پرچم سهرنگ افغانستان، در میان دود باروت و شعلههای آتش، بر فراز تپههای ولسوالی ناوه هلمند، هرچند آغشته به خون سربازان بود، اما هنوز در باد میرقصید. آن روز گرم تابستان سال ۱۴۰۰، رمان (مستعار)، یکی از نظامیان پیشین کشور، زیر رقص تلخ و پرغرور همان پرچم سهرنگ، چشمبهراه رسیدن چرخبال بود که پیکر بیجان همسنگرانش را که تا واپسین نفس برای آزادی و صلح جنگیدند به کابل منتقل کند.
او که بیش از هفت سال وجببه وجب خاک درهها و دشتهای هلمند و فراه را به امید برقراری صلح در عملیاتهای نظامی پشتسر گذاشته بود، تصور نمیکرد آن ثانیهها آخرین باری است که در دل آن تپههای خاکی اهتزار پرچم سه رنگ افغانستان را میبیند و یونیفورم نظامی بر تن دارد.
چهار سال از آن روزها و ثانیههای که رمان و نیروهای نظامی کشور حتا فرصت نمیکردند در زون جنوبی کشور پیکر بیجان سربازان را گردآوری کنند گذشته، اما او هنوز باورش نمیشود که افغانستان به دست طالبان افتاده باشد.
رمان با چشمانی که حالا از شدت ریختن اشک سرخ شده از تجربه آن روز چنین میگوید: «دوم ماه اگست بود که از پایگاه نظامی ولسوالی مارجه ناوه با چرخبال، نزدیک به ۳۷ جنازه از همسنگرانم را به کابل آوردیم. چند روزی نگذشته بود که لوای ما سقوط کرد و خیلی سریع، سقوط قول اردوها و ولایات دیگر را شاهد بودیم.»
هنگامی که رمان با پیکر بیجان همسنگرانش به کابل رسید، خبر سقوط لوایشان را شنید. هرچند نگران بود، اما حس میکرد این جنگ هم مانند تمام جنگهای پیشین به پایان میرسد؛ بیخبر از آنکه این بار، شلیک گلولهها در دل افغانستان و دشتهای بیرحم هلمند، تاریخی تلخ در تقویم کشور رقم خواهد زد.
چند روز بعد، برای تسلیم دادن پیکر بیجان یکی از همسنگرانش از کابل راهی ولسوالی خوست و فرنگ ولایت بغلان شد تا جسد او را به خانوادهاش بسپارد. هرچند حمل و تسلیم کردن پیکرهای بیجان همرزمانش او را بیش از جبهه جنگ خسته و ناتوان کرده بود، اما شنیدن خبر سقوط کابل، تیر خلاص را بر قلبش وارد کرد.
خبر سقوط کابل آنچنان برای رمان دردناک بود که ساعتها کنار دریای خوست و فرنگ گریه کرده و از شدت درد به دور خودش میپیچید.
او در گفتوگو با روزنامه ۸صبح میگوید: «وقتی کابل سقوط کرد، دیگر طاقت نیاوردم. به کنار رودخانهای نزدیک خانهمان رفتم و حدود یک ساعت با صدای بلند گریستم. در همان روزها، مردم ولسوالیمان در صفوف نیروهای خیزش مردمی علیه طالبان میجنگیدند. یکی از برادرزادههایم آمد و گفت که خانه نگران حالت است.»
با آنکه کابل سقوط کرده بود و این درد او را مچاله میکرد و جان میداد، اما دو روز پس از سقوط کابل، ولسوالی آنها تنها محدودهای بود که هنوز در دست طالبان نیفتاده بود. در همان روزها، مردم بغلان نیز دوشادوش نیروهای دفاعی کشور میجنگیدند و طالبان برای مذاکره پا به آن خاک گذاشته بودند.
سه روز پس از سقوط، رسیدن گروههایی از نیروهای دفاعی از تخار، بدخشان و بغلان که بهسوی پنجشیر در حرکت بودند، جرقه امیدی تازه در دل رمان روشن کرد، طوری که با تنها سلاح دست داشتهاش راهی پنجشیر شد.
