جامعه در کلیت خود، به طالب و غیرطالب تقسیم شده است. نیروهای جوان این جامعه نیز به همین دو دسته تقسیمبندی شدهاند. آنکه طالب است، امکانات مختلفی در اختیار دارد و خود را مستحق دستور و مردم را مستحق اطاعت میداند. بیتالمال را در اختیار دارد و بهشدت به سمت تجملگرایی گام برمیدارد. پول و امکانات بسیاری در اختیار دارد و هیچ قانونی هم رفتار و کردار او را محدود و هدایت نمیکند. این دسته از جوانان خود را انسانهای آزادی تصور میکنند که قدرت دارند مطابق میل خود با مردم رفتار کنند و به کسی هم پاسخ ندهند. هرچند آنها در حقیقت امر بردههای ذهنیاند که با زنجیرهای محکم ایدیولوژی بسته شدهاند و فرصتهای بیشماری از جمله فرصت اندیشیدن در مورد کیستی خود و چرایی وضعیت را از دست دادهاند. زندانی که آنها در آن گیر افتادهاند، دیوارها نامحسوس اما مستحکمی دارد که بهسادهگی این خیل از مردم توان فرار از آن را ندارند. از سویی، به دلیل نامریی بودن زنجیرهای ایدیولوژی، این طیف از جوانان احساس آزادی میکنند و برای اینکه آزادی عمل خود را در برابر کسانی که در ظاهر و باطن در زنجیرند نشان دهند، به رفتارهای غیرعادی و گاه مغایر ارزشهای انسانی دست مییازند.
در سوی دیگر، مردم غیرطالب افغانستان هستند که طی نزدیک به دو سال گذشته، آنچه داشتند را از دست دادهاند. جوانان مربوط به این طیف نیز به همین شکل از فرصتها و منابع دورند. آنها به چشم دشمن و در بهترین حالت رقیب نگریسته میشوند و دستگاه سلطه تلاش میورزد با توسل به ابزارهای متفاوت، از جمله دین و فرهنگ، آنها را محدودتر کند. این گروه از جوانان که نفوس میلیونی دارند، در وضعیت فعلی بسیار بیانگیزه شدهاند. تعداد زیادی از آنها، برنامه مشخصی برای آینده ندارند. صنفهای دانشگاهها هر روز خالیتر میشود و بازار کار هم کسادتر. این جوانان که همهچیز را برمبنای دو جمع دو مساوی چهار سنجش میکنند، از هر طرف که حساب میکنند، آینده روشنی در مقابل خود نمیبینند. بنابراین، آنها کمتر به آموختن و بیشتر و به رفتن فکر میکنند. وقتی حساب میکنند که صدها هزار جوان تحصیلکرده نیروی جوانی خود را صرف بیکاری میکنند و از سوی دیگر چشمانداز اقتصادی و کاری آینده هم بسیار تاریک است، انگیزه خود برای آموختن در دانشگاهها را از دست میدهند. بر کسی پوشیده نیست که بهصورت کلی، هدف از آموزش برونداد آن است که به مشاغل آینده ارتباط میگیرد. وقتی تحصیل به اشتغال منجر نشود، در محاسبات برحسب سود و زیان، از اهمیتش کاسته میشود. بنابراین، تعداد زیادی از این نیروها به مهاجرت فکر میکنند.
مهاجرت اما ـ حتا اگر خوب باشد ـ برای همه جوانان گزینه در دسترس نیست. خروج از کشور مبدا و رسیدن به کشور مقصد، هزینه بسیار سنگین مالی روی دست پناهجو و مهاجر میگذارد که با توجه به بیکاری و فقر شدید در کشور، این گزینه هم برای هر جوانی مقدور نیست. هرچند مهاجرت بهخصوص شکل غیرقانونی آن در کنار هزینه مالی، از لحاظ جانی نیز بسیار پرخطر است و آینده پناهجو در کشور مقصد هم تضمینشده نیست، اما وقتی دروازه فرصتها در کشور به روی آنها بسته است، تعداد زیادی مجبور میشوند فرصتها را در بیرون از مرزها جستوجو کنند. مهاجرت تنها به دلیل مشکلات امنیتی صورت نمیگیرد. بخش بزرگی از پناهجویان، برای رسیدن به جوامع مرفه و مترقی راه مهاجرت را در پیش میگیرند. وقتی پس از سال ۲۰۰۱ امید ترقی کشور وجود داشت، مهاجران بسیاری برگشتند تا کشورشان را در این مسیر همراهی کنند و رفاه را در سرزمین خود به تجربه گیرند. پس از آنکه جنگها دوباره در گرفت و دامنش گستردهتر شد، امیدها کمکم از بین رفت. از سوی دیگر، فساد و سوءمدیریت در نظام جمهوری، نیز فرصت رشد و ترقی کشور را از بین برد. وقتی طالبان دوباره بر کشور سلطه یافتند، همان کورسوهای امید هم به روی مردم و از جمله جوانان بسته شد. بنابراین، این نیروها چانس زندهگی در یک جامعه مرفه را ازدسترفته میبینند و برای همین کوشش میکنند آن را در کشورهای دیگر جستوجو کنند.
