بیستوچهارم اسد، تاریخ یک سکوت تلخ بود که در تاریکی این سکوت، رویاها گم شد، امیدها ربوده شد، کتابهایمان بسته شد و لبخندها جایگزین اشک شد. این تاریخ، تاریخی است که پنج سال دردش تا مغز استخوان نفوذ کرد. دختران به اندازه تارهای موهایشان زجر دیدند و در لابهلای این تاریخ پنجساله دنبال راهی بودند تا اجازه ندهند خواندن و نوشتن را فراموش کنند.
پنج سال از تاریخی میگذرد که مادران دیگر دخترانشان را به مکتب بدرقه نکردند. پنج سال است امیدی نداریم به کتابخانه برویم، کتاب و قلم بخریم و از آزادی، آگاهی و برابری بنویسیم. دلم هزاران تیر خورده، فقط بهخاطر حق دختران افغانستان که سلب شد. امسال، آن دخترک که پنج سال پیش صنف پنج بود، خاموش در گوشهای از اتاق نشسته است؛ مثل عروسکی که هرچه رژیم حاکم گفت، از آن پیروی کند.
نمیدانم از کدام درد بنویسم؛ از پدرانی که بعد از پانزدهم آگست نتوانستند قول رساندن دخترانشان را به مکتب بدهند، یا از مادرانی که آرزوهای خود را در وجود دخترانشان جستوجو میکردند. من هنوز گریه میکنم برای کودکانی که کودکیشان را از دست دادند، برای دخترانی که حسرت آرزوهایشان آنان را پیر کرده است. اشک میریزم برای وطنی که هر بار نامش را میبرم، همزمان عشق و درد احساس میکنم. درد رها کردن تحصیل؛ دردی که فراتر از درد انسانی است و جهان در مقابل این درد سکوت کرد. دردناکترین صحنه ماجرا اینجاست؛ بعضی دردها با گذشت زمان خوب میشود، اما این درد زخم عمیقی بود که همه رویاهایمان را ربود.
ما دختران افغان پنج سال عزادار بودیم؛ عزادار ذهنها و تفکراتی که هیچ مستدل و منطقی نیست. باید نخندیم، نرقصیم، بیرون نرویم، لباس شاد نپوشیم و سخن نگوییم تا هیچکدام از مردان شهر گناهکار محسوب نشود، و تنها حقی که در این پنج سال نصیب همهمان شده است، حق سکوت است.
داستان زندهگی دختران سرزمینم، شبیه پرندهگانی است که داخل قفس هستند، اما ما حذفشدنی نیستیم؛ میمانیم تا برنده شویم. گرچه دیری است خاموشیم، اما سرود آزادی از یادمان نخواهد رفت. ما نسلی هستیم که استقامت در تمام وجودمان جریان دارد. آنقدر شکستمان دادند و به زمین خوردیم که دیگر یاد گرفتیم درست مبارزه کنیم. موفقیت آن نیست که هرگز شکست نخوری؛ موفقیت آن است که بعد از هر شکست دوباره برخیزی.
ما دخترانی هستیم که در تاریکی، چراغهای کوچک امید را روشن نگه داشتهایم. هر صفحهای که میخوانیم، هر کلمهای که مینویسیم و هر دانشی که میآموزیم، یک پاسخ به کسانی است که میخواستند ما را از آینده حذف کنند. ما نمیخواهیم قربانی تاریخ باقی بمانیم؛ میخواهیم خودمان تاریخ آینده را بنویسیم.
شاید هنوز همهچیز تمام نشده باشد. شاید همین دخترانی که امروز خاموش به نظر میرسند، فردا صدای یک نسل شوند. ما آموختهایم که گاهی راهها بسته میشوند، اما اراده انسان نه. کتابهایمان را بستند، اما میل دانستن را نتوانستند از ما بگیرند. ما هنوز رویا داریم، هنوز مینویسیم و هنوز باور داریم که هیچ تاریکی تا ابد نمیماند. شاید امروز ایستاده نباشیم، اما تسلیم هم نشدهایم. روزی خواهد رسید که دوباره کتابهایمان را باز میکنیم و این بار، نه فقط برای خودمان، بلکه برای تمام دخترانی که فرصت درس خواندن از آنان گرفته شد، خواهیم خواند.







