«حوالی خیابان سیتیر» نوشته رکسانا حمیدی، نویسنده ایرانی، است که در ۱۴۶ صفحه از آدرس نشر «افراز» منتشر شده است. «حوالی خیابان سیتیر» رمان عاشقانه – اجتماعی است که جریان سیال ذهن را دنبال کرده و آمیخته با تکگوییهای درونی است. محور اصلی رمان را عشق، ماجرای عشق، فراز و نشیب آن که بیشتر در صورت میترا و محسن انعکاس پیدا میکند، تشکیل میدهد. این رمان با روایتهای ذهنی چهار راوی بهصورت سیال ذهن و سبک روایتی ادامه پیدا میکند. در رمان با چهار راوی روبهرو میشویم که در حقیقت دوتایش نقش اصلی را بازی میکنند و جایگاه محور رمان را دارند و دوی دیگر، تکمیلکننده آنها هستند. این راویها، نمونه و تکههایی از آدمهای جامعه و محیط هستند که رویداد در آن شکل گرفته است. رمان بهطور گسترده با اجتماع و زن درگیر است و حالت زن روز ایران و اجتماع و رفتار مردم را نشان میدهد. راویها هر کدام به تنهایی خود همه چه را در اختیار دارند و هر کدام زندهگیای را به تصویر میکشند. نویسنده موجز و گاهی بسیار عمیق به روایت حوادث میپردازد و بیشتر شخصیتها حال خود را بیان میکنند و راوی ماجراها هستند. شخصیتها حامل رویداد و پیشبرد آن هستند و در حقیقت، خود شخصیتها روایتکننده بخشهایی از رویدادها و زندهگی هستند و بار دوششان بیشتر است.
راویهای داستان
در رمان چهار راوی نقش دارند که دوتای آنها محورند و دوی دیگر تکمیلکننده آنها یا شخصیتهای فرعی ماجرا هستند. میترا از شخصیتهای محوری داستان است که تا پایان با داستان وجود دارد. میترا زن تلاشگر است و میکوشد در اجتماع تاثیرگذار باشد. او شخصیت اصلی رمان است که تلخی، جدایی و درد را تجربه کرده و خاطره بد و شور از سروش، شریک زندهگیاش دارد. این تلخی و جدایی که عاملش سروش بوده، او را به انزوا میکشاند و از زندهگی رنج میبرد. او در همه جا تنهاست، حتا در بین دوستانش احساس تنهایی میکند. او تنهایی و سکوت را چاره زنده ماندن میداند. مناطق برایش دردزاست، شرکت و خانه که جای همیشهگی اوست، نیز اذیتش میکند. گوشهگیر است، کوشش میکند با تنهایی بسازد تا از تلخی روزگار هلاک نشود.
میترا در رمان نمونهای از زن روز ایران است که با کوهی از سختی و تلخی میخواهد مستقل باشد، شغل داشته باشد و یک زن تاثیرگذار در اجتماع و جامعه باشد. برای همین است که بیشتر در شرکت دیده میشود و پی کار است. او دغدغه نویسندهگی دارد، شیفته ادبیات است و دوست دارد از این دنیا وارد معرکه شود. ماجرای عشق او بعد با محسن داستان را به اوج میکشاند و فراز و فرود این رابطه از ماجراهای اصلی این رمان است.
میترا در رمان نقش زن مدرن و باسواد ایران را بازی میکند که پیوسته در پی کار و شغل و مستقل شدن است. او میخواهد همرنگ بقیه نباشد، بلکه مستقل و سرکش و آزاده باشد. تلاش برای رسیدن به این خواسته باعث پدید آمدن مشکلات زیادی فراراهش میشود. او در پایان یک زن سختکوش و مبارز است، مبارزه میکند تا به آرمانشهر خود (استقلال، آگاهی و آزادهگی) برسد.
