روز نوروز بود؛ سال جدید خورشیدی. اولین روز ۱۴۰۳. رفتم کنار پنجره خانه نشستم و به صدای زیبای پرندهگان گوش میدادم. به یاد صدای زنگ مکتب افتادم و با خودم زمزمه میکردم که ناگهان صدای زنگ مکتب به گوشم رسید. به خواهرم گفتم: «بیا، صدای زنگ مکتب میآید!» با خودم خوشحال بودم و به خواهرم گفتم: «برو به مکتب!» خواهرم با لحن غمگین جواب داد: «یادت رفته که من پارسال از مکتب فارغ شدم. صنف هفتم، سال خداحافظیام با مکتب بود. من فارغ شدم.»
خیلی غمگین شدم، چون بغض در گلویش کاملاً مشهود بود. آنقدر دلم گرفت که نتوانستم چیزی بگویم، فقط یک لبخند مرموز زدم و خودم را بیخیال نشان دادم، چون میدانستم اگر حرفی بزنم، دلش غمگینتر میشود.
همان طوری که کنار پنجره نشسته بودم و سروصداها از هر طرف به گوشم میپیچید، با خود میگفتم که چقدر تلاش کردیم، ناملایمتهای فراوانی را پشت سر گذراندیم، با کلیشههای موجود اجتماع جنگیدیم و از پشت برقعها سر برآوردیم تا خود را با جهان یکی کنیم، اما نشد. هر بار که به چهره خواهرم نگاه میکردم، غمی در صورتش جاری بود. هیچ چیز نمیگفتم، چون بغض در گلویم بود و نمیتوانستم حرف بزنم. خواهرم با کتابهایش بازی میکرد، فقط ورق میزد و به هر صفحه که میرسید، لبخند میزد و میگفت: «من در این کار خانهگی نمره نیاورده بودم و معلمم مرا مجازات کرد. حتا پشت مجازاتشدن از دست استاد هم دلتنگ شدهام.» کتابچهاش را میگرفت و مینوشت و با صدای بریده میگفت: «بعد از این، قلم به دستم نخواهد بود.» دلم خیلی زخمی شد و گفتم: «یک دختر ۱۲ ساله هم امیدش به درس را از دست داد.»
خواهرم فقط به طرف بیگ آمادهشده برادرم که همسن و همصنفیاش بود، نگاه میکرد و میگفت: «امسال تو تنهایی، برو به صنف و درس بخوان و به چوکی من هم یک کتاب بگذار و بگو این جای خواهرم است. چوکیای که هر صبح قبل از رفتن به مکتب هر دوی ما برایش جنگ میکردیم. حالا تنهایی، برو بنشین.» برادرم گفت: «نه، من هم به مکتب نمیروم. وقتی شما نمیروید، چرا من باید به مکتب بروم؟» گفتم: «نه برادرم، تو برو، باید به جاهایی که میخواستی برسی. حالا وقت متوقف شدن تو نیست. ما هم پشت سرت به راه باقیمانده خود ادامه میدهیم.»
زندهگی پر از چالشهاست؛ چالشهایی که ما را قویتر میکنند. اگر امروز با دشواری مواجه شدی، گمان نکن که تنها تو هستی که در این جاده پیچیده و دشوار گیر کردهای. در دنیا هزاران فرد دیگر هستند که همچنان راههای پیچیدهای در پیش دارند. اما همین راههای پیچیده و دشوار بخشی از مسیر موفقیت تو و آنهاست؛ مسیر دشوار و پیچیده با مقصد زیبا و افسونگر.
میخواهم بگویم هر قدمی که برمیداری یا قرار است برداری، تو را به اهدافت نزدیکتر میکند. پس به جلو حرکت کن و هرگز دست از تلاش برندار. قویتر از آنی هستی که فکر میکنی. آیندهات در دستان توست و تصمیمها هم با خودت است. هر موفقیت بزرگ با قدمهای کوچک شروع میشود.
یادداشتها غمانگیز و جملهها با حسرت نوشته شدهاند. هر یک از این جملهها در فراق رویاهایی نوشته شده که پس از سه سال حاکمیت طالبان و بسته ماندن درهای آموزش رنگ باختهاند؛ اما شماری از دختران همانند صابره که از فراق مکتب مینویسد و تلاش میکند با وجود انبوهی از ناملایمتها به آینده درخشان امید داشته باشد، ستودنی هستند. او دیگران را به امید داشتن فرا میخواند و وضعیت حاکم را دلیلی بر تسلیمشدن نمیداند. او از زنان و دختران میخواهد تا به جلو حرکت کنند و تسلیم محدودیتهای گروه طالبان بر فعالیت، کار و آموزششان نشوند.






