خورشید در آسمان میدرخشید و همه جا را به رنگ طلایی درمیآورد. گاهی میان ابرها ناپدید میشد و دوباره نمایان میگشت، مانند کودکی که در بازی قایمباشک پنهان میشود. ابرها مانند پرندهگان بزرگ و سفید در آسمان شناور بودند. در پارک نشسته بودم و باد ملایمی گونههایم را نوازش میکرد. شاخهها به آرامی تکان میخوردند و من در اندیشههای خود غرق بودم. ناگهان متوجه زنی شدم که در آن سوی پارک آرام میگریست. به نظر میرسید ترسیده است، اما برای اینکه کسی اشکهایش را نبیند، چشمانش را بسته بود. با این حال، قطرات اشک از لابهلای پلکهایش بیرون میتراوید و بر شقیقههایش میلغزید و به گوشش میرسید. در چشمان او ردی از درد جاودان دیده میشد.
ناخودآگاه، بدون اینکه سوالی بپرسم، کلمات از دهانش جاری شد؛ گویی مانند برفهای زمستانی بر قله کوه، بیوقفه بر زبانش میآمد. با اینکه سعی میکرد حرفهایش را بازگو نکند، واژهها مانند سنگهای صیقلی از ذهنش عبور میکردند و دوباره در دلش فرو میرفتند. من هم مشتاق بودم بدانم چه چیزی قلبش را به این اندازه به درد آورده است و از اینکه به حرفهایش گوش میدادم، حس خوبی داشتم.
دوباره دهان باز کرد و گفت: «در صنف دوازده بودم، تازه جوان شده بودم و دست چپ و راست خود را شناخته بودم که خانوادهای به خواستگاریام آمد. از اینکه افراد تحصیلکردهای بودند، حس میکردم خوشبخت خواهم شد. خانوادهام رضایت نشان داد و من هم هرچه خانوادهام تصمیم میگرفت، قبول میکردم.»
با آرامی و دقت، گویی از روی پلی لرزان که بر رودخانه عمیق و خروشان کشیده شده بود، خاطراتش را به یاد میآورد و قطرات اشک از گونههای برجستهاش میلغزید. ادامه داد: «عروسیام آغاز بدبختی من بود. چه خشونتهایی که بر من روا نداشتند. جز خشونت، رنج و ظلم چیزی نمیدیدم. وضعم روزبهروز بدتر میشد. در خانه پدر حداقل میفهمیدیم علت بدبختیها و کارهای سخت، فقر است. این جا همه چیز فراوان بود، ولی وحشت و رنج غیرقابل توصیف در این خانه موج میزد. آنقدر کتکم میزدند که از حال میرفتم. مادرشوهرم مانند زنگ فلزی بر جانم افتاده بود. یک روز آنقدر همه اعضای خانواده مرا کتک زدند که دیگر تحمل نتوانستم و با حال خراب از آن خانه فرار کردم. با همان وضعیت، به خانه پدرم بازگشتم و تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. یک امید کوچک در دلم جوانه زده بود. میخواستم هر نوع سختی را بپذیرم، اما دیگر پا به خانه شوهر نگذارم. اما بهدلیل رسمورواجهایی که داریم، خانوادهام اجازه طلاق نداد. پدرم گفت: ما پشتون هستیم. وقتی با لباس عروس از خانه پدر میروی، تنها با کفن میتوانی بازگردی. مرا دوباره به خانه شوهر فرستادند… .»
و در حالی که او قصه میکرد، سیل اشک از چشمانش جاری بود. با خود گفتم، چقدر سخت است دختر بودن در افغانستان. این یک روایت از هزاران روایتی است که در این وطن ناگفته و نانوشته مانده است. زنان بسیاری هستند که با ازدواج، از چاله مردسالاری به چاه میافتند و در آن چاه تاریک و تار میمانند تا اینکه مرگ به سراغشان میآید. نکته سخت و بسیار غمانگیز این است که رسمورواجهای خانوادهگی و قومی باعث میشود این پیوند که چیزی جز اسارت و خشونت به دنبال ندارد، دوام بیاورد. ما کم نداریم در بین اقوام مختلف رسمورواجهایی که امکان ایجاد یک زندهگی امن و سالم را از دختران میگیرد. البته پدران و مادران ما و جامعه در کل پاسدار این رسوم هستند و کمتر کسی پیدا میشود که به خود جرأت آستین بالا زدن را بدهد و از آن رسوم سفت و سخت عبور کند. امیدوارم روزی همه به این درک و فهم برسیم که هیچ چیزی را مهمتر و مقدستر از زندهگی خوب و شایسته یک انسان ندانیم.







