گروهگروه در چمن سبز مکتب یا کنار بمبه آب نشستهاند. عدهای هم دور از جمع دونفره یا چند نفر پیش کلکینهای دهلیز مکتب و یا دیوار تکیه دادهاند. دخترانی با چادرهای سفید و لباسهای سیاه. باهم گفتوگو میکنند، میخندند و گاهی گریه سر میدهند. با اینحال، یکی به دیگری اینگونه دلداری میدهد: «روز نمرهخوانی باز به مکتب میآییم.» آنها تمام این سال را با تب و لرز این که فردا از پیش دروازه مکتب جوابشان خواهند داد، به امید خواندن و یاد گرفتن به مکتب رفتند. امروز اما، آن روز سیاه که از آن به بعد مجبورند گوش به زنگ «امر ثانی» باشند، فرا رسیده است. چه کسی فکرش را میکرد که روزی مکتب، این نخستین دریچه دانش بهروی دختران سرزمین ما بسته شود؟ چه کسی فکر میکرد روزی میرسد که به دختران ۱۲ ساله ما گفته شود چون «جوان» شدهاند و دختر هستند، حق رفتن به مکتب و آموزشگاه را ندارند؛ مکتبی که روزگاری بهسختی بعضی از خانوادهها راضی به فرستادن دخترانشان به آن جا بودند. پدری که بیست سال پیش دختر بزرگترش را به مکتب نفرستاد و پیش از وقت او را به شوهر داد، دختر کوچکش را خودش به مکتب میبُرد. اما انگار شبحی یکباره وطن را فرا گرفت. ایدئولوژی سیاه طالبان با آدمهایی که جز تفنگ به شانه انداختن کار دیگری بلد نیستند و با قلم بیگانهاند، گریبان سرزمین ما را که آهسته آهسته داشت مسیر خودش را پیش میرفت، گرفت.
هزار روز میشود که دختران از رفتن به مکتب باز ماندهاند. هزار روز کم نیست. شک نیست که هزاران زندهگی با گذشت هر روز از دست میرود. هزاران آینده در ظلمت جهل طالبانی سوخت و خاکستر شد. امروز هزاران دختر دیگر نیز دروازه مکتب بهرویشان بسته شد. هزاران حال و آینده. در این روز آشوب و نحس به مکتب آمدهام. از دور دختران را نگاه میکنم. تکتک رفتارهایشان را زیر نظر دارم و وقتی میبینم که دستهای یکدیگر را سخت میفشارند و همدیگر را تا دیدار بعدی در روز نمرهخوانی دلداری میدهند. بغضم میترکد. بسیار گریستهایم و بسیار خواهد گریستیم، آنقدر که همه فکر کنند دریا را چشمان ما آب میدهند. حالا میدانیم و با گوشت و پوست و استخوانمان حس میکنیم که فقط دو کلمه، دو کلمه کافی است تا زمان توقف کند و زندهگی همه ما را در یک نقطه، مرکز اندوه، شاید اندوه مشترک همه ما، وصل کند، فقط دو کلمه: «امر ثانی». کلمهای که انگار قنداق موزری است که بر مغز سر خسته ما فرود میآید.
چندی پیش نیز به این مکتب آمده بودم. میگفتند که بعد از تمام شدن امتحان «چهار و نیمماهه» گروهی از طالبان به مکتب آمده بودند. بعدتر معلوم شد که از ریاست «امر به معروف و نهی از منکر» هستند. همهگی ترسیده بودند، حتا طفلان از آمدنشان وحشت کرده بودند و در گوش هم پیچپیچ میکردند یا با نگرانی و دلهره از معلمانشان میپرسیدند که «ما را از مکتب میکَشند؟» تصور چنین صحنهای بسیار آزاردهنده است. این که حتا کودکان ترس رانده شدن از پشت در مکتب را داشته باشند. استاد یکی از این دانشآموزان، خانم راسخ که معلم صنف سوم است، میگفت: «آن شاگردم (اشاره به دختری دارد که دورتر از ما نشسته بود) بسیار لایق و درسخوان است. روزی که از امر به معروف و نهی از منکر به مکتب ما آمده بود، پیش از آن که ما دلیل آمدنشان را بفهمیم زارزار در بغلم گریه میکرد و میگفت: استاد ما چه کنیم اگر بگویند که مکتب نیایید؟»
باری من مدت کوتاهی در این مکتب تدریس میکردم. از دانشآموزان خواسته بودم که نامهای برای پنچ سال بعدشان بنویسند و برایم بیاورند. پنج سال ناشده، دروازه مکتب بهروی آنها بسته شد. آن دختری که نوشته بود «میخواهم در صنف ۹ اولنمره عمومی شوم»، اجازه رفتن به مکتب را ندارد. نویده که نوشته بود «میخواهم چپن سفید داکتری بپوشم و نقاشی کنم»، در قفس خانه زندانی است. نگینه که میخواست انجنیر شود و شهر کوچک ما را قشنگتر بسازد، اجازه رفتن به دانشگاه را ندارد. و دهها دختر دیگر که آرزوهایشان خاکستر شد. حال که مدت زیادی از آن زمان میگذرد، حتا جرئت این را ندارم که به یکی از این دختران بگویم که برای پنج سال بعدشان چه نقشهای دارند؟ حتا نمیتوانم از آنها در مورد رویاها و آرزوهایشان بپرسم. میترسم از پاسخشان. شاید پاسخی ندارند. شاید آرزوهایشان را دیگر دستنیافتنی و رویاهایشان را باطل میدانند.
