری از آنچه جهادیهای پیشین پس از ۸ ثور مرتکب شدند، تن به ایجاد دولتی دهند که نمایندهگی از تمامیت افغانستان و مردم آن کند. البته برخی شخصیتهای جهادی در آن زمان در پی ایجاد دولتی بودند که تکوتوک چهرههایی از چپیها هم در آن حضور داشته باشند، ولی شخصیتهایی هم نه. آن اختلاف دیدگاه در حقیقت یک عامل موثر در درگیریهای درونی جهادیها بود.
درس دیگری که طالبان از ۸ ثور میتوانند بیاموزند، مداخله خارجی است. اگر توجه کنیم، افغانستان در زمره کشورهایی قرار میگیرد که سطح مداخله خارجی در آن زیاد بلند است. این واقعیت است که وقوع رویدادها و لحظههای حساس تاریخی در افغانستان بیش از آنکه متاثر از عامل داخلی باشد، نقش عامل خارجی در آن پررنگ بوده است. چپها با حمایت بیرونی و بعدتر با مداخله مستقیم خارجی به قدرت رسیدند و عمرشان را برای چهارده سال تمدید کردند؛ اما وقتی از حمایت محروم شدند، برافتادند. مجاهدان هم با پشتیبانی خارجیها پیروز شدند؛ اما بهمحض نشستن بر سریر قدرت گرفتار نزاع درونی شدند، به این دلیل که دیگر چون گذشته محبوب حامیان بیرونیشان نبودند. طالبان هم در نیمه دوم دهه ۹۰م. با حمایت خارجی به قدرت رسیدند و بر اثر مداخله بیرونی از میدان رانده شدند. همین دموکراسی لرزان و لغزان پسین هم حاصل مداخله مستقیم خارجی بود. همین برگشت مجدد طالبان به قدرت نیز معلول مداخله خارجی است؛ البته که نقش زمینههای داخلی قابل انکار نیست، ولی بر کماثر بودن آن میتوان اعتراف کرد.
اکنون بر طالبان است که با توجه به عاملیت مداخله خارجی تلاش کنند از انحصارطلبی، قومگرایی، غیریتسازی و … بپرهیزند و دروازه قدرت را بهروی دیگران نبندند. طالبان ظاهراً به تعامل آمیخته با اکراه دنیا دل خوش کردهاند و گمان میکنند که تداوم این روند منجر به بهرسمیتشناسی رژیمشان میشود. همچنان بیمبالاتی جهان در قبال نیروهای مخالف طالبان و مطالبات آنان، رژیم فعلی حاکم بر افغانستان را نسبت به تمدید عمرش زیاد خوشبین کرده است. اینها در جای خود درست است؛ اما یک نکته را نباید از یاد برد و آن اینکه تضمینی وجود ندارد که وضعیت جاری برای دایم برقرار بماند و حوادث تازهای رخ ندهد که منجر به حمایت جهان از نیروهای مخالف طالبان شود. بلی، طالبان با چراغ سبز خارجیها به قدرت برگشتند، ولی نزدیک به چهار سال است که رژیمشان بهرسمیت شناخته نشده است؛ حتا از سوی کشورهایی که برای برگشت مجدد این گروه لحظهشماری میکردند. از یک حیث، این در نفس خود در حکم «زنگ خطر» برای طالبان است. پس طالبان درسی را که از عاملیت مداخله خارجی میتوانند بیاموزند، این است که نه به حمایت بیرونیها زیاد غرّه شوند و نه هم وقتی قصه پشتیبانی خارجی از مخالفانشان در میان باشد، آن را کوچکانگاری کنند؛ این چیزی است که تحولات سیاسی نیم قرن اخیر کشور ثابت میکند.






