باد گرم مرز بوی باروت میدهد. در کوهستانهای شرقی افغانستان، صدای توپخانه گاه خاموش میشود و گاه دوباره میپیچد. مردم روستاها شب را در تاریکی و بیم میگذرانند و روز را با ترس از آسمان، در جستوجوی نانی برای زندهماندن.
این چندمینبار است که بیتدبیری کسانی که یک ملت را بهخاطر پیوندهای قبیلهای و وابستهگیهای آنسوی مرز، به میدان بازی قدرتها بدل کردهاند، این خاک خسته و مردم صبورش را در آتش سیاستهای بیمنطق میسوزاند. هنوز ذهنیت قبیله و استدلال قبیلهای، مسیر گذار به مدنیت سرزمین ما را سد کرده و مردم ما را در گرداب بحرانهای پیاپی فرو میبرد.
در ظاهر، آنچه دیده میشود درگیری مرزی میان طالبان و ارتش پاکستان است؛ اما در واقع، پردهای است بر صحنهای عمیقتر و تاریکتر: جنگی نه برای تصرف خاک، بلکه برای تسخیر ذهن، اراده و آینده یک ملت.
در چند ماه گذشته، این درگیریها به الگویی تکراری بدل شدهاند. ابتدا پاکستان طالبان را متهم میکند که شورشیان تحریک طالبان پاکستان (TTP) را در خاک افغانستان پناه دادهاند. سپس توپخانه و پهپادها وارد میدان میشوند، مرزها بسته میشود، لاریهای باربری در صفهای بیپایان بند میمانند و رسانهها روایتهای متضاد پخش میکنند. چند روز بعد، با میانجیگری کشورهای منطقه، آرامش موقتی برقرار میشود. اما هنوز خاک مرز سرد نشده، چرخه دوباره آغاز میگردد؛ چرخهای که در روزهای اخیر بوی آشوبی مشابه، ولی با آتشی تندتر دارد.
این الگوی آشنا، نشاندهنده یک جنگ فرسایشی حسابشده است؛ جنگی که اسلامآباد آن را با دقت مهندسی کرده تا بدون درگیرشدن در نبردی تمامعیار، طالبان را فرسوده کند و در عین حال به دنیا نشان دهد که هنوز بازیگر اصلی در معادله افغانستان است.
طالبان، در این میان، چهرهای از قدرت و اقتدار به نمایش میگذارند. با تحریک تفکر بدوی و احساسات قبیلهای، میکوشند افکار عامه را بهسوی خود بسیج کنند و ناتوانی دیپلماتیک خود را در قالب غیرت ملی و حرکت وطندوستانه جا بزنند. آنان فریاد نادانی را بهجای سیاست، و شور قبیله را بهجای خرد ملی مینشانند؛ مردمی را که در لبه پرتگاه ایستادهاند، تشویق میکنند تا به قلب جنگ با یکی از قدرتهای اتمی منطقه، که شش برابر جمعیت بزرگتر از کل نفوس افغانستان و یکی از مجهزترین ارتشهای جنوب آسیا را در اختیار دارد، بپرند؛ نه برای کشور و هممیهن، بلکه برای پیوندهای خونی و قبیلهای کسانی که در آنطرف مرز این کشور زندهگی میکنند.
در این میان، باقیمانده جریانهای سیاسی شکستخورده از نظام پیشین نیز، که در قالب ستون پنجم اشرف غنی عمل میکنند، با انگیزههای پنهان و رقابتهای قدیمی، بهگونه غیرمستقیم این روند را تغذیه میکنند؛ کسانی که بهجای نقد عاقلانه، احساسات مردم را با شعارهای قومی و وعدههای پوچ برمیانگیزند و آنان را بهنام غیرت افغانی به دام مرگ میکشانند. اما پشت این نقاب، واقعیتی دیگر نهفته است. ساختار مدیریتی طالبان نه دولت است و نه ارتش؛ مجموعهای است از شبکههای محلی، فرماندهان پراکنده و تصمیمهای متناقض. در کابل و قندهار، رهبران در جلسات پنهانی از سیاست سخن میگویند، اما در پکتیا، خوست و ننگرهار، فرماندهان و ملشیههای طالب میجنگند بیآنکه از راهبردی واحد پیروی کنند. زنجیره فرماندهی نیمهمتمرکز، ضعف اطلاعاتی و کمبود منابع مالی و نظامی، این گروه را در برابر هر فشار بیرونی آسیبپذیر کرده است. هر بار که مرز بسته میشود، تدارکات متوقف میگردد و تنش میان جناحها بالا میگیرد. طالبان، که زمانی خود را وارث قدرت مطلق میدانستند، اکنون درگیر جنگ فرسایشیاند که از درون میسوزاندشان.