این نظامی پیشین میگوید: «من و چند نفر دیگر از مسیر کوههای خاواک وارد دره پنجشیر شدیم. وقتی به آنجا رسیدم، دیدم همه جنرالها و فرماندهان بزرگ حضور دارند. آنجا همان لحظه حس کردم که این بار، مبارزه از این نقطه دوباره آغاز میشود. دره پر از نیروهای نظامی و ارتش بود. انرژی گرفتم و حس امید در درونم زنده شد.»
رمان ادامه میدهد: «خوشبینانهترین نکته در پنجشیر این بود که وقتی ما در ولایتهای جنوبی کشور در حال جنگ بودیم، اعتماد میان همسنگران کم بود. ک و راست بگویم، بیشتر قربانیهای ارتش ملی از طرف یک قوم خاص بود.»
برای نخستین بار وقتی رمان با دل خسته و زخمهای روحی فراوان پس از سقوط هلمند، کابل و بغلان وارد پنجشیر شد، حس میکرد هنوز چیزی تمام نشده و میتوان برای آزادی و رهایی جنگید.
دیدن نظامیان ردهبالا و همفکر، به او انرژی داد تا در دل کوههای سر به فلک کشیده پنجشیر بجنگد، اما بیخبر بود که خیانت فقط به مسایل قبیلهای و زبانی محدود نیست، بلکه منافع شخصی و مالی هم ریشه این معاملهها هستند.
این نظامی پیشین، با اینکه سلاح به دوش داشت و از کوهی به کوه دیگر طالبان را نشانه میگرفت، دیری نپایید که به گفته خودش، پنجشیر هم معامله شد.
اما سقوط پنجشیر به دست طالبان چندان روی او اثر نکرد، چون دیگر با کوههای پنجشیر خو گرفته بود و برای دست یافتن به آزادی تا سال ۱۴۰۳ در کوهها ماند.
این نظامی پیشین میگوید: «روی هم رفته پنجشیر نیز مانند دیگر ولایات کشور معامله شد همه فرماندهان و جنرالان فرار کرند تنها تعداد از افراد ماندیم در دو سوی هندو کش که هنوز ما به احمد مسعود دل خوش بودیم و این بود که ما دوسال در دامنههای هندوکش ایستادیم و تعدادی زیادی مان شهید شدند و اما با آن همه تا وقتی که دل سردی و استفاده جویها در درون دفترهای جبهه مقاومت در اروپا و دوشنبه و مشهد به اوج نرسید ما بودیم هرو روز گرچه تعداد مان اندکتر شده می رفت.»
سرانجام، در خزان ۱۴۰۳، وقتی رمان در دل سنگر نبرد دیگر نتوانست در کوهها و درههای پنجشیر تاب بیاورد، آن روزها گویی هندوکش، با همه شکوهش بر شانههای زخمیاش سنگینی میکرد. در تاریکی شب دلکنده از سنگر از کوه پایین آمد و بهصورت قاچاقی، راهی یکی از کشورهای همسایه شد.
رمان میگوید: «در دو سالی که در دامنههای هندوکش بودم، هیچ چیز آزاردهندهتر از دیدن تغییر رهبران مقاومت نبود. در ابتدا هفتهای یک بار احمد مسعود مستقیماً تماس میگرفت، اما آرامآرام پیامهای ما دو تا سه ماه طول میکشید تا به دستشان برسد. فقط تیم ما در تخار و بدخشان چنین وضعی داشت. این موضوع برای ما تلختر بود چون در سنگرهای هلمند و فراه همسنگرانمان فروخته میشدند.»
اکنون رمان در دیار غربت با مشکلات بسیاری دستوپنجه نرم میکند و ۲۴ اسد برایش یادآور روزهای تلخی است که هنوز قلبش را نشانه میگیرد و او را از پا درمیآورد.






