«سقوط آدمهای خوشبخت» به نویسندهگی رکسانا حمیدی، نویسنده ایرانی، رمانی است که به تصویرکشی واقعات چند دهه پسین ایران پرداخته است. این رمان نوع انتقادی و اجتماعی است و بیشتر با جامعه ایران برخورد انتقادی دارد. «سقوط آدمهای خوشبخت» با یک واقعه وحشتناک آغاز پیدا میکند و این واقعه داستان را چند فصل دنبال میکند. رویداد با سقوط یک آدم هفتادساله از طبقه ششم آغاز میشود: «مرد هفتادسالهای در ساعت هفت صبح روز جمعه، اول اردیبهشت، درست پیش از بیدار شدن دیگران، پیش از هر تصمیمی برای آغاز یک روز تعطیل، در حالی که کتوشلوار و کراوات همرنگی بر تن داشت، خودش را از طبقه ششم به پایین انداخت…» (سقوط آدمهای خوشبخت، ص ۱). و این سقوط و کشمکشها تا پایان جریان پیدا میکند. ارایه تصاویر، موجزگویی، تکگویی، مفاهیم فلسفی و پرداختن به زنان و مبارزه آنان از کلیدواژهها و موارد مهم و قابل دید این رمان است.
سپیده و زنان در داستان
فضا در این رمان مدل شبیه اروپایی است. جاهای کم مطابق نیاز سنتی شده و رنگ و بوی یک جامعه مانده در تف سنت و دین را میدهد. متنها از آغاز تا پایان گیرا و با مفاهیم فلسفی عجین شده است. مفاهیم فلسفی و روانی تنیده همانطور که راوی را در پی کشیده، خواننده را نیز میکشد. نامهای شخصیتها و مناطق نیز زیبا و گیرنده است، توجه خواننده را جلب میکند و با یک مفهوم بزرگ روبهرو میسازد. شروع داستان که با مرگ و سقوط و خودکشی است، خواننده را وادار میکند تا ادامه را تعقیب کند و پیامد و چرایی رویداد مهلک را بداند.
توصیفها، موجزها و صحنهپردازیها به خواننده کمک میکند داستان را پایان بدهد و با همه حوادث آشنا شود. توصیفها خیلی زیبا و جذاب هستند. راوی وقتی از خانه سرد مرد مرده میگوید، همزمان خواننده خود را آن جا میبیند. کشش داستان محکم است و خواننده را مثل راوی به سوی خود میکشد و به تعقیب وادار میکند.
زنهای داستان رونده به سوی استقلالند. آنان از زنان مادر و فداکار تبدیل به زنان مستقل و آگاه میشوند. باورهای پوچ، مرور خاطرات، القاهای نادرست و برداشتهای کلیشهای و آگاهی از همه اینها سپیده (شخصیت داستان) را به سوی خودشناسی و آگاهی و استقلال میبرد. او از یک زن مادر که محکوم به وفاداری به یک مرد است، تبدیل به یک زن شغلطلب و کارگر و استقلالطلب میشود. تبدیل به یک زن مبارز و سختکوش میشود. این نگرش نقطه عطف در داستان است و انگیزه بزرگ را القا میکند.
شخصیت اول داستان سپیده است. سپیده یک دختر جوان است که زادگاهش را به قصد تحصیل زبان روسی در تهران ترک میکند. این ترک کردن و انتخاب درس، نخستین اقدام شجاعانه او در آغاز جوانی است. سپیده به تحصیل میرود. او این کار را برخلاف خواست و دید خانواده و مردم میکند و با سختی این رشته را ادامه میدهد. او آن جا با مومو، پسر فلسطینیالاصل، آشنا میشود و صرفاً به دلیل میل مفرطی که به شناخت تن و لذتهای تنانه همواره تابوی خود دارد، با او همخانه و همراه میشود؛ انتخابی که از همان آغاز، آغشته به انواع تردیدهاست… انگار حس انتقامی در کار است از انواع ستمهای محیط سنتی و مذهبی ایران که هرگز زن را مالک و صاحب تن خود نمیداند. سپس با مرد دیگری آشنا میشود.
زن در داستان، بهویژه سپیده، خود یک مبارز تمامعیار است. او ترس را، سختی را و زیر شلاق مذهب رفتن را گذشتانده و به سوی آزادی رفته است. سپیده از قربانی شدن برای مذهب جلوتر رفته و آگاهی کسب کرده است. متن چنان خواننده را با خود میکشد که انگار راوی و بیننده خواننده است. این نقطه قوت قلم نویسنده است.
سپیده با همه قوانین کلیشهای، دینی و یکنواخت مبارزه میکند و یک عصیانگری خاص در درونش زنده است و این سبب شده که کلیشهشکنی کند و از ترس و ترسانندهگان نترسد.
سپیده کلیشهشکن و مبارز است. او بیشتر به خود، به تنهایی و به من درون خود وابسته است. تکگویی با من درون خود به سپیده شجاعت بخشیده است. سپیده در تکگویی که از قوت داستان است، فرو رفته است. او با خود در مکاشفه است و چنان پیش میرود که مسکو مدرن برایش کوچکی میکند.