محسن
محسن تنها راوی مرد داستان است که نقش مهمی دارد و مضمون را تقویت میدهد. او عاشق میتراست. محسن مهندس معدن است و قبلاً یک زن هم داشته است، اما بعدها از زنش جدا شده و رفته استاد شده است. محسن پس از جدایی از زنش و برای نجات یافتن از تلخی زندهگی، پیش دوستانش به آلمان پناه میبرد. در سیر زندهگانی گاهی از زن سابق خود یاد میکند، اما چیز بدی در مورد او نمیگوید، کوشش میکند نیکیاش را بگوید و حداقل سکوت کند. اما قصه او با میترا پایان پیدا میکند؛ عاشق میترا میشود، زندهگی و عشق را در وجود او میبیند و تصور میکند که با وارد شدن میترا به زندهگیاش تازه میداند زندهگی چقدر خوب بوده است. محسن که از زندهگی قبلی خود راضی نبوده، هر لحظه از بودن در آغوش میترا لذت میبرد. محسن مرد داستان است و شوروشعف تازهای دارد. او مهندس است، استادی را میپسندد و برای او کار راحتی است.
محسن نماد یک مرد ایرانی روشن و سختکوش است. او آگاه و مبارز است و تلاش میکند تا شغل مناسب داشته باشد و به زندهگی خود معنای جدید دهد. نگاه محسن به زندهگی و توصیف مردانهاش نشان میدهد که نویسنده در انسانشناسی نیز ضعف نشان نداده است. نوع پرداختن نویسنده به جامعه، مردان و زنان قوت فهم او را از اینها هویدا میکند.
کتایون
کتایون راوی دیگر داستان است که ظاهراً از دوستان خوب میتراست. او تنها راوی داستان است که سکوت را بیشتر از سخن گفتن ترجیح میدهد و درونگراست. گویی به خیر و شر کسی غرض ندارد، خود را تنها میبیند و از اینکه مصروف کار خود است و به زندهگی دیگران سرک نمیکشد، راضی است. او دغدغه استادی دارد، کوشش میکند استاد شود و از این راه زندهگی خوب بسازد.
کتایون فکر میکند که استادشدن بهترین گزینه برایش است. او هم به استادی علاقه دارد و هم زحمت میکشد. از ویژهگی او این است که گرم زندهگی خودش است و کنجکاو و فضول نیست.
کتایون مثل میترا درد دارد، زندهگی برایش سخت شده، تنها میشود، از جمع فرار میکند و سرانجام تنهایی و سکوت را راه خوب میبیند. او تلاش میکند زن تاثیرگذار باشد و دغدغه آزادی و مستقل بودن دارد. کتایون مثل میترا بادغدغه و محکم است و زندهگی را رسیدن به مقصد و مقصود میداند.
تهمینه ملکوتی
تهمینه راوی دیگر داستان است که نقش زن سنتی را دارد؛ یعنی تنها زن داستان است که زندهگیاش را مطابق سنتهای جامعه ساخته و میسازد. او به ازدواج باور دارد و زندهگی خود را با ازدواج کردن و اطاعت از یک مرد ادامه میدهد.
با این حال، زن تنها، درد دیده و تلخی کشیده است. بسیار وقت از تنهایی رنج میبرد. تهمینه دوست دارد شغل داشته باشد، برای همین کارمند یک شرکت میشود، در نهایت با یک مدیر شرکتی که در آن کار میکند، ازدواج میکند.
میترا، کتایون و تهمینه ملکوتی راویهای زن داستان هستند که تنهایی، تلخی و جدایی را تجربه کردهاند و تلاش میکنند زنان مستقل و تاثیرگذار در جامعه باشند. این راویها دغدغههای مشابه و گاهی یکسان دارند. این سه زن نمادی از زنان ایران هستند که قیود سختی از سوی جامعه رویشان وضع شده و مشکلات بسیاری را در راه رسیدن به شغل خوب، مقصد و آرمانشهر خود میبینند. حالت یکسان و زندهگی یکرنگ نیز پیوندشان داده است. رنج بردن از تنهایی، گاهی پناه بردن به تنهایی و سکوت، کار در شرکت، بیباوری بهنگاه جامعه، دغدغه مستقل بودن و آزاد بودن از مواردی است که این سه شخصیت را باهم پیوند میدهد. محسن نیز در مواردی شبیه آنهاست، در مستقل عمل کردن، در گریز از زندهگی، در تنهایی و تلخی کشیدن.
