یادداشت: پنج سال از تسلط طالبان بر افغانستان میگذرد و در این پنج سال، صدها زن از سوی طالبان اختطاف، بازداشت و زندانی شدهاند؛ زنانی که بسیاری از آنان، بدون اثبات جرم و در پی اتهامهایی مبهم یا مسائل خانوادهگی و اجتماعی گرفتار زندان شدهاند. آنچه در پشت میلههای زندان بر آنان گذشته و میگذرد، بخشی از تجربههای تلخ زنان افغانستان در این پنج سال است. روایت حاضر بخشی از مشاهدات و تجربههای مستقیم نویسنده از دوران زندانیبودن او در زندانهای طالبان در کابل است. نویسنده در مدت بازداشت، علاوه بر آنچه خود با چشم دیده و تجربه کرده، روایتهایی از زندهگی و سرگذشت زنان و دختران همبند خود نیز شنیده است. بنابراین، این متن، روایت دست اولی است از بخشی از شرایط زندهگی، رفتار با زنان و آنچه در پشت دیوارهای زندان بر آنان گذشته است.
بسیاری از رژیمها را میتوان از قانونهایی که مینویسند شناخت؛ اما گاهی حقیقت را باید در خانههای صاحبان قدرت جستوجو کرد. این روایت، بر پایه تجربهای واقعی، از خانه یکی از چهرههای بلندپایه رژیم طالبان آغاز میشود؛ خانهای که در آن، سرنوشت یک دختر، روایت دیگری از قدرت، اختیار و واقعیت زندهگی را آشکار میکند. آنچه بر عایشهگل گذشت، تنها سرگذشت یک خانواده نیست؛ روایتی است که شکاف میان شعارها و واقعیت را از پشت درهای بسته یک خانه به تصویر میکشد.
در زندان با دختری آشنا شدم که خود را «عایشهگل» معرفی میکرد. آرام سخن میگفت، اما پشت هر جملهاش سالها رنج و خاموشی نهفته بود. پدرش از افراد سرشناس طالبان بود؛ مردی که در انظار از شریعت و ارزشهای اسلامی سخن میگفت، اما در خانه، روایت دیگری جریان داشت.
عایشهگل میگفت: «پانزده سال بیشتر نداشتم که عمران را دوست داشتم و تصمیم داشتیم با یکدیگر ازدواج کنیم. خانوادهاش نیز برای خواستگاری به خانه ما آمدند، اما پدرم تنها یک جمله گفت: من دخترم را به یک فارسیزبان نمیدهم.» همان یک جمله، سرنوشت او را تغییر داد. اندکی بعد، پدرش بیآنکه رضایت او را بخواهد، تصمیم گرفت وی را به عقد مردی سالخورده درآورد.
اما عایشهگل تسلیم نشد. به پدرش گفت: «ازدواج اجباری خلاف شریعت اسلام است. من کسی را که خودم نخواسته باشم، به همسری قبول نمیکنم.» همین مخالفت، آغاز دو سال حبس در خانه پدری بود؛ دو سالی که در آن نه اجازه بیرون رفتن داشت و نه حتا اجازه داشت از پشت پنجره، جهان بیرون را تماشا کند.
او تعریف میکرد که در آن دو سال، بارها برای شکستن ارادهاش به خشونت متوسل شدند. پدرش او را لتوکوب میکرد تا از تصمیمش دست بردارد، اما پاسخ عایشهگل هر بار همان بود: «نه.» مادرش از تهیه غذا برای او خودداری میکرد، به این امید که گرسنهگی مقاومتش را در هم بشکند؛ اما آن نیز بینتیجه ماند.
روزی مادرش با تهدیدی دیگر به سراغش آمد و گفت: «اگر از این عشق دست نکشی، موهای بلندت را قیچی میکنم.» عایشهگل لحظهای سکوت کرد، سپس خودش قیچی را برداشت، گیسوانش را برید، آنها را در دستان مادر گذاشت و گفت: «اگر تنها موهایم را میخواهید، بگیرید؛ اما اختیار زندهگیام را از من نگیرید.»