اما پاکستان، با دقتی سرد و حسابگرانه، این ضعف را میسنجد و تنظیم میکند. هدفش پیروزی نظامی نیست، بلکه حفظ توازن است. با هر حمله محدود، کمی بیشتر فشار میآورد، کمی بیشتر شکافها را آشکار میکند و کمی بیشتر طالبان را وادار میسازد تا در برابرش سر خم کنند. این همان جنگ بدون جنگ است؛ نبردی برای تضعیف توان تصمیمگیری و فرسایش روح مقاومت در حاکمیت مقابل.
پاکستان میدان را چنان طراحی کرده که جنگ نه یک گام از مرز جلوتر برود و نه یک گام عقبتر؛ در همان خط باریک خون و خاک متوقف بماند، درست جایی که میتواند بیشترین هزینه را برای طالبان داشته باشد و کمترین خطر را برای خودش.
در این میان، مردمان بیپناه مرزی قربانی میشوند: خانهها ویران، زمینها سوخته، تجارت متوقف و امیدها خاموش. افغانستان دوباره در چرخهای گرفتار آمده که در آن توپ و تانک حرف میزند و دیپلماسی سکوت کرده است. مردم ما هنوز آتش و جنگ دهه نود میلادی را بهخوبی به یاد دارند.
اینجا فرصتی تاریخی برای اپوزیسیون افغانستان نهفته است؛ فرصتی که شاید دیگر تکرار نشود. در شرایطی که طالبان زیر فشار خارجی و بحرانهای داخلی فرسوده میشوند، جامعه جهانی نیز بهدنبال صدایی بدیل و معقول در برابر آنان میگردد. اینجاست که نقش اپوزیسیون معنا پیدا میکند.
اپوزیسیون نمیتواند با تکرار نفرت و شعارهای بیعمل، مشروعیت بهدست آورد؛ بلکه باید از دل همین بحران، روایتی تازه بسازد: روایتی ملی، انسانی و امیدبخش. باید بگوید: ما صدای مردمیم، نه تکرار جنگ. در گفتارش باید نشانی از صلح، عقل و برنامه باشد. زن و مرد افغانستان از نجاتدهندههای پوشالی خستهاند؛ آنان به صداقتی تازه نیاز دارند.
برای رسیدن به چنین جایگاهی، اپوزیسیون باید چند گام اساسی بردارد:
نخست، ساختن گفتمان ملی و انسانی بر پایه درد و امید مردم، نه تقسیمات قومی یا جناحی.
دوم، ایجاد ساختار منسجم و شفاف در تبعید، تا پراکندهگی به وحدت بدل شود؛ تا زمانی که اپوزیسیون قابلیت اتحاد در خارج را با ساختار معین نداشته باشد، هرگز در افغانستان موفق نخواهد شد. این را جهان و مردم دردکشیده افغانستان میدانند. قهرمانبازیها و اکتهای رهبری برخی افراد شاید برای خودشان زیبا باشد، اما دردی از زن و مرد مظلوم این کشور دوا نمیکند.
سوم، دیپلماسی فعال با جهان و منطقه، تا تصویر افغانستان از چنگ طالبان و تبلیغاتشان رها گردد.
و چهارم، مستندسازی دقیق واقعیتهای میدان؛ از تلفات غیرنظامیان تا بستهشدن مرزها و نابودی معیشت مردم. هر سند و روایت میتواند حقیقتی را حفظ کند که طالبان و حامیانشان میخواهند پنهان بماند.
امروز جنگ در مرز است؛ اما سرنوشت در ذهنها و ارادهها رقم میخورد. طالبان با تفنگ میجنگند، اما اپوزیسیون اگر میخواهد واقعاً بدیل باشد، باید با قلم بجنگد؛ با اندیشه، تدبیر و برنامهریزی برای گذار این سرزمین از بدویت به مدنیت.
افغانستان دیگر طاقت انقلاب و ریختن خون بیپایان را ندارد. آنچه اکنون لازم است، بازسازی اعتماد و برنامهای عملی برای سیر کردن شکم مردم و فراهمکردن آیندهای امیدوارکننده برای جوانان است. اگر صدایی برخیزد که بهجای فریاد انتقام، از صلح، آموزش و کرامت انسانی سخن گوید، شاید امید دوباره در دل این خاک جان بگیرد.
در سایه توپ و تانک و ترس، هر کس که از عقل و انسانیت دفاع کند، میتواند نسلی نو بسازد. روزی خواهد رسید که این مرزهای داغ، بهجای انفجار، صدای گفتوگو بشنوند و افغانستان، پس از دههها، نفسی تازه گیرد.






