مقدمه
دولتـملتسازی بهعنوان یکی از مهمترین و بنیادیترین اصول برای بقا و تداوم حیات کشورها، در پهنا و گستره روابط بینالملل تاریخ کهن و درازآهنگی ندارد. این مفهوم با فروپاشی امپراتوریها و پس از وستفالیایی شدن جهان و به میان آمدن دولتهای ملی وارد حوزه علوم سیاسی شد (۱). در افغانستان اما یکصد و چهل سال پیش توسط عبدالرحمان، پادشاه کشور، نخستین سنگبنای ملتسازی و دولتسازی گذاشته شد؛ روندی که از همان آغاز با نواقص و اشتباهاتی به همراه بود و در واقع به جای دولتسازی و داشتن دولت قانون و مردم، قتل عام و پاکسازی و به جای ملتسازی یکسانسازی و همرنگسازی را در پیش گرفت (۲). حالا افغانستان از آن زمان یکصد و چهل سال فاصله دارد و در طول این مدت چندین روند جدید را در جهت رسیدن به هویت ملی و دولت ملی پشت سر نهاده است. اما جامعه متکثر و رنگارنگ و موزاییکی افغانستان هنوز هم بهشدت با بحران هویت ملی و دولت ملی روبهروست و از شکستخوردهگی این فرایند رنج میبرد و همهروزه خون و هزینه این معیوبیت را میپردازد.
واپسین تلاشها در جهت دولت-ملتسازی پسا۲۰۰۱م در افغانستان به رهبری ایالت متحده امریکا و مهندسی اخضر ابراهیمی نماینده سازمان ملل، جیمز دابینز و زلمی خلیلزاد آغاز شد. از آن میان ابراهیمی و دابینز بهعنوان دیپلماتان کهنهکار، تجارب خوبی داشتند. ابراهیمی تجربه مدیریت بحران خاورمیانه را داشت و دابینز در مدیریت بحرانهای ملتسازی در آلمان و جاپان پسا جنگ جهانی دوم و کوزوو، بوسنیا و هرزگوین، هایتی، سومالیا و عراق کارنامههای درخشانی داشت (۳). اما زلمی خلیلزاد، امریکایی افعانستانیتبار که در آن زمان بهعنوان فرستاده ویژه در امور افغانستان از سوی اداره رییس جمهور بوش گماشته شده بود، از تجربه چندانی برخوردار نبود. با وجود این، بیشترین نقش را در تشکیل حکومتهای انتقالی، موقت، قانون اساسی و مدلِ نظام سیاسی در افغانستان پسا ۲۰۰۱م بازی میکرد. در واقع او گاهی در نقش یک رییس جمهور سایه ظاهر میشد و حامد کرزی و اشرف غنی، روسای جمهور افغانستان از او مشورت میگرفتند. رد پای خلیلزاد را در همه تحولات دو دهه پسین افغانستان از نشست بن آلمان که منجر به شکلگیری یک دولت معیوب در افغانستان شد تا نشست دوحه قطر که به شکست دولت جمهوریت و خروج فاجعهبار نیروهای امریکایی و به قدرت رسیدن دوباره طالبان و القاعده در افغانستان انجامید، میشود دید. افغانستان امروز درست در جایی قرار دارد که قبل از ۲۰۰۱م قرار داشت. گاهی فکر میکنم تاریخ ایستاده است، یا ما به یکباره پرتاب شدهایم به دو دهه قبل. در این مقاله تحلیلی به این پرسشها پاسخ ارایه میکنم که چرا تلاشها و هزینههای بزرگ بیستساله جامعه جهانی و امریکا در امر دولت-ملتسازی در افغانستان شکست خورد و کارگزاران امریکایی بهویژه زلمی خلیلزاد چه نقشِی در این شکست تاریخی امریکا و افغانستان داشتند. روش تحقیق ما در این یادداشت تحلیلی و شیوه گردآوری دادهها کتابخانهای و روزنامهای است.
آشنایی بیشتر با خلیلزاد
خلیلزاد یکی از نامهای آشنا در تحولات و عرصه سیاست افغانستان در چهار دهه اخیر، از جنگ سرد تا خروج فاجعهبار امریکا از افغانستان به شمار میرود؛ اما جهت شناخت بیشتر و ابهامزدایی از نام و کارنامههای این کنشگر امریکایی افعانستانیتبار نیاز است به ابعاد زندهگی او بپردازم تا ذهن مخاطب این یادداشت در مورد او روشنتر بشود.
