سلام، طاهرهای که از دل تمام ناامیدیها به اینجا رسیدی. نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، در کجا هستی؛ در کنار یک رودخانه زیبا نشستهای و از طبیعت لذت میبری و عطر گلها را به ریههایت میفرستی یا در یک کتابخانه نشستهای که سکوت یکی از قانونهایش است. یادت است که پنج سال قبل، برای اینکه در یک کتابخانه در حال مطالعه کتابی باشی، قلبت تندتر میتپید؟ هر وقت که کتابی را لمس میکردی، بوی خوش کتاب به مشامت میرسید و دل کندن از آن را برایت سختتر از دفعه قبل میکرد؟
یا شاید در نیمکت دانشگاه نشستهای و با دوستانی که در جریان این پنج سال پیدا کردی، میخواهی یک خاطره از گذشته را زنده کنی. وقتی آمدی این نامه را بخوانی، فراموش نکن که طاهره پنج سال قبل برای رفتن به دانشگاه هر شب خیالبافی میکرد؛ چون اجازه نداشت برود. اما با تمام این محدودیتها، آیندهات را ساختی و به جامعه تسلیم کردی.
یادت است وقتی همسنوسالانت در کانکور شرکت کردند، تو چقدر گریه کردی که به چه جرمی از امتحان کانکور باز ماندی؟ و در روز اعلان نتایج، در فرم اعلان نتایج برای اسم تو جایی نبود؟ تو باز هم ناامید نشدی. دیدی که به آرزویت رسیدی؟ من امروز، از گذشته، از تویی که تا امروز تسلیم نشدی، سپاسگزارم.
نمیدانم که در کجای کره خاکی هستی، اما امیدوارم که به اهدافت نزدیک شده باشی. از صمیم قلب برای دختری که تا امروز دوام آورده، خوشحالم. تو سزاوار این موفقیتها هستی؛ تویی که از ناامیدی، ریشه امید را زنده کردی تا به پلههای موفقیت برسی.
هیچوقت یادت نرود که از چه سختیهایی عبور کردی. پس به آسانی از اهداف خود دست نکش و رویای رسیدن به اهدافت را از سرت بیرون نکن.