آینده هر دو دسته از جوانان افغانستان، باید مورد توجه قرار گیرد. آن دسته که طالب هستند و در بند ایدیولوژی گرفتار آمدهاند و آن دسته دیگر که در بند طالب گرفتار آمدهاند، هر دو باید از زنجیرهای مریی و نامریی کنونی نجات یابند. طالبان پیوسته تلاش میکنند حلقههای زنجیر را فشردهتر سازند و جوانان بیشتری را در بند ایدیولوژی خود بکشند. ساختن مدارس دینیـجهادی در کشور، به همین منظور روی دست گرفته شده است. این مدارس، در حقیقت دروازههای زندانهای ایدیولوژیاند که اذهان نوجوانان و جوانان پس از ورود به آن، به بند کشیده میشود و حتا فرصت درست اندیشیدن و به آزادی فکر کردن از آنها ستانده میشود. معنای ارزشهایی مانند آزادی و کرامت انسانی، برای آنها وارونه نشان داده میشود. آنها هرچه بیشتر در بند گرفتار شوند و زنجیرهای ذهنی فشردهتری را تجربه کنند، به دلیل اینکه فرصت اندیشیدن از آنها گرفته میشود و ارزشها وارونه معنا میشود، بیشتر احساس آزاد بودن میکنند. بنابراین، وقتی آنها زندانهای ایدیولوژی را آزادی و سرنوشت محتوم خود بپندارند، برای رستن و فرار کردن از این بندها تلاش نمیکنند، بلکه برعکس میکوشند انسانهای بیشتری را به آن زنجیر ببندند. وضعیت فعلی طالبان هم همین است. طالبان که حاکمان فعلی جامعه هستند و پیوسته علیه زنان و مردان افغانستان محدودیت وضع میکنند و اطراف همه زنجیر میبندند، خود قبلا در مدارس افغانستان و پاکستان به زنجیر ایدیولوژی گرفتار آمدهاند. برای آنها هم مفاهیم وارونه تعبیر شده است و بنابراین، تلاشی برای رهایی از آن نمیکنند. برعکس، سخت کار میکنند تا همه مثل آنها به زنجیر ایدیولوژی گرفتار شوند. آنها آزادی را بیبندوباری تعبیر میکنند و از آن گریزانند. نهتنها حق آزادی دیگران را به رسمیت نمیشناسند، بلکه اساساً آزادی را امری کریه میدانند و قید ایدیولوژی را ترجیح میدهند. بنابراین، جامعه ایدیولوژیزدهتر خواهد شد و تفاوتها کمتر مجال تبارز خواهند یافت.
این وضعیت برخی را چنان به تنگ آورده است که به آخرین گزینه متوسل میشوند و جان خود را میگیرند؛ اما نه خودکشی راهحل منطقی برای وضعیت جاری است و نه مهاجرت راهحل جامع. این وضعیت، باید در داخل کشور و توسط خود همین جوانان تغییر کند. با این حال، آنها برای عبور از این بیبرنامهگی و رسیدن به امیدِ رفاه و ترقی، باید دستاویزهایی داشته باشند. این دستاویزها، میتواند از سوی نخبهگان سیاسی کشور خلق و به جامعه تزریق شود. نخبههای سیاسی، نه الزاماً تنها شریکان قدرت در دوره جمهوریت، میتوانند در داخل و بیرون انسجام یابند و برای عبور از وضعیت طالبانی و سلطه امارتی، راهحل جستوجو کنند. توافق روی یک راهحل منطقی و عملی، میتواند امید عبور از بنبست کنونی را در دل جوانان ایجاد کند. این امید، آنها را به کار و فعالیت و آموزش برخواهد گرداند. از سویی، جوانان بسیاری را از بند مدرسههای جهادی و ایدیولوژیزدهگی نجات میدهد. در غیر آن، نه خودکشی گزینه منطقی و عقلانی است و نه مهاجرت گزینه در دسترس همهگان.