زلمی خلیلزاد در مارچ ۱۹۵۱م از پدر پشتون و مادر تاجیک در ولایت بلخ افغانستان متولد شد. پدرش از پشتونهای قبیله نورزی بود که در زمان حکومتداری محمدظاهر شاه برای انجام ماموریت رسمی به بلخ در شمال افغانستان میرود و آنجا میماند. زلمی خلیلزاد مکتب را در لیسه غازی کابل به پایان رساند و در چارچوب برنامه بینالمللی تبادل فرهنگی در مکتب کرس کالیفرنیا بهعنوان دانشجو به امریکا مهاجرت کرد. بعدتر، کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه امریکایی بیروت در لبنان گرفت و به همین ترتیب دکترای خود را از دانشگاه شیکاگوی امریکا به دست آورد (۴). خلیلزاد هنگام دانشجویی در دانشگاه بیروت با چریل بنارت، خانم اتریشی ازدواج کرد. پسر بزرگ خلیلزاد الکساندر بنارت، مدیر عامل شرکت نفتی گرفن است. به گزارش رسانه صدای آزادی، شرکت نفتی پسر خلیلزاد در سال ۱۳۹۱ نتوانست برنده داوطلب استخراج منابع نفتی آمو دریا در شمال افغانستان بشود و یک شرکت چینی به نام «سیانپیسی» برنده این قرارداد چندین میلیارد دالری شد.
الکساندر بنارت آن زمان در یادداشتی به فارن پالسی، مجله سیاست خارجی امریکا، از برنده نشدن شرکتش در پروژه بزرگ و موفقیت چینیها انتقاد تندی کرد.
میانه خلیلزاد و خانوادهاش با شرکتهای بزرگ تجارت نفتی جهانی برمیگردد به اواخر دهه ۱۹۹۰م، پایان جنگ سرد. آن زمان زلمی خلیلزاد مشاور غولِ نفتی جهان شرکت یونیکال بود؛ شرکتی که میخواست گاز و نفت کشورهای آسیای مرکزی بهویژه گاز ترکمنستان را از میدانهای نفتی و گازی این کشور از طریق افغانستان و پاکستان به هند و بعد به آبهای آزاد ببرد و به فروش برساند. این پروژه بزرگ «تاپی» نام دارد و عمر این پروژه بیشتر از سی سال است. خلیلزاد طالبان را بهترین سربازانی میدانست که میتوانند از این پروژه بزرگ محافظت کنند (۵). پیوند خلیلزاد با طالبان جدا از موضوع پشتونوالی، برمیگردد به همین پروژه. در طول دو دهه پسین چندین بار دولتهای شریک این پروژه تلاش کردند کار عملی این پروژه را آغاز کنند، اما به دلیل ناامنی در افغانستان این پروژه عملی نشد؛ چون ۸۵۰ کیلومتر از خطوط لوله تاپی از افغانستان بهویژه از مناطق ناامن این کشور در جنوب میگذرد و حالا طالبان در روزهای آخر این پروژه برای چندمین بار افتتاح کردهاند و به نظر میرسد عملی شدن این پروژه بخشی از توافق تجاری خلیلزاد با طالبان در دوحه باشد.
گذشته از این پیش امرالله صالح، معاون پیشین ریاست جمهوری افعانستان، از رابطه تجارتی زلمی خلیلزاد با میرویس عزیزی هوتک، مالک بانک خصوصی عزیزی و گروپ کمپنیهای عزیزی، پرده برداشت؛ میلیاردر افغانستانی که این روزها رسانههای جهانی از جمله بیبیسی در مورد ساخت دومین آسمانخراش مرتفع در امارت متحده عربی توسط او، گزارش دادهاند. گفته میشود بخش بزرگ سرمایههای عزیزی سهم خلیلزاد است.
شکست دولتسازی امریکایی در افغانستان
افغانستان در میان کشورهایی قرار دارد که از میزان بالای تنوع و شکاف و منازعه قومی-مذهبی در طول تاریخ بهخصوص در نیم قرن اخیر برخوردار بودهاند. انتظار میرفت پس از تحولات جدید سپتامبر ۲۰۰۱م کارتل نخبهگان و کنشگران درونی و بیرونی تاثیرگذار بر سیاست این کشور روی ساختار سیاسی و قانون اساسی به توافق میرسیدند که هم پاسخگوی واقعیتهای میدانی افغانستان چندینتباری میبود و ثبات و امنیت پایدار را تضمین میکرد و نیز ریل افغانستان را در مسیر توسعه به حرکت درمیآورد.