پس از فرار، عایشهگل و عمران برای نجات جان خود پناه خواستند و زندهگی تازهای را آغاز کردند؛ اما این آرامش دیری نپایید. مأموران طالبان سرانجام آنان را بازداشت کردند و عایشهگل به زندان ولایت کابل منتقل شد.
من در همانجا با عایشهگل آشنا شدم. او حدود شش ماه در زندان ولایت کابل نگهداری شد؛ اتفاقی که از همان روزهای نخست برایم پرسشبرانگیز بود. معمولاً پرونده زنان زندانی پس از مدت کوتاهی برای طی مراحل قضایی به زندان پلچرخی منتقل میشود، اما درباره عایشهگل چنین نشد. بعدها دریافتم که پدرش، بهدلیل نفوذ و جایگاهش در رژیم طالبان، دستور داده بود دخترش تنها در زندان ولایت کابل نگهداری شود. رفتار مسوولان زندان نیز این نفوذ را آشکار میکرد؛ بسیاری از آنان پدر عایشهگل را میشناختند و با احتیاطی متفاوت با پرونده او برخورد میکردند.
در تمام آن شش ماه، عایشهگل تقریباً هیچ ملاقاتکنندهای نداشت؛ جز یکبار که کاکایش به دیدنش آمد. او بیهیچ مقدمهای گفت: «ما عمران را کشتیم؛ تو حالا بیوه استی. این ماجرا را تمام کن و به خانه پدرت برگرد.»
آن چند جمله، عایشهگل را در هم شکست. پس از آن، دچار آسیب شدید روحی و روانی شد؛ بارها از حال میرفت و اختیار خود را از دست میداد. یک شب، پیش چشم زندانیان، در همان وضعیت دست به خودکشی زد، اما نجات یافت. خشونتی که از خانه آغاز شده بود، در زندان نیز روان او را رها نکرد.
با انتقال به پلچرخی، امیدی که ماهها در دل عایشهگل خاموش شده بود، دوباره جان گرفت. آنجا حقیقتی را فهمید که باورش برایش دشوار بود؛ عمران زنده بود و در همان زندان نگهداری میشد. به عایشه گفته بودند عمران کشته شده است و به عمران گفته بودند عایشه دیگر زنده نیست. بعدها روشن شد که جلوگیری از انتقال عایشهگل به پلچرخی نیز برای آن بود که آن دو هرگز از زندهبودن یکدیگر باخبر نشوند.
پس از آن، خانواده عمران و پدر عایشهگل نیز وارد ماجرا شدند. پدر عایشه برای رضایت خود شرط گذاشت که عمران باید دو دختر «بد» بدهد و بیست لک افغانی بپردازد. اما عمران این خواسته را نپذیرفت و گفت: «عایشه همسر شرعی من است و من به خواستهای که خلاف شریعت باشد، تن نمیدهم.»
آنچه بیش از همه ذهن مرا درگیر کرد، فقط سرنوشت عایشهگل نبود؛ بلکه این پرسش بود که چگونه مردی که خود را مدافع شریعت میداند، حاضر نیست درباره تصمیمش با دیگر عالمان دین مشورت کند و در عین حال، خواستههایی را مطرح میکند که خود عایشهگل آنها را خلاف عدالت و احکام اسلام میدانست. نفوذ او به اندازهای بود که حتی پس از گذشت ماهها، دخترش هنوز از ابتداییترین حق خود، یعنی حضور در برابر قاضی و آگاهی از سرنوشت پروندهاش، محروم مانده است.
عایشهگل هنوز در زندان است. او نمیداند چه زمانی پروندهاش بررسی خواهد شد و چه زمانی میتواند از خود دفاع کند. روایت او تنها داستان یک دختر نیست؛ بلکه روایتی است از جایی که قدرت، بر عدالت سایه میاندازد. پرسش دیگری که طرح میشود، این است که آیا بیرون از زندان برای عایشهگل امن است؟ با فهم این نکته که ممکن است پدرش با استفاده از نفوذی که دارد، عایشهگل و شوهرش را در زندان نگهداشته است تا از شوهر عایشهگل باج بگیرد.






