آن شب برق نبود. کوچه در تاریکی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگ ماه از میان ابرها روی دیوارهای خاکی میافتاد. در یکی از خانههای قدیمی شهر، دختری کنار چراغ نفتی نشسته بود و به صدای باران گوش میداد. اسمش سارا بود. سارا سیزده سال داشت و یک عادت عجیب داشت: هر شب پیش از خواب، آیندهاش را تصور میکرد. نه آیندهای که در تلویزیون دیده بود و نه آیندهای که دیگران برایش تعریف کرده بودند؛ آیندهای که خودش ساخته بود.
در خیال خودش، صبحی بود که با صدای زنگ مکتب از خواب بیدار میشد، لباس مکتبش را میپوشید، از کوچه عبور میکرد و با دوستانش درباره امتحان و درس حرف میزد. بعد از مکتب به کتابخانه میرفت و ساعتها مطالعه میکرد. اما وقتی چشمهایش را باز میکرد، دوباره همان اتاق کوچک را میدید؛ همان دیوار، همان چراغ، همان سکوت و همان رویایی که هنوز راهی برای بیرون آمدن پیدا نکرده بود.
سارا هیچوقت درباره رویایش زیاد حرف نمیزد. نه به این دلیل که رویایی نداشت، بلکه به این دلیل که بعضی رویاها وقتی زیاد گفته شوند، بیشتر از آنکه امید باشند، به درد تبدیل میشوند. رویای سارا این بود که یک روز خبرنگار شود. میخواست صدای آدمهایی باشد که کسی صدایشان را نمیشنود. میخواست از روستاهایی بنویسد که نامشان فقط روی نقشهها دیده میشود. میخواست داستان کودکانی را بنویسد که با وجود تمام سختیها هنوز میخندند. میخواست از مادرانی بنویسد که صبح زود بیدار میشوند و شب دیر میخوابند. میخواست روزی برسد که وقتی درباره افغانستان مینویسد، فقط از دردهایش ننویسد، بلکه از امیدهایش هم بنویسد.
اما زندهگی برای سارا مسیر دیگری ساخته بود. روزها یکی پس از دیگری میگذشتند. گاهی صدای خبرهای تلخ از رادیو میآمد، گاهی کسی از رفتن خانوادهای به کشور دیگری صحبت میکرد، گاهی یک همسایه نگران آینده فرزندش بود و گاهی جوانی را میدید که با وجود استعداد زیاد، نمیدانست فردای خود را چگونه بسازد.
در میان تمام این حرفها، سارا آرامتر میشد. رویاهایش را کمتر میگفت، کمتر از آینده صحبت میکرد و بیشتر به سکوت عادت میکرد. یک روز مادرش متوجه شد که سارا دیگر درباره خبرنگار شدن حرف نمیزند. پرسید: «هنوز میخواهی خبرنگار شوی؟»
سارا چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «نمیدانم.»
مادرش چیزی نگفت، اما از همان یک کلمه فهمید که دخترش از رویایش دست نکشیده، فقط خسته شده است. گاهی انسان از رویایش دست نمیکشد، بلکه از جنگیدن برای آن خسته میشود. این دو با هم فرق دارند.
سارا هنوز مینوشت، اما نوشتههایش را به کسی نشان نمیداد. روی کاغذهایی که گوشه اتاق میگذاشت، از چیزهایی مینوشت که دیده بود؛ از پیرمردی که هر صبح دروازه دکانش را باز میکرد، از کودکی که با یک توپ پلاستیکی در کوچه بازی میکرد، از زنی که هر روز برای فرزندانش نان میپخت، از پسری که میخواست مهندس شود، اما مجبور شده بود کار کند و از دختری که میخواست معلم شود، اما آیندهاش برایش نامعلوم بود.
سارا فهمیده بود که افغانستان فقط مجموعهای از خبرها نیست. افغانستان میلیونها داستان دارد؛ داستانهایی که بعضی از آنها هیچوقت نوشته نشدهاند. یک روز سارا تصمیم گرفت یکی از همان داستانها را بنویسد؛ داستانی درباره کودکی که هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، از خواب بیدار میشود. کودک کفشهایش را میپوشد و از خانه بیرون میشود، نه برای رفتن به مکتب، بلکه برای کار کردن.
سارا داستان را نوشت. بعد داستان دیگری نوشت و بعد یکی دیگر. هر بار که چیزی مینوشت، احساس میکرد بخشی از رویایش دوباره نفس میکشد. او هنوز خبرنگار نشده بود، اما داشت یاد میگرفت که چگونه صدای آدمها را به کلمات تبدیل کند.
ماهها گذشت. یک روز سارا نوشتهای را برای یک مجله فرستاد. انتظار زیادی نداشت. حتا مطمئن نبود کسی آن را بخواند. چند روز بعد، خبری به دستش رسید: نوشتهاش پذیرفته شده بود.