اما مهندسان سیاسی پسابن بهویژه زلمی خلیلزاد بهعنوان تاثیرگذارترین کارگزار امریکایی افعانستانیتبار، با توجه به گرایشات قومی و فرهنگ پشتونوالی که دارد، قانون اساسی و ساختار سیاسی را برای آینده افغانستان طراحی و اجرا کرد و در واقع پیراهنی را برای افغانستان نوین دوخت که از همان آغاز به تن این کشور تنگی میکرد.
در حالی که تجربه تاریخی ثابت کرده بود افغانستان با توجه به پیشینه منازعات و درگیریهای داخلی بر سر قدرت سیاسی دیگر نمیشد توسط یک ساختار سیاسی متمرکز پشتونمحور مدیریتش کرد؛ اما مثلث خلیلزاد، کرزی و جلالی بهعنوان حلقه تکنوکرات و قومپرست برای حفظ سلطه قومی پشتونها با فشار و جعل و حتا دستبرد به متن قانون اساسی جدید افغانستان نظام متمرکز ریاستی مطلقه سیاسی را در قانون اساسی جدید ۲۰۰۴م گنجاندند (۷)؛ ساختاری سیاسی معیوبی که از همان آغاز با چالشهای بزرگی مواجه بود و پاسخگوی نیازمندیهای سیاسی این کشور نبود و افغانستان را به ناکجاآباد میبرد و سیاهچاله دیگری انتظار جامعه ناهمگون و متکثر افغانستان را میکشید.
فروپاشی دولت جمهوریت چهارم و شکست فرایند دولت-ملتسازی پسابن خیلی از افغانستانپژوهان از جمله جیمز دابنیز از مهندسان سیاسی افغانستان نوین را به این باور رساند که بزرگترین اشتباه استراتژیک اداره بوش و فرستاده ویژهاش خلیلزاد در امر دولتسازی در افغانستان عملکردهای نادرست و کورکورانه و تطبیق الگوواره امریکایی نظام سیاسی متمرکز در افغانستان بود. دابینز به این باور است که نظام سیاسی ریاستی و دموکراسی اکثریتی با واقعیتهای موجود جامعه موزاییکی افغانستان همخوانی نداشت و در نهایت عملیاتی شدن چنین سیاستها، ناکامیهای ویرانگری را در پی داشت که در آخر دابینز از آن بهعنوان مرگبارترین و استراتژیکترین اشتباهات امریکا در امر دولتسازی و ملتسازی در افغانستان یاد میکند (۸). بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که نگاههای قومی و منافعمحور خلیلزاد و همفکرانش و جعل قانون اساسی و تحمیل یک ساختار ناکارآمد و تجربهشده، باعث شکست دولتسازی و هدر رفتن میلیاردها دالر پول مالیهدهندهگان امریکایی در افغانستان شد و این کشور در حال حاضر در بدترین وضعیت تاریخی و بشری قرار دارد که خلیلزاد مقصر اصلی این وضعیت است.
شکست ملتسازی امریکایی در افغانستان
همینگونه ملتسازی هنوز هم در افغانستان معیوب است و به قول دکتور محسن خلیلی، افغانستانشناس معروف ایرانی “افغانستان کشور پیشاملت و پیشادولت است.» واقعیت همین است که ما در طول تاریخ بهویژه در صد سال اخیر با بحران هویت ملی مواجه بودهایم. واژه «افغان» که بهعنوان هویت ملی افغانستانیها معرفی شده، یک هویت قومی است، نه ملی. این مفهوم نام دیگر قوم پشتون است و هویتهای دیگر قومی چون تاجیک و اوزبیک و هزاره و ایماق و… خود را در آیینه این کلانهویت تماشا نمیکنند. در افغانستان همواره به جای ملتسازی، سیاست همسانسازی قومی و اکثریتسازی و به هم زدن بافتهای اجتماعی مناطق خاص بهویژه در شمال این کشور که زادگاه تاریخی و سرزمین تاجیکان است، اعمال شده است.
انتظار میرفت پس از فرصت به میان آمده در بیست سال اخیر برای این بحران بهگونه منطقی و درست یک راه حل عادلانه و همهپذیر پیدا میشد، اما خودبرترپنداری و توهم اکثریت بودن قومی و لابی خلیلزاد به رغم تصویب قانون ثبت احوال نفوس با اکثریت آرای اعضای پارلمان در سال ۱۳۹۳که قرار بود به بحران هویت ملی برای همیشه نقطه پایان داده شود، مانع آن شد.
