پنج سال است که طالبان دروازههای مکتب و دانشگاه را به روی دختران بسته و با محرومکردن زنان از کار، آینده و آرزوهای یک نسل را به گروگان گرفتهاند. در این پنج سال، وعده بازگشایی مکتبها بارها تکرار شده، اما هر بار آغاز دوباره آموزش به فردایی نامعلوم موکل شده است؛ فردایی که هنوز نیامده است. پنج سال است که میلیونها دختر با پرسشی تلخ زندهگی میکنند: کسانی که سرنوشت آنان را در دست گرفتهاند، چه نگاهی به انسان، آزادی و حق انتخاب دارند؟ آیا در جهانبینی آنان، دختران و زنان افغانستان انسانهایی با آرزو، استعداد و حق ساختن آینده خویشاند، یا قربانیان تصمیمهایی که هیچ نقشی در گرفتنشان نداشتهاند؟
در سالهای نخست حاکمشدن سیاهی بر سرنوشت دختران، گفته میشد که این ممنوعیت موقتی است و بهزودی شاهد امید در چشمان دختران و لبخند بر چهرههای آنان خواهیم بود، اما با گذشت هر روز، تاریکی، جهل و نادانی بیشتر سرزمینم را فرا میگیرد. هر روز به شمار دخترانی که با چشمهای پر از حسرت به دروازههای مکتب نگاه میکنند، افزوده میشود؛ هر روز نگرانی مادران در مورد آینده دخترانشان شدت میگیرد؛ هر روز به صنفها و کوچههای خالی از دختران اضافه میشود؛ هر روز نفوس دختران خانهنشین افزایش مییابد؛ هر روز رنگ قلمها در انتظار دختران خشک و کتابچهها بیقرارتر از دیروز برای ورقزدن و چیزی نو نوشتن میشوند؛ هر روز فضای مکتب دلتنگتر از همیشه چشمبهراه دخترانی است که عمری میخندیدند و شاد بودند.
این هیاهوها، مرا نگران نسخهای از آیندهام میکند؛ شخصی که در مسیر نامشخص روان است و گروهی که خود تسلیم نادانی و جهل شده، قرار است برای آینده، زندهگی و آرزوهایش تصمیم بگیرد. نگران آیندهای که میترسم روزی نفس کم آورده و از دویدن به سمت نور و روشنایی بایستد. شخصی که زندهگی را آرزو داشت، اکنون میترسد که نکند لشکر جهل و سیاهی بر قلبش غالب شود و قلم و قلبش نور را پس بزند. من نگران آن روز و آن نسخهای از خود میشوم که خودِ قوی، سرزنده و دختربودن از جنس لطافت را فراموش کند.
سازمان ملل آمار میدهد که در پنج سال اخیر در افغانستان بیش از دو میلیون دختر از آموزش متوسطه محروم شدهاند. از نظر این سازمان، شاید خواندن این ارقام آسان باشد و هیچ لرزهای بر قلمش ایجاد نکند، اما آنچه واقعاً در حال اتفاقافتادن است، بهسوی سیاهی کشاندهشدن سرنوشت و آینده دخترانی است که روزی آرزوی داکترشدن، معلمشدن، انجنیرشدن، خلبانشدن، قاضیشدن و نوازندهشدن را داشتند. حالا بسیاری از این آرزوها به تباهی کشانده شده و دلها با هزار آرمان و صدها رویا، اندکاندک پژمرده میشوند.
اما جهان همچنان با تمام بیرحمی و بیتوجهی نظارهگر است و فقط به محکومکردن دستورها پرداخته است. من ماندهام در جریان پنج سال سیاهی که گذشت و هر لحظه به سیاهی این روزها افزوده میشود و عمری از دل دختران و آرزوهای قلب آنان میگیرد، این محکومکردنهای جهان چه دردی را دوا و چه تاریکیای را به روشنایی تبدیل کرده است. من ماندهام که آیا واکنشهای زبانی و روی کاغذ تاکنون توانسته دلی از دختران سرزمین مرا شاد کند؟ آیا توانسته از عروسشدن دختر هشتساله، از ریختهشدن اشک دختری پشت دروازه مکتب و از سیلیخوردن یک زن برای یافتن لقمه نان جلوگیری کند؟ واقعاً محکومکردن جهان کدامیک از این دردها را تسکین کرده و آسمان دل کدام زن و دختر را روشن، سرنوشت کدامشان را نیک و دسترخوان کدام بانوی نانآور را پر از نان و لبخندی را مهمان لبهای بچههای آنان کرده است؟
با گذشت پنج سال، شاید دردناکترین بخش این ماجرا تنها بستهماندن دروازههای مکتب و دانشگاه نباشد؛ دردناکتر از آن، عادیشدن محرومیت است؛ اینکه دختران کمکم به زندهگی بدون کتاب، بدون صنف، بدون دانشگاه و بدون انتخاب عادت کنند و جامعه نیز به جای پرسیدن از فردای آنان، سکوت را بهعنوان بخشی از زندهگی بپذیرد. پنج سال برای یک کودک، فقط پنج سال تقویمی نیست؛ پنج سال از کودکی، نوجوانی، جوانی، از شکلگرفتن شخصیت و ساختن آینده است.
