اشاره: روزنامه ۸صبح «پینگ پانگ با کلمات» را هر هفته روزهای یکشنبه برای گفتگو در مورد کارنامه و دیدگاههای هنرمندان، روشنفکران و چهرههای تأثیرگذار حوزه هنر و فرهنگ نشر میکند.
این هفته با فرهاد دریا پینگ پانگ کردهایم. فرهاد دریا زاده ۲۲ سپتامبر ۱۹۶۲ در کابل است. دریا موسیقیدان، خواننده، بازیگر، فعال حقوق بشر و از تأثیرگذارترین هنرمندان افغانستان است. آقای دریا از دهه ۱۹۸۰ تا اکنون به کار هنری پرداخته و در کنار موسیقی در میان مردم افغانستان با کارکردهای خیرخواهانه اش نیز شهرت دارد.
دم اول (احوال پرسی)
ـ حال و احوال؟
– یِی حال یِی احوال!
ـ زادروز/ زادگاه؟
– پیشتر از اذان خروس، صبح نخستین روز پاییز، کابُلا
ـ پدر؟
– سختگیری، راستی، افتخار، دانش
ـ مادر؟
– مهربانی، فداکاری، چارهگری، کاغذپرانِ «آزاتی»
ـ کاروبار؟
– زَده راهیستیم!
ـ نوستالژیات؟
– زندهگی
ـ آیا دریا هم از کودکی به موسیقی علاقه داشت؟
– دریا کی کودکی داشت؟!
ـ چقدر خودت را میشناسی؟
– عجب گپایی میزنی رفیق!
ـ دوستداشتی کدام آله موسیقی باشی؟
– چنگِ گیسوی معشوق خواجهی شیراز
ـ «او غایتا چه غایتا بود؟»
– اوغایتا، هنوز عشق «آیفونَکی» نشده بود
ـ لهجه کابل جان کجا رفت؟
– همینجاست… فقط از وحشت «گُنگه» شده
ـ بهترین خاطرهات؟
– عشق
ـ بزرگترین آرزویت؟
– عشق
ـ نقطه قوتت؟
– عشق
ـ نقطه ضعف؟
– … ع … ش … ق
ـ «کونه زری کو؟»
ـ موسیقی کوچههایی که ما دوست داشتیم… شاید هم خود فرهاد دریا باشد؟!
اولین کتابی که خواندی؟
– نیم قرن پیش بود، رفیق🙂
ـ اولین قهرمان زندهگیات؟
– بتهوون Beethoven
ـ بهترین کتابی که خواندی؟
– «صد سال تنهایی»، اثر گابریل گارسیا مارکز
«زَنبَقْدَره»، اثر بالزاک Honoré de Balzac
ـ بهترین شاعر؟
– مولانا، سپهری، عاصی
ـ بهترین نویسنده؟
– نیکوس کازانزاکیس Nikos Kazantzakis
ـ بهترین فیلم؟
– The Godfather «گاد فادر»
ـ کشور محبوب؟
– افغانستان، یونان
ـ ورزش محبوب؟
– رقص و تفکر
ـ زندهگی میکنی یا زندگی؟
– چَشَک روا باشد؟
ـ شاعر از کدام قوم است؟
– از قوم آهنگساز
ـ رابطهات با شعر چطور است؟
– رابطهای نداریم… زندهگیش میکنیم.
ـ رمان چطور؟
– دیروز خیلی؛ امروز خود زندهگی رماننگار برای هفت پشتمان بس است.
ـ دریا کدام موج خود را بیشتر دوست دارد؟
– موج دریای نگاه شه🙂
ـ چهچیز را بیشتر از حنجرهات دوست داری؟
– عاشقانههایم را.
ـ تا هنوز چند نفر گفته چشمهایت جادو دارد؟
– بیحساب! برای باور کردن، اما خیلی غیرتیام!
ـ آواز دریا ملیت دارد؟
– آواز دریا، درد دارد
ـ دیوانهگیات را چند میفروشی؟
– کدام دیوانهی بیکاره گیر کُو!
– عشق چه رنگی است؟
– رنگ مرجانی یک تنهاییست.
– اولین گل سرخی که به یک دختر دادی؟
– لالهی وحشی… در دشت آبدانِ قندز
ـ دلت به کوچههای کندز تنگ نشده؟
– چیزی نگو!
ـ ایدیولوژی؟
– تُرکستان!
