بعد از ۱۵ آگست ۲۰۲۱، زمان برای او میان مرزهای ماندن و رفتن، خواندن و کنار گذاشتن، فکر کردن و پوچی ایستاده است. همین حالا که به تقویم نگاه میکند و عدد ۲۰۲۶ را میبیند، نفسش در سینه سنگین میشود. پنج سال گذشته است؛ اما برای او گویا این پنج سال اصلاً نگذشته است. گویا هنوز همان دختر بیستسالهای است که در آستانه یک زندهگی تازه ایستاده بود؛ با رویاهایی که قرار بود یکییکی به واقعیت تبدیل شوند.
حالا او ۲۵ ساله است؛ اما پس از بیستسالهگی، دیگر چیزی از آن زندهگیای که برای خودش تصور کرده بود، تجربه نکرده است. نه در باغ بابر قدم زده، نه در باغ چهلستون گشته، نه سلفی گرفته و نه با دیدن دانشگاه کابل، چشمانش از شوق برق زده است.
قرار بود در بیستوسهسالهگی دوره لیسانسش را تمام کند و در بیستوپنجسالهگی ماستریاش را به پایان برساند؛ دختر پرافتخار خانواده باشد، خبرنگار شود و روزهایش را با تهیه گزارش، شنیدن روایتهای نشنیده و نوشتن داستان آدمهایی بگذراند که صدایشان کمتر شنیده شده است.
اما ۱۵ آگست همهچیز را متوقف کرد. مادرش میگوید: «بچم، تو تنها نیستی؛ هزاران دختر دیگه هم مثل تو قرار د خانه شیشتهگی استن. ای روز و حال فقط سر تو نیست.»
مادر به گمان خودش دلداری میدهد؛ اما همین جمله درد او را صدبرابر میکند. او در دلش میگوید: کاش فقط من در این زندان حبس میبودم، اما دختران سرزمینم میخواندند، میفهمیدند، کار میکردند، میخندیدند و میرقصیدند.
او و هزاران دختر دیگر اکنون در یک زندان بزرگ و در سلولهای انفرادی زندهگی میکنند؛ سلولهایی که دیوارهایشان فقط از آهن و سیمان ساخته نشده است. دیوارهای این زندان از فرمان، ترس، ممنوعیت و فراموشی ساخته شدهاند. در این زندان، مکتب، دانشگاه، کار، رنگ، زیبایی و حتا حضور زن در فضای عمومی ممنوع یا محدود شده است. هیچکس نمیداند این ممنوعیت تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؛ شاید تا روزی که ذهنها آنقدر خسته و خاموش شوند که کسی به یاد نیاورد زن نیز انسان است و حق دارد انتخاب کند، بیاموزد، کار کند و آینده خودش را بسازد.
مادربزرگش گاهی میگفت: «نوکیسه که به مال رسید، دنیا به تنگ آمد.» حالا او به این جمله فکر میکند. چهگونه کسانی که امروز برای همهچیز خط میکشند، خود را صاحب سرنوشت یک ملت میدانند؟ چهگونه آمدهاند تا گذشته یک کشور را پاک کنند و هر آنچه را پیش از خودشان وجود داشته، بیارزش جلوه دهند؟ چهگونه رگوریشه جامعهای را که در آن زنان و مردان سالها برای آموزش، فرهنگ و آزادی تلاش کردهاند، نادیده میگیرند؟
رابعه بلخی را از کجای تاریخ حذف میکنند؟ گوهرشاد بیگم را از کدام صفحه بیرون میکشند؟ بیبی مریم را از کدام ایستگاه حذف میکنند؛ از ایستگاه لیسه مریم یا از کوتهسنگی؟ با نام مکتبهایی چون لیسه سوریا، لیسه نازو انا و لیسه زرغونه چه میکنند؟ با دخترانی که روزی با شوق از این دروازهها وارد میشدند، چگونه نگاه میکنند؟ شاید با چشم تفنگ؛ چشمی که در آن دختر نه یک انسان صاحب حق، بلکه موجودی است که باید خاموش، پوشیده و محصور بماند.
اما بیش از همه، این واقعیت او را میآزارد که جهان نیز کمکم سلول صدها هزار دختر افغانستان را فراموش کرده است. چگونه ممکن است پنج سال از بازگشت طالبان بگذرد، دختران از آموزش و دانشگاه محروم باشند، زنان از کار و حضور آزادانه در جامعه کنار زده شوند، و جهان هنوز نتواند پاسخی درخور به این وضعیت پیدا کند؟ چگونه میتواند خودش را قانع کند که جامعه جهانی، سازمان ملل متحد و کشورهایی که خود را مدافع حقوق انسان میدانند، در برابر این همه محرومیت بیتفاوت نماندهاند؟
او گاهی از خودش میپرسد: اگر جهان میبیند و باز هم سکوت میکند، پس مرز میان تماشاچی و شریک این ظلم کجاست؟
شاید بستن چشم، دهان و دست آسان باشد؛ اما ذهن بیدار را نمیتوان بهآسانی بست. او میداند که درد محرومیت فقط در روزهایش نیست؛ از ذهنش عبور میکند و تا استخوانش میرسد. با این حال، هنوز چیزی در درونش زنده مانده است؛ چیزی که نمیگذارد باور کند این زندهگی برای همیشه همینگونه خواهد بود.
او امیدوار است روزی بتواند به گذشته نگاه کند و، حتا اگر نتواند آن دردها را فراموش کند، از این بابت شکرگزار باشد که دیگر در آن روزها زندهگی نمیکند. روزی که دستکم خواهر کوچکش، یا دختر خودش، بتواند آزادانه در کشور خودش درس بخواند، کار کند، بخندد و زندهگی کند؛ بدون آنکه کسی به او بگوید کجا برود، چه بپوشد، چه بخواند و تا کجا میتواند رویا داشته باشد. شاید آن روز، پس از سالها زندهگی در یک زندان بزرگ، دروازه سلولهای انفرادی یکییکی باز شوند.