کنشگران قومگرا بهویژه خلیلزاد و اشرف غنی قانون مصوب پارلمان کشور را دور زدند و اشرف غنی دوباره روند همسانسازی را به جای ملتسازی در پیش گرفت. البته خلیلزاد در این امر او را همکاری میکرد.
در همین مورد گریگ ویتلاک، روزنامهنگار امریکایی که بهتازهگی کتابی تحت عنوان «اسناد جنگ افغانستان» نوشته، تاکید میکند که «الگووارههای امریکا برای ملتسازی در افغانستان پسابن نادرست و اشتباه بود که در نهایت منجر به شکست و فروپاشی نظام سیاسی در این کشور شد (۱۰).
توافق دوحه و خروج فاجعهبار
انتخاب زلمی خلیلزاد امریکایی پشتونتبار بهعنوان فرستاده ویژه امریکا برای مذاکرات صلح با طالبان در سپتامبر ۲۰۱۸م یک انتخاب عجولانه و اشتباه استراتژیک و تاریخی اداره ترمپ بود. اشتباه از این جهت که پیش از این خلیلزاد در امر دولت-ملتسازی امریکایی در افغانستان ناکام مانده بود و کارنامه سیاهی داشت و نباید او بهعنوان کسی که به نزاع بیستساله و طولانیترین جنگ بیرونمرزی امریکا در افغانستان پایان میداد، برگزیده میشد؛ چون تجربه بیستساله حضور امریکا در افغانستان و شکست دولت-ملتسازی در این کشور و بنبست جنگ امریکا با طالبان این موضوع را آشکار کرده بود که کارگزاران امریکایی از جمله خلیلزاد بهعنوان مهندس اصلی دولت جدید افغانستان موفقانه عمل نکرده و اشتباهات بزرگی را مرتکب شدهاند؛ امری که در نهایت باعث خروج شتابزده، تحقیرآمیز، فاجعهبار و پرتلفات نیروهای امریکایی و شکست و فروپاشی دولت جمهوریت در افغانستان و برگشت دوباره طالبان به قدرت شد. زلمی خلیلزاد با چک سفیدی که از اداره ترمپ برای مذاکرات با طالبان گرفته بود، بارها به کشورهای همسایه افغانستان رفتوآمد کرد و مستقیم با پاکستان بهعنوان دولت حامی و پدر طالبان وارد گفتوگو شد. او چند تن از رهبران طالبان را جهت مذاکره از جمله ملا برادر، کسی که در سال ۲۰۲۰م توافقنامه دوحه را با مایک پمپیو، وزیر خارجه امریکا به امضا رساند، از زندان پاکستان و بگرام و گوانتانامو آزاد کرد و با آغاز مذاکرات مستقیم با طالبان دولت افغانستان را دور زد. با این اقدام، آخرین تیر را بر پیکر زخمی اداره کابل که به دلیل اتهامهای تقلب در انتخابات از فقدان مشروعیت وسیع برخوردار بود، شلیک کرد.
به دنبال آن آزادسازی بیش از پنج هزار زندانی طالبان بدون پیششرط از زندانهای افغانستان در ماههای پیش از خروج فاجعهبار و شکست جمهوریت با پافشاری خلیلزاد، باعث تقویت ماشین جنگی طالبان شد و از همان آغاز معلوم بود که با دور زدن دولت افغانستان طالبان سکاندار آینده افغانستان میباشند.
سرانجام پس از نه دور گفتوگو و مذاکره در فبروری ۲۰۲۰م امریکا و طالبان به توافق دوحه تن دادند؛ توافقِی که یک برنده داشت و آن هم طالبان بود. به این ترتیب کلید کاخ ریاست جمهوری افغانستان توسط خلیلزاد به ملا برادر تحویل داده شد. البته این تنها تحلیل من در مورد نقش مخربانه خلیلزاد نیست. در این مورد خیلی از کنشگران سیاسی امریکا با من موافق هستند، از جمله جان بولتن، مشاور امنیت ملی و رابرت گرینر، رییس پایگاه سیآیای که در سه سال گذشته به بررسی خروج فاجعهبار و فروپاشی دولت افغانستان پرداختهاند، خلیلزاد را مقصر این وضعیت میدانند (۱۱).