ـ ایدیولوژیزدهها با کابل جان چه کردند؟
– جانش را کشیدند!
دم دوم (از عینک شما):
– لبخند؟
– خانواده
– عطسه؟
– هیچ فایده ندارد.
– فاژه؟
– در هنگام «بیمضمونی» کیف میکند.
– زندهگی؟
– زیباست!
– مرگ؟
– منطقی!
– افغانستان؟
– تلخِ شیرین… بادام کاغذی قندز اما تلخک
– فرخنده؟
– مردِ ناقصالقلب … خجالت…
– مهاجرت؟
– آبِ خشک.
– موسیقی اعتراضی؟
– خُو؟! تُو باش تو… یک دَقه…
– استاد سرآهنگ؟
– «بزرگ بود… و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید»
– احمد ظاهر؟
– اکوردیونی در راگِ «کِروانی»… افسانهی شیرینِ بیمرگی..
– ساربان؟
– عشقِ سوخته.
– ظاهر هویدا؟
– روشنفکر اما باشهامت.
– عشقری؟
– صمیمیت جاری و ساری.
– چه گوارا؟
– مبارزِ «کاکه».
– گاندی؟
– انسان.
– اکرم عثمان؟
– پنجپارچهای در مسیر شمالک.
– یک بیت؟
– مصلحتدید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طُرّهی یاری گیرند.
– یک ضرب المثل؟
– زمین جنبد، نهجنبد گلمحمد.
دم سوم:
– دریا موسیقی را انتخاب کرد یا موسیقی دریا را؟
– موسیقی تَلَکِ گردنِ دریا شد.
ـ اگر آوازخوانی را انتخاب نمیکردی، چه کار میکردی؟
– نقاش میشدم، بیزحمت آوازم را نقاشی میکردم.
– مسولیت اولی موسیقی چیست؟
– کاش آخرینش را میپرسیدید که میگفتم «به سُر خواندن» است.
ـ آیا هنر میتواند در برابر جنگ برود؟
– مثل این که تمام تاریخ را خوابیده بودید.
ـ کار نو فرهاد دریا در تاریخ موسیقی افغانستان چه بود؟
– کار نو فرهاد دریا، خودِ فرهاد دریا بود.
ـ آیا او سبک منحصر به فردی آفرید؟ نوآوریاش در چه زمینههایی بود؟
– سبک دریا، تلفیقی از موسیقی توده، کلاسیک، پاپ و راک و بیشتر ویژه و حاصل تجربههای خودش است. او موسیقی توده را از طریق دهلیز موسیقی کلاسیک با موسیقی پاپ و مدرن گره زد، از انزوا بیرونش کرد و رنگ نو و میدان گستردهتری به آن بخشید، به کمک موسیقی به عنوان وسیلهای برای ملتسازی، ملیتها و اقوام مختلف را جرأت داد که به عبور از بندهای اجتماعی فکر کنند و تا حدی نیز موسیقی افغانی را تا ستیژهای جهانی برد.
ـ فکر میکنید فرهاد دریا کارهای مهمش یا مهمترین کارهایش را انجام داده؟
– همممممممم…! اینقدر میدانم که هنوز نیم دیگر او در راه است. اما فکر کنم… یک کمی بلی!
ـ چندی پیش در پیوند به اعتراض برخیها به ستاره افغان در هرات و واکنشهایی که میان گروههای موافق و مخالف این برنامه رد و بدل شد برخیها بحثهایی را با نام «هنر اصیل» و «هنر مبتذل» پیش کشیدند. از نظر فرهاد دریا موسیقی متعالی و موسیقی مبتذل چیست؟
– موسیقی برای یک رمهچران و یک منتقد موسیقی، هرگز عین پدیده نیست. این در جای خودش. در نگاه من، موسیقی متعالی یعنی اثری که از ده سالهگی تا صد سالهگی برایم همچنان نو بماند، دلم را بلرزاند و در شکمم شاپرک بپراند. موسیقی ممکن نیست مبتذل باشد. به باور من، به آثار مبتذل نمیشود «موسیقی» خطاب کرد. آثار مبتذل به اصواتی اطلاق میشود که از شنیدنش قلبم ناگهان به درد میآید –از آن دردهای زشت- و استفراغم میگیرد.