تلخی، جدایی و تنهایی پدیدههایی است که شخصیتها با آنها دچارند و تقلا میکنند که از آنها فرار کنند. داستان تا یاپان ماجرای تلخی و عشق را ادامه میدهد.
مضمون داستان
داستان با شکل ریالیسم مدرن درگیر با زن و اجتماع است. این درگیری با اجتماع و مناسبات اجتماعی مضمون داستان را تشکیل میدهد. راویها در اجتماع استند و با پدیدههای اجتماعی درگیر و زد و خورد دارند. زن بودن یک مساله است که همیشه در مناسبات اجتماعی سانسور شده و طرد میشوند.
زنان داستان همیشه از نگاه جامعه درامان نیستند. همه از جامعه آسیبپذیر شدهاند، از رابطهها آسیب دیده و از زندهگی رنج میبرند.
همه چیز جامعه علیهشان است، از سانسورشدن خواستها و علایقشان گرفته تا دیدن بهچشم سیاه و شهوتی بهسوی شان.
گپ زدن و سیاهی روزگار، حکایت تنهایی و شکست و عشق درونمایه داستان را تشکیل میدهد و از موارد اساسی قصه است. داستان با گپ زدن میترا شروع میشود و با گپ زدن پایان میکند. تاثیرگذار بودن، برنده شدن، شجاعت و تلاش ورزیدن، تکههای از پیام داستان است که برای مخاطب چنین دغدغه و ذهنیت را تلقین میکند.
نکتههای فلسفی، تکگویی و کلمات موجز داستان را احاطه کرده است. این نکتهها خیلی ظریفند. «اما خواندن رمان هم مثل دوران عاشقی، یک روز بهپایان میرسد و ترا در بلاتکلیفی رهایت میکند. آنوقت تو نمیدانی با خودت چکار کنی. دنبال ماجرا میگردی تا از افسردهگی یک پایان خلاص شوی. نوشتن بخش از این تلاش است…» (حوالی خیابان سیتیر، ص ۳۵).
اما هیچ دیالوکی در داستان بهچشم نمیخورد. این میتواند برای مخاطب کمی ملالآور تمام شود.
تکگویی درونی در داستان زیاد دیده میشود و گاهی با شخصیتها شروع میشود و گاهی فلش بک میزند و بهبیان واضح واقعه میپردازد. شخصیتها خود، خود را برای خواننده معرفی میکنند، واقعهها پی هم آمده و نیاز احساس میشود که برای بهنتیجه رسیدن، داستان بهطور تمام خوانده شود. گاهی خوب و منظم ماجرا توصیف میشود که خواننده را بیشتر مشغول خود میکند. «کافه، غار من شده است. باید انسانهای اولیه از زندهگی در غار بسیار لذت برده باشند) از زندهگی در دل سنگها و رطوبت و بوی زمین و تاریکی امن غار. تنها غار میتوانسته در روز تاریک باشد، زیر این آسمان عریض. تنها غار، رقیب آسمان بوده و آدم زیر آن، احساس مالکیت سقف را شناخته است و حالا هم کافه، مثل غار سقفش از جنس باقی سقفها نیست. از جنس آسمان نیست. اما این را فهمیدهام که در دل مفهوم هر سقفی، تضاد هست: هم امان دارد … هم خفقان» (همان، ۵۴).
این داستان انگیزه خوبی برای خواننده ترزیق میکند و بهویژه برای زنان کمککننده خوب است. شخصیتهای داستان بهویژه زنانش همه تکههایی از جامعه هستند که دنبال آرمانشهر خود میگردند.