نتیجهگیری
پایان سخن اینکه در شکست دولت-ملتسازی امریکایی در افغانستان و بنبست جنگ تاریخی این کشور در برابر تروریسم و القاعده و فرار غنی و خروج شتابزده و فاجعهبار سربازان امریکایی که در نهایت به فروپاشی دولت افغانستان و وارد شدن نیروهای طالبان به کابل در آگست ۲۰۲۱ م انجامید، کدها و متغیرهای زیادی نقش دارند. از آن میان، نقش کارگزاران امریکایی بهویژه زلمی خلیلزاد خیلی برجستهتر است. خلیلزاد بیشتر از هر کنشگر و کارگزارِ داخلی و خارجی در برگشت طالبان به قدرت و سقوط جمهوریت و شکست تاریخی امریکا در افغانستان نقش دارد.
حالا با گذشت بیش از سه سال از آن شکست تاریخی، افغانستان در بدترین وضعیت بشری قرار دارد. فقر و گرسنهگی فراگیر، فروپاشی اقتصادی و سیاسی و امنیتی و مهاجرت گسترده و فرار و میلیونی شهروندان کشور، بحران بیدولتی، فقدان دولت نماینده، افزایش تهدیدات و شکنندهگی امنیتی، حضور و فعالیت بیش از بیست گروه تروریستی و رادیکال اسلامی از جمله القاعده زیر سایه حاکمیت یک جنبش بهشدت توتالیتر و استبدادی و قومی که با برداشت خشک و انحرافی از اسلام، کشور را به جهنمی برای شهروندانش بهویژه برای زنان این کشور مبدل کرده است.
بنابراین یافتههای مقاله نشان میدهد که مسوول بخش بزرگ این بدبختی و بحران و شکست و فروپاشی و تحقیر تاریخی ایالت متحده امریکا در جهان، خلیلزاد است. در یک کلام «زل» زحمتها، هزینهها و خونهای ریختهشده هزاران سرباز امریکایی در دو دهه اخیر در افغانستان را قربانی منافع قومی و تباری و اقتصادیاش کرد، ضمن آنکه فرصت دولتسازی در افغانستان را از نابود کرد و قربانیهای صدها هزار نفری افغانستان هدر رفت. باور دارم اگر به جای خلیلزاد هر امریکایی دیگر میبود، چنین قماری را نمیزد و امریکا را با چنین سرنوشت و تحقیر تاریخی روبهرو نمیکرد. افغانستان و مردمش نیز در بدترین وضعیت تاریخی که حالا قرار دارند، قرار نمیگرفتند.
در پایان با این دو پیشنهاد به دولت امریکا دروازه این مقاله را میبندم:
پیشنهاد نخست اینکه تا دیر نشده، به وضعیت بهشدت بحرانی و خطرآفرین افغانستان رسیدهگی کند و هشدارها را جدی بگیرد تا جبران اشتباه بکند. مورد دوم: با توجه به شناختی که از وضعیت منطقه دارم، میدانم که افغانستان هنوز هم از اهمیت ژیوپلیتیکی در سیاست خارجی ایالت متحده امریکا برخوردار است و امریکا چه در حال حاضر و چه در آینده یکی از کشورهای تاثیرگذار بر اوضاع افغانستان به شمار میرود. این کشور باید افرادی را بهعنوان سفیر و فرستاده ویژه در امور افغانستان بگمارد که شناخت عمیق از جامعه افغانستان داشته باشند و منافع مردم دو کشور را در نظر بگیرند، نه مانند زلمی خلیلزاد که همه چیز را قربانی منافع قومی و شخصیاش بکند.
منابع
- بیرون هنته (۱۴۰۰)، تفکر در باب توسعه ، تهران، انتشارات پگاه روزگار نو
- حمزه واعظی(۱۳۹۰)، مقدمهای بر ژئوپلیتیک افغانستان، انجمن ژئوپلیتیک افغانستان هویت های پریشان، مشهد انتشارات بدخشان.
- جمیز دابینز(۱۳۹۳)، ملت سازی در افغانستان پس از طالبان، کابل مرکز مطالعات صلح و توسعه
- زلمی خلیلزاد(۱۳۹۶)، فرستاده از کابل تا کاخ سفید، انتشارات سنت مارتین.
- گریگ ویتلاک(۱۴۰۱)، اسناد جنگ افغانستان، تهران انتشارات کوله پشتی.
- یحیی موسویی(۱۴۰۲)، از تسخیر تا فروپاشی، مشهد انتشارات سپیده باوران.
- محسن خلیلی(۱۴۰۱)، افغانستان پیشا ملتی نا دولت، انتشارات بدخشان.
- حسن عباس(۱۴۰۲)، بازگشت طالبان، تهرانف انتشارات ثالث
- خبرگزاری اسپوتنیک.
- مجله فارن پالسی.
- خبرگزاری راسیک.