– موسیقی ما در کجای هنر جهان قرار دارد؟ آیا دیده میشویم؟ اگر نه چرا؟
– موسیقی ما هنوز حتا در افغانستانِ جهان هم چندان «قرار» ندارد. موسیقی افغانستان برای مطرح شدنِ فراتر از مرزها، استعداد کافی دارد، مایههایش گران اما ناپختهاند؛ باید «برسند» تا برسند! شوربختانه تا کنون هرچه کردهایم، بیشتر «خوبخوانی» و «خوبنوازی» بوده است. برای معرفی هنر یک ملت به جهان، به یکجهان کار نیاز است که ما انجام ندادهایم.
– آیا هنر و سیاست در جایی به هم میرسند؟
– گوشت و کارد، همیشه به هم میرسند.
– چطور هنر را از پوپولیسم نجات بدهیم؟
– وقتی نخبهگان و مردم همدیگر را نفهمند، رابطه میان شان کمرنگ میشود. نخبهگان در لاک خویش فرو میروند و عرصه برای ظهور و میدانداری جریانات پوپولیستی فراخ و آماده میشود. آن گاه مردم ترجیح میدهند فقط به پوپولیستها یا عوامگرایان گوش بدهند. پوپولیستها نیز کوشش میکنند مسایل خیلی حیاتی و بزرگ زندهگی و جامعه را کوچک جلوه دهند و برای آن، راه حلی سطحی، احساساتی و پر از هیجان پیشنهاد کنند تا در نگاه عوام قابل قبول و جذاب شود. افزون بر این، فشارهای روانی یا تنیدهگی (استرس) روزافزون زندهگی معاصر نیز از بزرگترین دلایل رو آوردن مردم به هنر بیمحتوا و سطحی است. نسلهایی که درگیر این گونه فشارهای روانی اند، نیاز احساس میکنند تا برای لحظهای آنتنهای «فکر» را خاموش کنند و دور از استرسهای روزمره، فقط به آثاری بپردازند که نیازی به فکر کردن و تحلیل نمودن نداشته باشد. یا به زبان دیگر، فقط سرگرمی و تفریح یا (انترتینمنت) خالص باشد. به نظر من نخبهگان هنرمند، زبانی را در هنر کشف کنند تا با آن، لایههای پیچیدهی زندهگی امروز را، که روز تا روز پیچیدهتر میشود، برای مردم قابل درک و فهم بسازند، به این وسیله، پل رابطه میان نخبهگان و مردم استوار میماند، عوامگرایان کمتر میدان ظهور مییابند و مردم نیز آثار هنری شایستهتری برای خواندن، شنیدن، تماشا و لذت بردن میداشته باشند.
– چرا به موسیقیای که ما را وادار به تفکر کند کمتر پرداخته شده؟
– من به این باورم که هنر جامعه را با سواد نمیکند، بلکه به یک جامعهی با سواد، انگیزهی فکر کردن میدهد. در جامعهی کمسوادی که موسیقی آنجا یک تابو است و سواد مکتبی سوالی بزرگ، و محتوا نه توسط موسیقی بلکه بیشتر بهوسیلهی شعر و کلام تعبیه و ارزیابی میشود، عنصر تفکر در نمیتواند به سهولت در موسیقی جا افتد. در نهایت، موسیقی افغانی، سخت درگیر شکل است، و تا رسیدن به طرحِ فکر، چندین پلهی دیگر را باید طی کند.
– به کار آوازخوانهای جوان چقدر باور دارید؟ اینها میتوانند دگرگونیای به جامعه بیاورند یا فقط آواز میخوانند؟
- من در جمع نسل جوان آوازخوان، خوشبختانه امیدواریهایی میبینم. اما اکنون خیلی زود است آدم آیندهی شان را پیشبینی کند. خاصه که در افغانستان برای رشد، تهیه، عرضه و بازاریابی موسیقی هیچگونه نظامی وجود ندارد. در اینجا هر چه اتفاق میافتد، بیشتر تصادفی است تا قانونمند.
– آیا شما پشتیبان هنر رسالمند هستید؟ هنر برای هنر یا هنر برای اجتماع؟
– راه سومی را سراغ ندارید؟ من مشغول جستجوی راه سوم استم. چیزی از هر دو، چیزی در میان هر دو.
