اگر روزی قرار بود کتاب زندهگی خود را بنویسم، نمیدانم نامش را چه میگذاشتم؟ اما مطمینم نامش را «فصلهایی که هیچکس ندید»، یا هم «بعد از تمام این روزها» و شاید هم «فقط من» میگذاشتم. اما مطمینم در میان صفحات آن چیزهایی نوشته میشد که خواندنشان برای هر کسی آسان نبود. در آن کتاب از خندهها گفته میشد، از امیدهایی که روزی با تمام وجود به آنها باور داشتم، از آدمهایی که آمدند و رفتند، از رویاهایی که هنوز در گوشهای از قلبم نفس میکشند؛ اما بیشتر از همه، از رنجهایی نوشته میشد که سالها بیصدا با خودم حمل کردم.
اگر کتاب زندهگی من نوشته میشد، بخش بزرگی از آن شبیه خزان بود؛ خزانی طولانی، آرام و خاموش. همان فصلی که درختان، برگهایشان را یکییکی از دست میدهند، بیآنکه کسی از آنها بپرسد آیا آمادهاند یا نه؟ شاید زندهگی من هم گاهی چنین بود. برگهایی داشتم که به آنها وابسته بودم؛ آدمهایی، آرزوهایی، باورهایی و روزهایی که فکر میکردم قرار است برای همیشه بمانند. اما زمان آمد و یکییکی آنها را از من گرفت و من فقط ایستادم و تماشا کردم.
خزان همیشه با یک طوفان بزرگ آغاز نمیشود. گاهی آرام میآید. با یک خبر، یک خداحافظی، یک شکست، یک بیتوجهی، یک در بسته، یک شب طولانی یا حتا با سکوت کسی که انتظار داشتی کنارت باشد. بعد یک روز چشم باز میکنی و میبینی چیزی درونت تغییر کرده است. هنوز همان آدمی، همان چهره را داری، همان نام را، همان زندهگی را، اما دیگر مثل گذشته نیستی.
در کتاب زندهگی من از شبهایی نوشته میشد که خواب از چشمانم فرار کرده بود و من با هزار فکر و یک دنیا خستهگی به سقف نگاه میکردم. شبهایی که هیچکس نمیدانست پشت سکوت من چه میگذرد؟ شاید دیگران تصور میکردند همهچیز خوب است، چون لبخند میزدم، حرف میزدم و به زندهگی ادامه میدادم. اما هیچکس نمیدانست بعضی لبخندها نتیجه خوشحالی نیستند؛ گاهی آدم لبخند میزند چون دیگر توان توضیح دادن دردش را ندارد.
اگر قرار بود کتاب زندهگی من نوشته شود، بهعنوان نویسنده باید از روزهایی بنویسم که مجبور شدم قوی باشم، درست در زمانی که دلم میخواست فقط یک نفر کنارم بنشیند و بگوید: لازم نیست همیشه قوی باشی.
از روزهایی باید در لای کلمات جای بدهم که هزار بار شکستم، اما صبح روز بعد دوباره از جا بلند شدم. نه به این دلیل که درد نداشتم؛ به این دلیل که زندهگی منتظر بهبود من نمیماند. کارها باید انجام میشد، مسوولیتها ادامه داشت، روزها پشت سر هم میآمدند و من باید با تمام خستهگیام جلو میرفتم.
در کتابم شاید فصلهایی وجود داشته باشد که با جوهر اشک نوشته شده باشند. بهخصوص روزهایی که زندانی و محاکمه خود را در خانه یافتم، همسنوسالانم را در لباس سبز نکاح و لباس سفید در خانه شوهر دیدم. روزهایی که در تعقیب اخبار بودم که شروع مکاتب اعلام شود و برای یک ثانیه وارد مکتب شوم و با عشق کتابهایم را ورق بزنم.
روزهایی که بار دوش جامعه و جرم خطاب شدم، حس ننگ برای جامعه و حس فخر برای پدر و مادرم شدم. روزهایی که فقط اشک نریختم؛ از زمان و شرایط فرار کردم، پلان دوم ترک کشور را چیدم و برای ترک آن هزاران راه مسدود را تجربه کردم. روزهایی که فقط منتظر ماندم، اما گلویم را پر از بغض کردند، بهجای اشک شوق و صورتم را لبریز از خوشی.
فصلهایی درباره آدمهایی که دوستشان داشتم، اما نتوانستم نگهشان دارم. درباره کسانی که برایشان از خودم گذشتم و شاید حتا یکبار هم نفهمیدند چه چیزهایی را برایشان از دست دادم. درباره حرفهایی که نگفتم، احساساتی که پنهان کردم و خداحافظیهایی که ظاهراً تمام شدند، اما درون من هنوز ادامه دارند.
بعضی آدمها از زندهگی ما بیرون میروند، اما از حافظه قلبمان نه. پنج سال شد که دوستانم و خاطراتشان در حد یک تصویر قدیمی و چارچوب خاطره، شبیه یک قاب عکس که فقط میتوان لمس کرد اما حس نه، وجود ندارند. این یکی از تلخترین قسمتهای بزرگ شدن است؛ اینکه یاد میگیری بعضی آدمها را باید دوست داشته باشی و در عین حال بپذیری که دیگر قرار نیست در زندهگیات باشند.