دختری که امروز پشت دروازه مکتب ایستاده، پنج سال بعد دیگر همان کودک دیروز نخواهد بود؛ او سالهایی را پشت سر گذاشته که میتوانست در آن بخواند، بیاموزد، دوست پیدا کند، بخندد، استعدادش را کشف کند و برای زندهگیاش تصمیم بگیرد. اما با هر روزی که آموزش به فردا موکل میشود، بخشی از آینده این دختران نیز با آن به تأخیر میافتد. آینده چیزی نیست که بتوان همیشه آن را به فردا سپرد، زیرا آینده از همین امروز ساخته میشود؛ از همین کتابی که ورق نمیخورد، از همین قلمی که در گوشهای خشک میشود و از همین دختری که به جای رویای دانشگاه، به سقف خانه خیره میشود و از خود میپرسد چرا تنها به دلیل دختر بودن، باید بهای تصمیمهایی را بپردازد که خودش در گرفتن آن هیچ نقشی نداشته است.
شاید روزی کسانی که امروز درباره سرنوشت این نسل تصمیم میگیرند، از خود بپرسند: با این دختران چه کردیم؟ اما آن روز، هیچ پاسخ و هیچ عذرخواهیای نمیتواند سالهای ازدسترفته، کتابهای خواندهنشده، صنفهای خالی و رویاهای خاموششده را دوباره به آنان بازگرداند.
من هنوز نمیخواهم باور کنم که قصه دختران افغانستان باید با سکوت، خانهنشینی و فراموشی ختم شود، زیرا هنوز باور دارم در دل هر دختری که امروز از مکتب دور مانده، نوری وجود دارد که اگر فرصت نفسکشیدن پیدا کند، میتواند تاریکیهای زیادی را کنار زده و جهانی از یک خانواده و جامعه را روشن بسازد. شاید قلم یک دختر کوچک در ظاهر چیزی بیشتر از یک قلم نباشد، اما همین قلم میتواند روزی سرنوشت یک خانواده، یک جامعه و حتا یک نسل را تغییر دهد.
من معتقدم ما به دخترانی نیاز داریم که داکتر شوند تا دردهای مردم را درمان کنند، معلم شوند تا چراغ دانایی را روشن نگه دارند، انجنیر شوند تا ویرانیها را آباد کنند، قاضی شوند تا عدالت را بشناسند و هنرمند شوند تا روح خسته یک جامعه را دوباره به زندهگی پیوند بزنند؛ نه نسلی که تمام توانش صرف زندهماندن در محدودیتها شود.
معتقدم پنج سال گذشته شاید سالهای ربودهشده از تقویم باشد، اما نباید اجازه دهیم به سالهای ربودهشده از باور و امید نیز تبدیل شود. دختران جغرافیایی به نام افغانستان حق دارند آیندهای را تصور کنند که در آن سرنوشتشان را خودشان بنویسند، نه اینکه هر صبح چشم به فردایی بدوزند که باز هم وعدهاش به روز دیگری موکل شده است. شاید هنوز دیر نشده باشد، شاید هنوز بتوان دروازهای را گشود، کتابی را دوباره به دست دختری سپرد و لبخندی را به چهرهای برگرداند که سالهاست پشت دروازههای بسته مکتب جا مانده است. آینده دختران سرزمینم نباید قربانی امروز باشد؛ زیرا معتقدم وقتی آینده یک نسل را میگیریم، در حقیقت بخشی از آینده یک سرزمین را نیز دفن میکنیم.






