سالهای پیش دختری بهنام رویا در شهر کابل زندهگی میکرد. این دختر یک کمرهبردار ماهر بود که همیشه طبیعت و دیگر موجودات را بهجز از انسانها عکاسی میکرد. تصویرهای جاندار و قشنگی میگرفت؛ آدم از دیدن تصویرهای او حیرت میکرد. به همان اندازه که در کارش پیشرفت میکرد، دلبستهاش هم میشد. البته دلبسته عکاسی بود، اما چون بیشتر از حیوانات و طبیعت عکاسی میکرد، علاقهاش هم نسبت به این دو زیاد میشد. عکسهای او نهتنها مورد پسند من بود، برای دیگران هم تحسینبرانگیز بود.
رویا یک روز تصمیم میگیرد به باغ بابر برود. بهار بود و باغ قشنگتر از همه فصلها شده بود. به باغ رسید و مصروف عکاسی شد. آنقدر سرگرم بود که غذای چاشت را فراموش کرده بود. با بلند شدن سایه درختان متوجه غروب شد، اما باز هم دست برنداشت و چند عکس دیگر گرفت؛ چون باور داشت که عکس در وقتهای آفتابنشست قشنگتر میافتد. همینطور هم بود. از میان تمام عکسهایی که گرفته بود، عکسهای وقت غروب بسیار زیبا بودند.
وقتی برگشت، با تعجب گفت: «چطور امکان دارد من اینگونه غرق عکاسی شده باشم؟» اما شانه بالا انداخت و ادامه داد: «اشکال ندارد، حداقل عکسهای خوب گرفتهام.»
از اینکه عکسهای قشنگ گرفته بود، راضی بود و همین رضایت برایش مهم بود. دیر وقت شب فرصت کرد تا عکسها را چک کند. از میان آنها، یکی بیشتر از همه توجهاش را جلب کرد؛ عکس طوطیای که بالای درخت نشسته بود و در حال حمله به طوطی دیگر بود. در مورد آن طوطی بیشتر فکر کرد. آنقدر فکر کرد که خواب از چشمش گریخت. با خود میگفت: «آیا ممکن است یک طوطی به طوطی دیگر حمله کند یا او را بخورد؟» با همین فکرها شب را به صبح رساند، اما جوابی نیافت. دوباره به عکاسی برگشت. مدتی گذشت و آن طوطی در ذهن رویا جاوید ماند.
یک روز خوب و رویایی، رویا به «میله گل سرخ» در شهر مزارشریف دعوت شد و قرار بود از طبیعت آن سال عکس بگیرد؛ عکسهایی که نماد سال سبز، شاد و پرنشاط باشد و در کنار همه اینها، خاطرهانگیز نیز. رویا به مزار رفت و عکاسی را آغاز کرد. در جریان عکاسی هرکسی از او میخواست عکسش را بگیرد، اما رویا جواب رد میداد. او دوست نداشت عکس آدمها را بگیرد.
بالاخره دخترخانم جوانی نزدیک رویا آمد و پرسید: «عزیزم، من از آمدنت تا حال متوجه بودم که از آدمها عکس نمیگیری. اگر مشکل نیست، میشه بپرسم چرا؟» رویا لحظهای در سکوت فکر کرد و گفت: «فعلاً عکاسی میکنم، بعداً حرف میزنیم.» و دوباره مصروف عکاسی شد و بهترین عکسها را گرفت.
از عکاسی رخصت شد و بالاخره فرصت کرد و نزد دخترخانم آمد و گفت: «چه چیزی باعث شد این سوال را از من بپرسید؟» دخترخانم در جواب گفت: «چون تو از خودت یا از کسی دیگر عکس نگرفتی.»
با این پرسش و پاسخها قصه میان آنها گرم شد و بیشتر حرف زدند. رویای عکاس لب به سخن گشود. زندهگیاش قصه داشت. گفت: «خواهرم، یکوقتی خیلی فقیر بودم و در بدل پول از همه موجودات روی زمین عکاسی میکردم.»
این را که گفت، چند لحظه مکث کرد، نفسی تازه کرد و ادامه داد: «روزی از گرسنهگی طاقت حرف زدن نداشتم. از یک مرد خواستم کمی پول به من بدهد و من در بدلش چند قطعه عکس بگیرم. وقتی عکسهایش را گرفتم، راضی نشد؛ حتا نخواست ده افغانی به من بدهد. از گرسنهگی توان بلند شدن نداشتم. در گوشهای نشستم که چشمم به درختی افتاد. با عجله خودم را رساندم و یک سیب ناپاک خوردم. اما صاحب درخت نگذاشت یکی دیگر بخورم و با ناامیدی برگشتم. چند قدم بعد دیدم مرغی در نزدیک یک درخت لانه دارد. خواستم از کنار لانهاش رد شوم که متوجه شدم چند لقمه نان در نزدیکی لانه است. آن را خوردم، اما مرغ هیچ عکسالعملی نشان نداد.»
رویا قصه آن روزهایش را تعریف کرد؛ گویا همهچیز مثل تصاویری که گرفته بود در حافظهاش نقش بسته بود. گفت: «بعد آن اتفاق فهمیدم طبیعت همیشه با ما سازگار است؛ این ما انسانها هستیم که همیشه در خواب جهل و غفلت استیم. بعد فهمیدم من تنها غریب این شهر استم که نان مرغ بیگناه و بیزبان را خوردم.»
رویا تشویش آن را داشت که لقمه نانی را که مربوط مرغی بیگناه بود، خورده است. از آن پس، رویا تصمیمش را گرفت. او دیگر هیچوقت از انسانها عکاسی نکرد و نخواست از این راه حتا لقمه نانی پیدا کند. برعکس، بیشتر آغشته و دلبسته طبیعت شد و تلاش کرد راههای دیگری برای نانآوری پیدا کند.






