شش سال پیش، من و حمیرا در ساعت تفریح در مکتب با هم قصه میکردیم و از اهداف و رویاهایمان حرف میزدیم. حمیرا میگفت: «دیانا، میفهمی؟ پدرم خیلی وقت پیش، زمانی که من کوچکتر بودم، وفات کرد. او تنها سرپرست و حامی دلسوز خانوادهمان بود. از آن زمان به بعد، مادرم همیشه مریض است. هرچند من و خواهرانم مشتاقانه از او پرستاری میکنیم، اما باز هم ما را نفرین میکند و میگوید: کاش شما دختران را به دنیا نمیآوردم؛ چون احساس میکند دخترانش فقط بار اضافیاند. هر بار که خواستگاری به خانه میآید، مادرم بر من و خواهرانم فشار میآورد تا پیشنهاد ازدواج را قبول کنیم. اما من نمیخواهم ازدواج کنم. میخواهم مکتب را به پایان برسانم، در رشتهای که دوست دارم قبول شوم و بدون کدام ممانعت به دانشگاه بروم و رشد کنم.»
هدف زیبای او در دل فشارهای اقتصادی شکل گرفته بود؛ او میخواست سرپرست و حامی خودش، خواهران و مادرش باشد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «بلی، من، تو و دیگر دختران با پایان مکتب و رفتن به دانشگاه، صاحب وظیفه میشویم و به زنان مستقل خانوادههای خود تبدیل میگردیم.»
وقتی به حمیرا نگاه میکردم، از اینکه دختری به ظاهر شاد و آرام، در ذهن خود چنین رویاها و اهداف بزرگی دارد، متعجب شدم. با شنیدن داستان او دریافتم که همصنفیهای دیگرم نیز، مانند حمیرا، داستانهایی برای گفتن دارند.
من هم از خود گفتم که داستانم متفاوتتر است: «من با حمایت خانوادهام به مکتب میآیم و درس میخوانم. مادرم بیسواد است؛ زیرا رسم و رواج روستا اجازه درس خواندن را به او نداده است. دیگر دختران روستا نیز به آموزش دسترسی نداشتند. اما پسران هم به مکتب میرفتند و هم دروس دینی میخواندند. پدرم خوشبختانه قرآن را نزد «شیخ منبر روستا» فراگرفته بود؛ اما برای دختران، حق آموزش و فراگیری قرآن شرم پنداشته میشد.
مادر و پدرم با هم ازدواج کردند و صاحب دو فرزند شدند: من و برادرم رحمت. والدینم تصمیم گرفتند برای ساختن آیندهای بهتر برای فرزندانشان، از روستا به کابل بیایند؛ زیرا شنیده بودند که در کابل برای دختران فرصتهای آموزشی وجود دارد. آنان امیدوار بودند که دخترشان، دیانا، به مکتب و دانشگاه برود و مانند مادرش از حقوق آموزشی محروم نماند.
من، دیانا، نخستین دختر خانوادهام هستم که به مکتب رفته است. پدر و مادرم با فرستادن من به مکتب، سنت فامیلی را شکستند. آنها برخلاف رسم و رواج جامعه و خویشاوندانشان عمل کردند و برای آینده من در برابر سنتهای قدیمی روستایشان ایستادند؛ به این امید که دختری آگاه و آزاد باشم.»
حمیرا در واکنش به داستان من گفت: «ما هدف مشابهی داریم، اما داستانهای زندهگیمان متفاوت است.»
من و حمیرا در ساعتهای تفریح از خیالپردازیهای خود حرف میزدیم. من به او میگفتم: «چشمانت را ببند و درباره آیندهای که خودت قرار است بسازی، تصویری خلق کن؛ از رویایی که در آن، پس از عبور از صدها مانع و مشکل، سرانجام به زنی توانمند تبدیل شدهای، باعث قوت قلب مادرت شده و الگو و حامی خواهرانت گردیدهای. دیگر حمیرا قرار نیست بهخاطر حرف و حدیث مردم، مجبور به ازدواج اجباری شود؛ او با انتخاب خودش زندهگی میکند.»
ما با بستن چشمانمان، آینده را بر اساس همین خیالپردازیها تصور میکردیم؛ اما این رویا برای من و حمیرا به رویایی دستنیافتنی تبدیل شد. دیگر دروازههای مکتب و دانشگاه بسته است و قرار نیست از دانشگاه فارغ شویم. تنها ما نبودیم؛ بلکه چند میلیون دختر این سرزمین نیز تمام رویاهای خود را به رفتن به مکتب و دانشگاه پیوند زدهاند.
پس از بستهشدن دروازه مکتب، دیگر حمیرا را ندیدم. در جریان پنج سال، گهگاهی با همصنفیهایم روبهرو میشدم که بیشترشان پیش از رسیدن به سن هژدهسالهگی ازدواج کرده و صاحب اولاد شده بودند. همصنفیام، آمنه، در شانزدهسالهگی ازدواج کرد و یک سال بعد صاحب پسری شد. سکینه و بسیاری از همصنفیهایم نیز در سن پایین، به اجبار خانوادههایشان و برای حفظ آبروی آنان ازدواج کردند.
امید و انگیزه در دل آن صنف و آن دختران پژمرد. شمار اندکی درس و رویای خود را رها نکردند؛ اما پنجرههای امید دیگران، همچون دروازه مکتب، بسته ماند و آنان ناامید از فردا شدند.