سارا برای چند لحظه فقط به صفحه نگاه کرد. بعد به طرف مادرش دوید.
مادرش پرسید: «چی شده؟»
سارا گفت: «فکر کنم رویایم هنوز زنده است.»
مادرش لبخند زد، اما چشمهایش پر از اشک شد.
شاید آن روز سارا به بزرگترین آرزویش نرسیده بود، اما یک چیز مهم را فهمیده بود: گاهی رسیدن به رویا با یک قدم بزرگ شروع نمیشود. گاهی با یک جمله شروع میشود، با یک تلاش کوچک، با یک بار دیگر امتحان کردن، با تصمیمی که میگوید: «هنوز تمام نشده است.»
امروز در افغانستان شاید هزاران سارا وجود داشته باشند؛ کودکانی که در دلشان یک دنیا آرزو دارند. یکی میخواهد دکتر شود، یکی معلم، یکی مهندس، یکی نویسنده، یکی هنرمند و یکی فقط آرزو دارد روزی بتواند بدون ترس برای آیندهاش تصمیم بگیرد. اما میان این رویاها و واقعیت، دیوارهای زیادی وجود دارد؛ گاهی فقر، گاهی ناامنی، گاهی نبود امکانات، گاهی مهاجرت، گاهی محدودیت و گاهی فقط خستهگی.
همین چیزها باعث میشوند بسیاری از رویاها آرامآرام ساکت شوند. اما خاموش شدن صدا همیشه به معنای پایان داستان نیست. بعضی رویاها فقط منتظر فرصتاند؛ مثل بذری که مدتها زیر خاک میماند. هیچکس آن را نمیبیند، اما درونش زندهگی جریان دارد.
من فکر میکنم رویاهای خاموش افغانستان هم همینگونهاند. شاید امروز دیده نشوند، شاید نامشان جایی نوشته نشده باشد، شاید صاحبانشان حتا جرئت نکنند درباره آنها صحبت کنند، اما هنوز زندهاند.
در قلب کودکی که میخواهد دانشمند شود، در دل دختری که میخواهد معلم شود، در ذهن جوانی که میخواهد برای کشورش کاری انجام دهد، در آرزوی مادری که میخواهد فرزندش آینده آرامتری داشته باشد و در نگاه پدری که با تمام خستهگی، هنوز برای فردای خانوادهاش تلاش میکند.
شاید بزرگترین اتفاق دردناک برای یک جامعه این نباشد که مردم رویاهایشان را از دست بدهند، بلکه این باشد که به جایی برسند که دیگر جرئت رویا دیدن نداشته باشند.
برای همین باید از رویاها مراقبت کرد؛ نه با حرفهای بزرگ، بلکه با فرصت دادن، با آموزش، با شنیدن صدای جوانان، با حمایت از کودکان و با ساختن راههایی که انسان بتواند استعدادش را نشان دهد. چون هیچ کشوری فقط با ساختمانهای بلند ساخته نمیشود. کشور را انسانهایی میسازند که باور دارند فردای بهتری ممکن است.
شاید امروز افغانستان پر از رویاهای خاموش باشد، اما من نمیخواهم آنها را مرده بدانم. من باور دارم هر رویای خاموش، یک صدای منتظر است؛ صدایی که شاید هنوز شنیده نشده، اما روزی شنیده خواهد شد.
روزی شاید همان کودکی که امروز در گوشه یک خانه نشسته است، فردا کسی باشد که برای صدها کودک دیگر راهی باز کند. شاید همان دختری که امروز فقط در خیال خودش آینده را میبیند، فردا بخشی از ساختن آن آینده باشد و شاید همان جوانی که امروز نمیداند از کجا شروع کند، یک روز اولین قدم را بردارد.
رویا همیشه از جایی شروع میشود که هنوز هیچچیز تغییر نکرده است؛ از همان لحظهای که انسان، با وجود تمام دلایل برای ناامیدی، در دل خودش میگوید: «شاید بتوانم.» این «شاید» کوچک است، اما گاهی تمام آینده یک انسان در همین یک کلمه پنهان میشود.
شاید بتوانم. و شاید روزی افغانستان سرزمینی شود که هیچ کودکی مجبور نباشد رویایش را پنهان کند؛ سرزمینی که رویاها در آن فقط در دل انسانها خاموش نمانند، بلکه فرصت پیدا کنند که به واقعیت تبدیل شوند. تا آن روز، شاید وظیفه ما این باشد که نگذاریم چراغ رویاهای خودمان خاموش شود؛ حتا اگر کوچک باشد، حتا اگر راهش طولانی باشد، حتا اگر امروز کسی آن را باور نکند. چون آینده همیشه از جایی آغاز میشود که امروز فقط یک رویاست و شاید میان همین رویاهای خاموش، آیندهای برای افغانستان پنهان شده باشد.