اگر کتاب زندهگی من نوشته میشد، از تنهایی هم میگفت. نه فقط تنهایی نداشتن آدمها، بلکه آن نوع تنهایی که حتا در میان جمع هم احساسش میکنی. وقتی هزار نفر اطرافت هستند، اما هیچکس نمیداند درونت چه غوغایی است. وقتی دلت میخواهد حرف بزنی، اما نمیدانی با چه کسی؟ وقتی آنقدر حرفهایت را درون خودت نگه داشتی که سکوت، تبدیل به بخشی از شخصیتت شده است؛ آنقدر در خود جمع کردی که تبدیل به یک بغض شده است. این بغض تنها از آموزش، آزادی و دختر بودن نیست، از سنی است که دارد میگذرد. هجده ساله هستم، اما بهعنوان یک دختر شصتساله زندهگی میکنم؛ محدود و محبوس.
شاید خواننده کتاب من در بعضی صفحات فکر کند: چرا این آدم اینهمه سکوت کرده است؟ جواب ساده خواهد بود: چون بعضی دردها آنقدر عمیقاند که زبان از بیانشان عاجز میشود. بعضی از دردها را نمیتوان بیان کرد، چون شرایط برایت مساعد نیست، محدود و مجبوری که در خود نگهشان داری، پنهان اشک بریزی و خودت را دلداری بدهی. اما کتاب زندهگی من فقط درباره رنج نبود. اگر فقط رنج بود، شاید هیچوقت ارزش نوشته شدن نداشت.
در میان تمام آن خزانها، بهارهایی هم وجود داشت. شاید کوتاه، شاید کمرنگ، اما واقعی. لحظههایی که دوباره خندیدم. صبحهایی که با امید از خواب بیدار شدم. آدمهایی که حضورشان برایم شبیه نور بود. موفقیتهای کوچکی که شاید برای دیگران چیزی نبود، اما برای من حاصل جنگیدن با روزهای سخت بود.
در آن کتاب نوشته میشد که من همیشه پیروز نبودم، اما همیشه تسلیم هم نشدم. این شاید مهمترین جمله کتاب من باشد. من بارها خسته شدم، بارها ناامید شدم، بارها از خودم پرسیدم: تا کی؟ و حتا شاید در بعضی شبها باور کردم دیگر توان ادامه دادن ندارم. اما صبحی دیگر رسید و من دوباره ادامه دادم. شاید با قلبی خسته، شاید با قدمهایی آرام، اما ادامه دادم. چون زندهگی همین است؛ گاهی باید با قلب شکسته هم راه رفت.
اگر قرار بود کتاب زندهگی من نوشته شود، در آن تمام رنجهایی قرار میگرفت که شبیه خزان بودند؛ تمام برگهایی که از من جدا شدند، تمام فصلهایی که به پایان رسیدند، تمام آرزوهایی که قبل از رسیدن پژمرده شدند، تمام آدمهایی که آمدند و رفتند، تمام اشکهایی که کسی ندید، تمام شبهایی که بهسختی صبح شدند و تمام لحظههایی که مجبور شدم خودم را از میان تاریکی بیرون بکشم و کوچکترین آرزویم پرواز کردن در آسمان بود.
اما در آخرین صفحه، نمیخواهم بنویسم که زندهگی من فقط یک خزان بود. میخواهم بنویسم: او از میان خزان عبور کرد، اما خودش به خزان تبدیل نشد. این شاید زیباترین حقیقت درباره من باشد.
من هنوز هم ممکن است زخمهایی داشته باشم که خوب نشدهاند. هنوز بعضی خاطرات با شنیدن یک آهنگ، دیدن یک مکان یا حتا یک جمله ساده زنده میشوند. هنوز گاهی دلم برای گذشته تنگ میشود؛ برای آدمی که بودم، برای چیزهایی که داشتم و برای روزهایی که دیگر برنمیگردند؛ دوستان، مکتب، تعلیم، تفریحگاه، چکر و گشتوگذار سرک… . اما یاد گرفتم که برگهای ریخته، همیشه نشانه پایان درخت نیستند. گاهی درخت باید برگهایش را از دست بدهد تا دوباره بتواند جوانه بزند.
پس اگر روزی کسی کتاب زندهگی من را ورق زد و به فصل خزان رسید، امیدوارم فقط غم را نبیند. امیدوارم پشت هر برگ افتاده، داستانی از مقاومت را هم ببیند. پشت هر اشک، دلی را ببیند که هنوز امید داشت. پشت هر سکوت، هزار حرف ناگفته را بشنود و پشت هر شکست، انسانی را ببیند که با وجود تمام سختیها هنوز ایستاده بود.
اگر کتاب زندهگی من نوشته شود، شاید صفحاتش کامل و بینقص نباشند. شاید بعضی صفحات لکهدار باشند، بعضی پاره شده باشند و بعضی را حتا خودم دوست نداشته باشم دوباره بخوانم. اما همهشان متعلق به مناند. من نمیتوانم فصلهای گذشته را پاک کنم، نمیتوانم برگهای ریخته را دوباره به شاخه برگردانم و نمیتوانم زمان را به عقب برگردانم.
اما میتوانم فصل بعدی را خودم بنویسم و شاید زیباترین قسمت کتاب زندهگی من هنوز نوشته نشده باشد. شاید بعد از این خزان طولانی، بهاری در راه باشد که تمام انتظارش را میارزد. شاید روزی وقتی به گذشته نگاه میکنم، بفهمم تمام آن دردها قرار نبود مرا نابود کنند؛ قرار بود مرا بسازند.
اگر آن روز برسد، آخرین جمله کتابم را اینگونه خواهم نوشت: من از میان هزاران خزان گذشتم؛ برگهای زیادی از من ریخت، اما ریشههایم هنوز زنده بودند و همین کافی بود تا دوباره، یک روز، بهار از من آغاز شود.