فضا و جامعه
فضا و جامعه در داستان بیشتر جلوه کرده و رویدادهای زیادی در یک فضای آلوده از نگاه فکری، شدیداً سانسور شده و سنتی اتفاق میافتد. در این فضا حاکمان جلاد و تهدیدکننده حاکمند و خاک بوی دین میدهد. اینکه آزادی بیان و اندیشه از جامعه رخت بسته و برای آدمهای هرنوعی و زیادی جای مناسب نیست. تنها دینداران و حلقهبهگوشان حکومت امنیت و آرامش دارند و دیگران در یک فضای ناآرام به سر میبرند که نمیتوانند به مقصود و مطلوب برسند و حتا از نوشتن و نشر کتاب خود هراس دارند: «من سرم را پایین انداختهام، فقط کار میکنم و برای خودم درد سر درست نمیکنم و با یکی از ناشرهای معروف قرارداد مفصلی برای هر سال، یک کتاب بستهام…» (همان، ص ۲۶۵). به نظر میرسد داستان فضای چنددهه پسین ایران را به تصویر کشیده است. در متن فضای جمهوری اسلامی، سانسورها و تهدیدهایش دیده میشود.
سانسور و آزادی
داستان از آغاز گواه سانسور و نداشتن آزادی است. جایی که مرد هفتادساله خودکشی میکند، راوی به آرمان خود نمیرسد و دیگران به جرم ایده و عقیده خود تهدید میشوند. این همه بیانکننده شدت سانسور و نداشتن آزادی است. این سانسور و نداشتن آزادی تا پایان است، راویها بیشتر محدود میشوند و به زیر تیغ سانسور میروند. ایران که بیشتر داستان آن جا اتفاق میافتد، آزادی برای همه ندارد، بلکه حکومت بالای همه سانسور را وضع کرده و از آزادی فکر، بیان، کار، تحصیل و انتخاب شغل گرفته تا آزادی چگونه زیستن زیر سوال است و محدودیت رویشان وضع میشود. تنها روسیه که یک مدت محل بودوباش راوی بوده از آزادی نسبتاً خوبی برخوردار است، با این وجود برای راوی تنگی میکند. راویها را سانسور به زندان میبرد و روزها و ماهها محبوس میشوند. کیومرث از شدت سانسور به زندان میرود و از دیدن روی آفتاب هم محروم میشود: «از صبح تا دمهای عصر از تخت بیرون نیامده بود. میخواست گردونه چرخ جهان بدون او مثل پنج سال گذشته به هر طرف بچرخد و از او نشانی نباشد…» (همان، ص ۲۵۹).
کتاب و نوشتن
کتاب و نوشتن بازتاب پررنگی در داستان دارد. آدمهای کتابخوان و روشنبین از مخالفان صاحبان محیط حساب میشوند. بله، حاکمان محیط خود را صاحبان محیط دانسته و روی همه چه محدودیتهایی وضع میکنند. در فضایی که داستان رشد میکند، حاکمان توجه جدی به کتاب و کتابخواندن ندارند، بیشتر مخالف این اشخاصند و دوستدار همفکران و لبیکگویان حکومتی. همه چیز برایشان محدود شده است و برای همین با همفکران خود میاندیشند و قوت آنان میشوند. آدمهای کتابخوان و کتابها دوروبر آنان یتیمند. کتان نشان آگاهی و فهم است، محیط بیشتر یک رنگ و سنتی است و برای هر نوع کتاب ساخته نشده است. کتابها نیز سانسور شدهاند.
خوشبختی و بدبختی
«تولستوی میگوید که خانوادههای خوشبخت همه شبیه هم هستند، اما تیرهبختی یک خانواده بدبخت مخصوص به خود است» (همان، ص ۸). داستان خوشبختی و تیرهبختی را امر فردی و فطری ندانسته است، بلکه جامعه، عوامل زیاد و محیط نقشی در هر کدام آنها دارد. با این حال، فضا و محیط داستان برای افراد قلندر، کاکه و تحصیلیافته فضای خوشبختیآور نیست، برای تملقگرایان و دارودسته حاکمان و شدیداً دینداران خوشبختی را به ارمغان آورده است. محیط به نفع آنهاست و میتوانند با اندک تلاش به شغل خوب و خواست خود برسند. اما این محیط علیه آدمهای کتابخوان، راوی داستان و آدمهای روشن است. حتا با تلاشهای زیاد زیر تیغ سانسور میروند و سانسور راهشان را سد میکند.
سبک داستان
داستان با زبان ساده و روان و بافته شده با کنایه، استعاره و مجاز شروع و ختم شده است. زبان داستان معیاری -لهجهای است. در موارد نیاز از لهجه کار گرفته شده و مواردی هم از روش معیاری. اما بیشتر لهجهنویسی روی داستان حاکم است که این نسبتاً برای خوانندهگان غیرایرانی سخت میشود. نکات فلسفی، موجز و کوتاه زیاد به چشم میخورد. تکگویی و دیالوگها قشنگ جا افتاده و خوانش داستان را روان ساخته است.
داستان عجین با صحنهسازیهای زیبا و طرز گفتهای قشنگ است. رویدادها خواننده را با خود میکشند و خوشهها چنان جا افتاده که متن را سلیس کرده است. فضای تنگ و هراسان و حکومت مستبد تهدیدکننده راوی است. داستان با خودکشی مرد هفتادساله که روزنامه مینویسد آغاز میشود و با ختم نشدن سانسور ختم میشود.