حسنیه، دختر همراهم است. او امروز آخرین روز مکتبش است و حتا فکر میکند که احتمال آمدن در روز نمرهخوانی هم برایش نزدیک به صفر است. وقتی با همصنفیهایش خداحافظی میکند، با چشمهای سرخ و گونههای نمناک سمت من میآید. بیکش را به شانه میاندازد و میگوید: «کاش دو ماهی غیرحاضری میکردم، محروم میشدم و سال بعد دوباره به مکتب میآمدم.» او را در آغوش میگیرم و برایش امید روزی را میدهم که خود من نیز در این وضع، به آمدنش شک دارم. او اما گریه میکند و میگوید: «باورم نمیشود که دیگر قرار نیست مکتب بیایم. من به امید چه سه ماه زمستان را بگذرانم؟ باورم نمیشود. چهطور زندهگی کنم؟» پاسخی برایش ندارم و در گریستن با او همراه میشوم. حسنیه حتا امید آمدن روز نمرهخوانی، روزی که شاید برای آخرین بار دوستان و همصنفیهایش را ببیند نیز ندارد. پدر حسنیه به سختی راضی شده بود که او را شامل مکتب کند. وقتی هم راضی شد که ادامه دهد، دیگر دختران صنف ششم به بالا اجازه رفتن به مکتب را نداشتند و آخرین روز امتحان برای حسنیه، برابر با آخرین روز مکتب است.
امروز دختران زیادی با هم خداحافظی کردند. آنها به استادان، مکتب و با روسری سفیدی که نشانه امید و روزهای روشن، بدرود گفتند. چیزی از دستان خالیشان برنمیآید. حتا میدانند که مشتکردن دستهایشان نیز مشتی به سرشان خواهد کوبید. بیصدا اشک میریزند؛ اشکهایی که دیده نمیشود. امروز آنها چیزی ندارند، جز شانههایی که در آن غم یکدیگر را تکیه دهند. امروز با اشک، اندوه و خشم فراوان بهسوی خانه، آن چهاردیواری که سلطه نرسالاری و ملاسالاری برای زنان ساخته است، روانه میشوند. دیگر خانه، مکانی برای خستهگی بهدر کردن برای زنان نیست. از هزار روز قبل و از امروز برای دختران ما خانه چهاردیواری است که هر دیوار آن زنجیر قفس را مانند است و دروازهای دارد که برای قفل زدن است.
در این دم که این مطلب را مینویسم، به این فکر میکنم که چرا ما در اندوه مشترک شانه هم نیستیم؟ چرا ما – آدمها، طیفها و گروههای متفاوتی که شاید به غلط «مردم» نامیدهاند – برای انسان بودنمان حداقل در شادی جمعی خود با هم کف نزدیم و در اندوه مشترک یک جا به عزا ننشستیم و سوگ جمعی نگرفتیم؟ واقعاً چرا امروز که شاید از آخرین شادی جمعیمان که میتوانست بالا انداختن کلاههای فراغتمان باشد و یا رخصت شدن از مکتب و امید آمدن دوباره به مکتب، هزار روز و انگار هزار سال میگذرد. خشممان آنقدر قویمان نساخته است که یکصدا شویم و کنار هم بیایستیم؟ شاید این خیال خام باشد، که سوگ من، سوگ تو و سوگ ما، تبدیل به سوگ جمعیمان شود و شاید در مورد ما صدق میکند که «درد هر کسی به خودش مربوط است.» اما سرانجام، شاید که نه، قطعاً خشم ما، اندوه ما، و سینههای سنگین از درد ما، ما را، تکتک ما را، قویتر میسازد. روزی به ریش اینهایی که با تفنگ ما را از پشت درب مکتب و دانشگاه دور ریختند، میخندیم. با وصف همه سختی و آن آیندهای که میخواستیم که به آن نرسیدیم، و با فروریزی همه آرزوها و آرمانهایمان امروز، در روز آزادی، روزی که هیچ زنی برای زن بودن از حق انسانیاش محروم نشود و وطن از غل و زنجیر ایدئولوژی سیاه و جهل آزاد شود، ما با روسریهای گل سیب سر شانه و موهای رها در باد، با پاهای برهنه میرقصیم.