– نظرتان در مورد برنامههایی مثل ستاره افغان چیست؟ این برنامهها روی محتوای موسیقی کار نمیکنند و فقط روی «خوبخوانی» و «خوبنوازی» تمرکز کردهاند، آیا ما به اینهمه آوازخوان خوبخوان کمسواد نیاز داریم؟
– ما نباید از یک برنامهی بیشتر تفریحی تلویزیونی، تمام رسالتهای موسیقی را که مثلاً از نهادی چون وزارت اطلاعات و فرهنگ توقع میشود، توقع کنیم. وظیفهی برنامهی ستارهی افغان این نیست که هم استعداد کشف کند، هم استعدادها را حمایت نماید، هم به آنها سواد بیاموزد و هم کاری کند که آیندهی این استعدادها تأمین شود. کار از جای بزرگتری میلنگد و در این میان، ستارهی افغان اصلاً مقصر نیست.
– به نظرم رمان و شعر کم کم به روشنگری و شکستن تابوها پرداخته، اما موسیقی وارد این عرصه نشده، درست است که مورادی مثل حضور آوازخوانی دختر، خودش شکستن یک تابوست، اما موسیقی ما در مورد بتهای ذهنی جامعه کمتر با مردم گفتگو کرده است. کمتر کسی این جسارت را داشته. اینطور نیست؟
– این منصفانه نیست که شما تابوشکنیها و روشنگریهای اهل موسیقی را نادیده بگیرید. از جنسیت آوازخوان که بگذریم، در جامعهی افغانی، اجرای موسیقی، خود یک تابو است و تنها پرداختن به آن، یک تابوشکنی شمرده میشود. فراتر و برتر از آن، وقتی یک هنرمند، موسیقی را در چشم یک ملت از مقام یک تابو به ارزشی برتر بدل کند، روشنگری کرده است. به زبانیدیگر، چیزی گندم تر و چیزی هم آسیاب کُند است. یعنی افزون بر کمرنگبودن ترانهسرایی حرفهای، اهل موسیقی نیز در این عرصه کمتر شهامت به خرج دادهاند. گفتگو با مردم در مورد بتهای ذهنی جامعه در موسیقی، افزون بر عوامل بیشمار دیگر، به ترانهسرایی حرفهای نیز نیاز دارد که افغانستان از این ناحیه غنی نیست و این وظیفه اغلب بر دوش شاعران گذاشته میشود. ترانهسرایی به دانش، تجربه و ورود متفاوت از شعر نیاز دارد که در موسیقی افغانی کمتر بدان توجه شده است. در مورد تجربههای شعر و داستان، تا حدی با شما موافقم. اما به باور من، امروز شعر و داستان ما، بیشتر بر دروازهی نخبهگان لنگر انداخته است و هضم و فهم زبان شاعران و نویسندهگان معاصر برای مردم، چیزی فراتر از دشوار است.
– متأسفانه رابطهای میان شاعران و آوازخوانها وجود ندارد؛ [استثناهایی وجود دارد] این از ترانههای سطحی و پر از عیب و نقصی که خوانده میشود معلوم است. به نظرتان کمپوز خوبی که با یک شعر بد خوانده میشود چقدر ارزش هنری دارد؟
– شعر، کمپوز یا موسیقی، هر جای یک اثر که بلنگد، در نهایت یک اثر لنگ است. فراموش نکنیم که ترانهسرا و شاعر، اغلب دو شخص جدا از هم اند. در جهان، شاعران کمتر ترانهسرایی میکنند. اما در وطن ما، نبود ترانهسرا باعث شده تا شاعران به این کار دست بزنند که بحثی است جدا. اگر آهنگساز بهره کافی از سواد داشته باشد، در آن صورت، نیاز بزرگی به رابطهی مستقیم میان شاعر و آوازخوان نیست. اما بدون شک که رابطهی مستقیم «آهنگساز» با شاعر و ترانهساز یا مصنف، برای هر دو طرف، کمککننده است و در کیفیت اثر، تأثیر مشهود دارد. این اما آهنگساز است که باید تصمیم بگیرد چه کلامی برای کمپوزش شایسته است. اما این که یک آوازخوان ممکن است یک آهنگساز نیز باشد، مسألهی استثنایی است. وقتی آهنگساز و یا شاعر از سواد کافی بهره نداشته باشد، رابطهی مستقیم و یا حتا رفاقت میان شان، کمک بزرگی به کیفیت اثر نمیکند.
– دگه چی گپاست؟
– زُهرهها، هَی پلنگ شده راهیستن!
– یک هدیه به هشت صبح؟
– نیچه میگوید: «زندهگی بدون موسیقی، اشتباهی بیش نیست!»





