من سهیلا کاملی هستم، زنی از دل رنجهای بیپایان. از همان سالهایی که تازه خوب و بد را تشخیص دادم، چیزی در درونم آرام نمیگرفت. جامعهای که در آن بزرگ میشدم، برای من و برای هزاران زن دیگر جایگاه انسانی قایل نبود. باورهای پوسیده، تبعیضهای آشکار و پنهان و نگاهی که زن را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان سایهای در حاشیه میدید، همواره قلبم را آزار میداد.
از همان روزها رویایی در من شکل گرفت. میخواستم وارد دانشکده حقوق شوم. میخواستم آنچه را که از زنان دریغ شده بود، با دانش و ایستادهگی پس بگیرم، که در نهایت با تلاشهای خستهگیناپذیر به رویایم تحقق بخشیدم. لیسانس حقوق گرفتم و مسیرم را در دفاع از زنان، آگاهسازی و مبارزه با تبعیض آغاز کردم.
در سال ۱۳۹۸ خورشیدی، تحقیقی را درباره چالشها و مشکلات حقوقی زنان افغان آغاز کردم. هر پرونده، هر داستان و هر صدایی که از درد زنانه سخن میگفت، مرا برای این مبارزه مصممتر میکرد. در کنار آن، بهعنوان مدافع حقوق زنان هم فعالیت داشتم، زیرا سکوت برایم ممکن نبود، نه آنوقت و نه حالا.
اما روزی فرا رسید که سیاهی بر ما مسلط شد. طالبان دوباره به قدرت رسیدند و با خود تاریکی آوردند. زنان را از تحصیل، کار و حق حیات اجتماعی محروم کردند.
من نمیتوانستم تماشاگر باشم. به همین دلیل از ۷ سپتامبر ۲۰۲۱ میلادی، با خواهرانم در برابر گروه طالبان اعتراض کردم. به خیابان آمدیم و صدای عدالتخواهیمان را بلند کردیم. بنرهایمان، فریادهایمان، اشکها و تهدیدها، همه بخشی از روایت زنانی شد که زیر بار ظلم نرفتند.
در کنار این اعتراضات، به جنبش زنان عدالتخواه افغانستان پیوستم. گاهی بهعنوان مسوول فرهنگی، گاهی در هماهنگی با کمیته رهبری، اما همیشه در کنار زنانی بودم که با دستان خالی و قلبهای پر از امید برای آزادی میجنگیدند.
زمانی که مکتبها به روی دختران بسته ماند، معلم دخترانی شدم که آموزش برایشان جرم بود. صنفهای درسی را پنهان از گروه طالبان با ترس، اما با نوری در دل که هیچ دیواری نمیتوانست خاموشش کند، برگزار کردیم.
اما بهای این راه سنگین بود. تهدید، پیگرد، ترس دایمی و در نهایت مجبور به تصمیم دردناکی شدم. مجبور به مهاجرت شدم و ترک وطن کردم. من این تصمیم دردآور را برای نجات جان خود و فرزندم گرفتم. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، چیزی در سینهام میسوزد.
حالا، نزدیک به یک سال است که در تبعید بهسر میبرم. با همه چالشهای غربت، ناداری و بیهویتی اما هنوز صدای زنان وطنم را با خود دارم. هنوز مینویسم، سخن میگویم و فریاد میکشم، تا جهان بداند که زنان افغانستان خاموش نشدهاند.
اگرچه جهان ما را تنها گذاشته، اما خودمان را فراموش نکردهایم. من و همسنگرانم ایستادهایم تا روزی که زنی در افغانستان بتواند آزادانه زندهگی کند، تحصیل کند و رویا داشته باشد.
من مطمئنم آن روز فرا خواهد رسید؛ روزی که دختران ما دوباره در کوچهها با کتاب بخندند، نه با اشک پنهان شوند، و من تا آن روز صدای آنها خواهم بود.







