وقتی رهبران یک سرزمین، هنر را امری حاشیهای و بیارزش بدانند و در ساختار حکومت، فرهنگ و خلاقیت جایگاهی نداشته باشد؛ وقتی بودجهها صرف تحکیم قدرت شود، اما برای کتاب، تئاتر، سینما و موسیقی سهم ناچیز یا هیچ درنظر گرفته شود؛ وقتی سازها شکسته، صداها خاموش و برچسب «حرام» بر پیشانی رقص و آواز زده شود؛ وقتی سیاستمداران از جشنوارههای فرهنگی هراس داشته باشند و گفتوگوی تمدنها را تهدیدی برای اقتدارشان ببینند؛ وقتی رهبران حتا یکبار پا در سالن سینما، تئاتر و کنسرت نگذارند و جهان را تنها از دریچه تنگ ایدئولوژی بنگرند؛ وقتی در نظام تعلیم و تربیه، نصاب درسی از هنر، فلسفه و تاریخ فرهنگ جهانی تهی باشد و نسل نو از شناخت زیبایی، نقد، تخیل و آفرینش محروم بماند؛ و وقتی شادیهای ساده مردم ـ شنیدن موسیقی و رقصیدن در محافل خوشی ـ گناه شمرده شود، آنگاه جامعه نهتنها از هنر که از روح زندهگی تهی میشود.
اگر در چنین سرزمینی پالیسی کلان فرهنگی و هنری وجود نداشته باشد، اگر «دیپلماسی فرهنگی» تعطیل باشد و کشور نتواند از راه هنر و فرهنگ با جهان گفتوگو کند؛ اگر در نشرات تلویزیون و رادیو، در اخبار و مجلات، بهجای تنوع فکری و برنامههای هنری، تنها مطالب مذهبی یکسویه به نشر برسد و صداهای دیگر مجال ظهور نیابند؛ اگر صدای رسای بانوان خاموش گردد و حضورشان نادیده گرفته شود؛ و اگر واژههای زیبایی چون «عشق»، «محبت» و «دوستی» جرم پنداشته شود، آنگاه جامعه به زندان خاموش بدل میشود؛ زندانی که در آن نهتنها هنر که انسانیت نیز در بند خواهد بود.
چنین سرزمینی بهظاهر ممکن است نظم داشته باشد، اما نظمی سرد و بیروح. ممکن است شعار اخلاق بدهد، اما اخلاقی که از زیبایی، مهر و همدلی بیبهره است. در چنین جایی، تکصدایی جای گفتوگو را میگیرد، سانسور بهجای نقد مینشیند و ترس، خلاقیت را در نطفه خفه میکند، هنرمند خاموش میشود یا هم راه مهاجرت برمیگزیند و زن که نیمی از پیکر جامعه است، از حضور موثر در جامعه محروم میماند. نتیجه، شکلگیری جامعه بیرنگ و بینغمه است؛ جامعهای که از درون فرسوده میشود؛ زیرا هنر نه زینت زندهگی، بلکه نفس زندهگی است و عشق نه جرم که جوهر انسانبودن است.
درخاتمه، با احساس مسوولیتی که چون دیگران دارم، پیشنهاد میکنم تا دیر نشده بهنام بزرگان این سرزمین ـ مولانا جلالالدین محمد بلخی، علیشیر نوایی، رابعه بلخی، سید جمالالدین افغان، استاد برشنا، استاد رشتیا، استاد محمدحسین سرآهنگ، استاد اولمیر و دیگر نامآوران فرهنگ و هنر ـ، از فرهنگیان، دانشمندان، ادیبان و هنرمندان کمک و مشوره مسلکی بگیرید تا خود و مردم را در قرن حاضر از شرمندهگی تاریخی ـ که میتواند عواقب سنگین و جبرانناپذیر برای نسلهای آینده داشته باشد ـ نجات دهید.
تاریخ قضاوت خواهد کرد. پس بگذارید این قضاوت، سربلندی فرهنگ و انسانیت را گواهی دهد، نه خاموشی و حذف آن را.
نجات فرهنگ، نجات انسانیت!






